معنی ابوهاشم
4 بازدید
[ اَ شِ ] (ع اِ مرکب) گوه گردان. سرگین گردان. جُعَل. گوگال. || و صاحب المرصع معنی چاه و نوعی سَبُع و دده نیز بکلمه داده است.[ اَ شِ ] (اِخ) پدر فخرالدوله رئیس همدان بزمان طغرل بن محمد از سال ۵۲۵ هـ . ق. رجوع به فخرالدولةبن ابی هاشم... شود.[ اَ شِ ] (اِخ) ابن ظفر.[ اَ شِ ] (اِخ) ابن عتبةبن ربیعةبن عبدشمس القرشی. خال معاویةبن ابی سفیان. صحابی است و او بیوم الفتح قبول اسلام کرد و نام او شیبة یا هشیم یا مهشم است. ابوهریره گوید: او مردی صالح بود و به روزگار معاویة درگذشت. و دختر او امّ هاشم یا ام خلف زوجهٔ زیدبن معاویة و مادر معاویةبن یزید است. رجوع به مجمل التواریخ و القصص ص ۲۹۹ شود.[ اَ شِ ] (اِخ) ابن معتمد علی اللََّه عبادی. رجوع به ابوالقاسم محمد المعتمد علی اللََّه... شود.[ اَ شِ ] (اِخ) اسحاق بن عیسی البصری. محدث است و هناد ابی سری از او روایت کند.[ اَ شِ ] (اِخ) اسحاق بن عیسی البصری. محدث است و هناد ابی سری از او روایت کند.[ اَ شِ ] (اِخ) اسماعیل حمیری. شاعر مشهور عرب (سیّد...). رجوع به اسماعیل (سید...) حمیری... شود.[ اَ شِ ] (اِخ) بشیربن محمد شامی سکونی. محدث است و از او سلیمان ابی سلمة الخبائری روایت کند.[ اَ شِ ] (اِخ) حابس بن عمر. رجوع به ابوهاشم سعد سنجاری... شود.[ اَ شِ ] (اِخ) حرّانی. یکی از بلغای زبان عرب. (ابن الندیم).[ اَ شِ ] (اِخ) حسن بن عبدالرحمن از ائمهٔ زیدیه و سید یمن (۴۲۶- ۴۳۰ هـ . ق.). رجوع به حسن... شود.[ اَ شِ ] (اِخ) خالدبن یزیدبن معاویةبن ابی سفیان اموی. رجوع به خالد... شود.[ اَ شِ ] (اِخ) داود. رجوع به داود ابوهاشم... شود.[ اَ شِ ] (اِخ) داودبن قاسم بن عبیداللََّه بن طاهر. شریف مدینه. رجوع به داود... شود.[ اَ شِ ] (اِخ) دوسی. از روات است.[ اَ شِ ] (اِخ) رمانی. یحیی بن دینار واسطی. محدث است و از ابی العالیه حدیث شنیده است.[ اَ شِ ] (اِخ) زاهد بغدادی. از اقران ابی عبداللََّه البراثی. و معاصر سفیان ثوری است. رجوع به صفةالصفوه چ حیدرآباد دکن ج ۲ ص ۱۷۲ شود.[ اَ شِ ] (اِخ) زعفرانی بصری. عماربن عماره. صاحب الزعفرانی. محدث است.[ اَ شِ ] (اِخ) زید علوی. رجوع به زید... شود.[ اَ شِ ] (اِخ) سعد سنجاری. حابس بن عمر. تابعی است و درک صحبت ابن عباس و ابن عمر کرده است.[ اَ شِ ] (اِخ) شیبةبن عتبة. رجوع به ابوهاشم بن عتبة... شود.[ اَ شِ ] (اِخ) صوفی. اصل وی از کوفه است و شیخ تصوف بود بشام و در رمله میزیست و با سفیان ثوری معاصر بود و سفیان گفت لولا ابوهاشم الصوفی ما عرفت دقیق الریاء و اول کس که او را صوفی خواندند وی بود و پیش از او کسی را به این نام نخوانده اند و هم اول خانقاه که صوفیان را بنا کردند آن است که برملهٔ شام کردند و او گوید: لقلع الجبال بالابر ایسر من اخراج الکبر من القلوب و هم او گوید: اخذ المرء نفسه بحسن الأدب تأدیب اهله. وقتی شریک قاضی را دید که از خانهٔ یحیی بن خالد بیرون می آمد بگریست و گفت اعوذ باللََّه من علم لاینفع. وفات وی ببصره به سال ۱۶۱ هـ . ق. بود. رجوع به نفحات جامی چ هند ص ۲۲ و نامهٔ دانشوران ج ۲ ص ۷۲۹ شود. و بعضی وفات ابوهاشم را سال ۱۵۰ هـ . ق. گفته اند.[ اَ شِ ] (اِخ) صیفی بن ربعی. محدث است.[ اَ شِ ] (اِخ) عبدالسلام بن محمد الجبائی المعتزلی. او در سال ۳۱۴ هـ . ق. به بغداد رفته و به سال ۳۲۱ درگذشت. وی از متکلمین معتزله است. او ذکی نیکودریافت، ثاقب الفطنة سخن آفرین و مسلّط بر سخن بود و از اوست: کتاب الجامع الکبیر. کتاب الابواب الکبیر. کتاب الابواب الصغیر. کتاب الجامع الصغیر. کتاب ألانسان. کتاب العوض. کتاب المسائل العسکریات. کتاب النقض علی ارسطالیس فی الکون والفساد. کتاب الطبایع و النقض علی القائلین بها. کتاب الأجتهاد. (ابن الندیم). و کنیت پدر او ابوعلی بوده است و در بعض آثار نسب ابوهاشم را چنین ذکر کرده اند: عبدالسلام بن علی بن محمد [ شاید ابی علی محمد ] بن عبدالوهاب جبائی. و ابن خلکان گوید: مولد او به سال ۲۴۷ بود و او در بغداد میزیست و هم بدانجا درگذشت. و در مقابر البستان از جانب شرقی جسد او بخاک سپردند و پیروان او را بهشمیّه نامند. رجوع به بهشمیه شود. و ابن هیثم حکیم را کتابی است در ردّ بعض اقوال او. و قفطی در تاریخ الحکماء در ذیل کتاب السماء و العالم ارسطو آرد که: و لأبی هاشم الجبائی علیه کلام و ردود سماه التصفّح. بطل فیه قواعد ارسطوطالیس و اخذه بالفاظ زعزع بها قواعدها التی اسسها و بنی الکتاب علیها. و او از مردم جُبّاء روستائی به خوزستان بود و بقول حموی در کتاب المشترک جباء کوره و بلده ای است صاحب قری و عمارات و سمعانی گوید: قریه ای است از قراء بصره و جماعتی از علماء بدانجا منسوبند. رجوع به ابن خلکان ج ۱ ص ۳۱۷ و نیز رجوع به ابوعلی جبائی و روضات الجنات ذیل ترجمهٔ ابوعلی جبائی شود.[ اَ شِ ] (اِخ) عبداللََّه بن عبیدبن عمیر. محدث است.[ اَ شِ ] (اِخ) عبداللََّه بن مالک الطائی. محدث است.[ اَ شِ ] (اِخ) عبداللََّه بن محمدبن الحنفیة. از تابعین است و فرقهٔ هاشمیه قایلین به امامت محمدبن الحنفیة و فرزند او ابوهاشم بدو منسوبند. ابن اثیر در کامل در حوادث سال ۱۰۰ هـ . ق. گوید: ابوهاشم عبداللََّه بن محمدبن الحنفیه بشام نزد سلیمان بن عبدالملک رفت و در آنجا درک صحبت محمدبن علی کرد و سپس نزد سلیمان شد و سلیمان او را اکرام و قضاء حوائج وی کرد و برعلم و فصاحت او حسد برد و بترسید و کس گماشت تا او را در شیر زهر دادند و ابوهاشم آنگاه که احساس شر کرد بحمیمه از ارض شراة شد و محمد بدانجا بود و بر او فرود آمد و گفت این امر به اولاد او رسد و ابوهاشم آنگاه که شیعیان وی از مردم خراسان و عراق با وی تردد داشتند بدیشان گفته بود که امر امامت در اولاد محمدبن علی خواهد بود و وصیت کرده بود که پس از وی بدو رجوع کنند چون ابوهاشم درگذشت نزد محمد رفتند و با وی بیعت کردند. رجوع به کیسانیّه شود. و گویند آنگاه که ابوهاشم بحمیمه نزد محمدبن علی بن عبداللََّه بن عباس رفت صحیفهٔ علویه را که آنرا «صحیفهٔ زرد» گفتندی و او از پدر و پدر وی از والد بزرگوار خویش علی بن ابیطالب میراث داشت و حوادث عالم تا روز قیامت در آن نوشته بود بمحمدبن علی بن عباس تسلیم کرد و در همان روز وفات یافت. و صاحب حبیب السیر سال وفات وی را ۹۸ هـ . ق. گفته است. رجوع به حبط ۱ ص ۲۵۷ و ۲۵۸ شود.[ اَ شِ ] (اِخ) عبداللََّه بن محمدبن الحنفیة. از تابعین است و فرقهٔ هاشمیه قایلین به امامت محمدبن الحنفیة و فرزند او ابوهاشم بدو منسوبند. ابن اثیر در کامل در حوادث سال ۱۰۰ هـ . ق. گوید: ابوهاشم عبداللََّه بن محمدبن الحنفیه بشام نزد سلیمان بن عبدالملک رفت و در آنجا درک صحبت محمدبن علی کرد و سپس نزد سلیمان شد و سلیمان او را اکرام و قضاء حوائج وی کرد و برعلم و فصاحت او حسد برد و بترسید و کس گماشت تا او را در شیر زهر دادند و ابوهاشم آنگاه که احساس شر کرد بحمیمه از ارض شراة شد و محمد بدانجا بود و بر او فرود آمد و گفت این امر به اولاد او رسد و ابوهاشم آنگاه که شیعیان وی از مردم خراسان و عراق با وی تردد داشتند بدیشان گفته بود که امر امامت در اولاد محمدبن علی خواهد بود و وصیت کرده بود که پس از وی بدو رجوع کنند چون ابوهاشم درگذشت نزد محمد رفتند و با وی بیعت کردند. رجوع به کیسانیّه شود. و گویند آنگاه که ابوهاشم بحمیمه نزد محمدبن علی بن عبداللََّه بن عباس رفت صحیفهٔ علویه را که آنرا «صحیفهٔ زرد» گفتندی و او از پدر و پدر وی از والد بزرگوار خویش علی بن ابیطالب میراث داشت و حوادث عالم تا روز قیامت در آن نوشته بود بمحمدبن علی بن عباس تسلیم کرد و در همان روز وفات یافت. و صاحب حبیب السیر سال وفات وی را ۹۸ هـ . ق. گفته است. رجوع به حبط ۱ ص ۲۵۷ و ۲۵۸ شود.[ اَ شِ ] (اِخ) علوی (سید...) جد امیر سیدعلاءالدوله رئیس همدان. رجوع به مجمل التواریخ و القصص ص ۴۱۳ شود.[ اَ شِ ] (اِخ) علی ملقب به الظاهر لاعزاز دین اللََّه بن حاکم بن عزیزبن معزبن منصوربن قائم بن مهدی عبیداللََّه عبیدی فاطمی صاحب مصر. هفتمین از خلفای فاطمی مصر (۴۱۱ -۴۲۷ هـ . ق.). ابن خلکان کنیت او را ابوهاشم آورده و در طبقات سلاطین اسلام لین پول ابوالحسن آمده است. رجوع به ظاهربن حاکم علی... شود.[ اَ شِ ] (اِخ) عماربن عمارة صاحب الزعفرانی. محدث است.[ اَ شِ ] (اِخ) قاسم بن کثیر. او از ابی البختری و از او سفیان ثوری روایت کند.[ اَ شِ ] (اِخ) قباث بن رزین اللخمی. محدث است. او از علی بن رباح و از او ابوعبدالرحمن المقری روایت کند.[ اَ شِ ] (اِخ) کثیربن عبدالأعلی الأیلی. محدث است.[ اَ شِ ] (اِخ) کوفی. رجوع به ابوهاشم صوفی شود.[ اَ شِ ] (اِخ) محمد. شریف مکه. آنگاه که میان اشراف مکه اختلافی در امر شریفی پدید آمد امیر صلیحی یمن مداخله کرد و در نتیجه ابوهاشم محمد به این سمت مستقر گردید و وی از سال ۴۵۵ هـ . ق. تا ۴۸۴ این سمت داشت و اولاد وی تا زمان قتاده (سال ۵۹۸) این مقام داشتند و او حاج را آزار میرسانید و مال و زر بسیار از آنان می ستد و خود گاه اظهار اطاعت بخلیفهٔ بغداد و گاه انقیاد فاطمیان میکرد.[ اَ شِ ] (اِخ) محمد. شریف مکه. آنگاه که میان اشراف مکه اختلافی در امر شریفی پدید آمد امیر صلیحی یمن مداخله کرد و در نتیجه ابوهاشم محمد به این سمت مستقر گردید و وی از سال ۴۵۵ هـ . ق. تا ۴۸۴ این سمت داشت و اولاد وی تا زمان قتاده (سال ۵۹۸) این مقام داشتند و او حاج را آزار میرسانید و مال و زر بسیار از آنان می ستد و خود گاه اظهار اطاعت بخلیفهٔ بغداد و گاه انقیاد فاطمیان میکرد.[ اَ شِ ] (اِخ) مطلبی. شاعری قلیل الشعر است. (ابن الندیم).[ اَ شِ ] (اِخ) مغیرةبن زیاد موصلی. محدث است.[ اَ شِ ] (اِخ) مغیرةبن عبدالرحمن بن عبداللََّه بن ابی عیاش بن ابی ربیعة. محدث است و از ابن عجلان روایت کند.[ اَ شِ ] (اِخ) مهشم بن عتبة. رجوع به ابوهاشم بن عتبة... شود.[ اَ شِ ] (اِخ) هریربن صریح. رجوع به هریر... شود.[ اَ شِ ] (اِخ) هشیم بن عتبة. رجوع به ابوهاشم بن عتبة... شود.[ اَ شِ ] (اِخ) هلال. مولی ربیعة. محدث است.[ اَ شِ ] (اِخ) یحیی بن دینار الرّمانی الواسطی. محدث است و از ابی العالیة حدیث شنیده است.
کلمات همقافیه با «ابوهاشم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «شم» برای سرودن شعر