معنی ابومسلم
5 بازدید
[ اَ مُ لِ ] (اِخ) در عداد صحابه مذکور است.[ اَ مُ لِ ] (اِخ) تابعی است. او از عمر، و از او عبدالوارث روایت کند.[ اَ مُ لِ ] (اِخ) ابراهیم بن عبداللََّه بن مسلم. رجوع به ابراهیم... شود.[ اَ مُ لِ ] (اِخ) ابراهیم بن عبداللََّه بصری. او راست: جزئی در حدیث.[ اَ مُ لِ ] (اِخ) ابن خلدون. عمربن احمدبن خلدون حضرمی. رجوع به ابن خلدون... شود.[ اَ مُ لِ ] (اِخ) اسودبن هلال. محدث است و از ابواسحاق سبیعی روایت کند.[ اَ مُ لِ ] (اِخ) الاغر. تابعی است و از ابی هریره روایت کند.[ اَ مُ لِ ] (اِخ) امین آل محمد. رجوع به ابومسلم مروزی شود.[ اَ مُ لِ ] (اِخ) اهبان بن صیفی الغفاری. صحابی است.[ اَ مُ لِ ] (اِخ) بجلی. او از زیدبن ارقم و از او داود عطار روایت کند.[ اَ مُ لِ ] (اِخ) البکّاء. رجوع به یحیی بن سلیم... شود.[ اَ مُ لِ ] (اِخ) ثعلبی. او از ابی امامه و از او ابان بن عبداللََّه بن ابی حازم روایت کند.[ اَ مُ لِ ] (اِخ) جلولی شامی. از روات است و بعضی خلیلی شامی گفته اند.[ اَ مُ لِ ] (اِخ) جلیلی. از روات است منسوب به جلیل مردمی به یمن یا ذی الجلیل نام موضعی بدانجا.[ اَ مُ لِ ] (اِخ) جلیلی. استاد کعب الاحبار. تابعی است. کنیت وی در اوّل اباالسمؤل بود و ابوبکر بدو کنیت ابومسلم داد.[ اَ مُ لِ ] (اِخ) الحذمی. تابعی است. او از ابی ذر و جارود و از او مطرف و ابوالعالیه روایت کنند.[ اَ مُ لِ ] (اِخ) خراسانی. رجوع به ابومسلم مروزی شود.[ اَ مُ لِ ] (اِخ) الخزاعی. صحابی است.[ اَ مُ لِ ] (اِخ) الخلیلی الشامی. از روات است و برخی جلولی گفته اند.[ اَ مُ لِ ] (اِخ) خولانی التمیمی. عبداللََّه بن ثوب یا عبداللََّه بن عوف از کبار تابعین است و بزمان رسول صلوات اللََّه علیه در یمن اسلام آورده است. مولد او به سال ۵۰ هـ . ق. و وفات وی به روزگار معاویه یا یزیدبن معاویه در دریا و گور او نیز بدانجاست. گویند آنگاه که اسودبن قیس العنسی متنبی او را به دین خود خواند و او از گرویدن سرباز زد فرمان کرد تا آتشی عظیم بیفروختند و او را در آتش افکندند و آتش او را آسیبی نکرد. پیروان اسود گفتند این مرد اگر در بلاد تو زید عقیدهٔ مردمان بر تو تباه کند و وی ابومسلم را نفی کرد و او بمدینةالرسول شد در این وقت رسول صلی اللََّه علیه رحلت کرده و خلیفتی ابوبکر را بود او بمسجد درآمد و نزدیک ستونی بنماز ایستاد عمربن الخطاب او را بدید و پرسید مرد از کجاست گفت از یمن. گفت آن دشمن خدا آخر با آن دوست ما که در آتش افکند و زیانی بدو نرسید چه کرد گفت عبداللََّه بن ثوب را گوئی گفت سوگند بخدای آیا تو خود او نیستی گفت هستم پس عمر میان دو چشم او ببوسید و با خود نزد ابوبکر برد و میان خویش و بوبکر بنشانید و گفت سپاس خدای را که مرا زنده داشت تا آن معجز که با ابراهیم خلیل رفت در یک تن از امت محمد مرا بنمود. علقمةبن مرشد میگفت زهد به هشت تن از تابعین منتهی گشت و یکی از آن هشت ابومسلم خولانی است. و صاحب حبیب السیر در وقایع سال ۶۱ آرد که: هم در این سال (احدی و ستین) ابومسلم عبداللََّه بن ثوب الخولانی که از جملهٔ عبّاد و افاضل تابعین حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام بود از عالم فانی بریاض جاودانی انتقال کرد و از ابومسلم رضی اللََّه عنه کرامات و خوارق عادت در سیرالسلف و بعض دیگر از کتب اهل علم و شرف بسیار نقل شده است. (صفةالصفوة ج ۴) (فوات ج ۱).[ اَ مُ لِ ] (اِخ) دمشقی. شافعی. از شاگردان امام غزالی. او راست: احکام الخنثی.[ اَ مُ لِ ] (اِخ) رازی. در حبیب السیر از وصایای خواجه نظام الملک طوسی آرد که بدانگاه که خواجه و عمر خیامی و حسن صباح نزد امام موفق نیشابوری درس میخوانده اند، صباح پدر حسن مردی بدمذهب و خبیث العقیده بود و در مملکت ری بسر می برد، حاکم آن ولایت ابومسلم رازی بواسطهٔ حسن سیرت و صفاء سریرت با آن مفسد عداوت می ورزید و او همواره نزد ابومسلم رفته بقول کاذب و یمین فاجر از هذیانات قولی و فعلی برائت ساحت خویش بازمینمود. و باز در وقایع سال ۴۸۸ هـ . ق. صاحب حبیب السیر گوید: و هم در این سال (یعنی ثمان و ثمانین و اربعمائة) ابومسلم را که رئیس ری بود خداداد رازی مقتول گردانید. و ظاهراً این ابومسلم رئیس، همان ابومسلم رازی حاکم ری باشد. واللََّه اعلم.[ اَ مُ لِ ] (اِخ) السائب بن حباب صاحب المقصورة. صحابی است.[ اَ مُ لِ ] (اِخ) سلمةبن الا کوع. صحابی است.[ اَ مُ لِ ] (اِخ) سلمةبن العیار. از روات است و از مالک بن انس روایت کند.[ اَ مُ لِ ] (اِخ) سلیمان بن الولید. شاعری قلیل الشعر است. (ابن الندیم).[ اَ مُ لِ ] (اِخ) شامی. یکی از بلغای زبان عرب. (ابن الندیم).[ اَ مُ لِ ] (اِخ) شیب. ابن داح. رجوع به شیب... شود.[ اَ مُ لِ ] (اِخ) صاحب الدعوة. رجوع به ابومسلم مروزی شود.[ اَ مُ ل ] (اِخ) العاصی. یکی از فصحای عرب و ابوعمرو الشیبانی در نوادر خویش از او روایت کند. (ابن الندیم).[ اَ مُ لِ ] (اِخ) عبدالرحمن بن مسلم. رجوع به ابومسلم مروزی شود.[ اَ مُ لِ ] (اِخ) عبدالرحمن بن واقد الواقدی. او راست: کتاب القراءة. و رجوع به واقدی... شود.[ اَ مُ لِ ] (اِخ) عبدالسلام بن سالم. محدث است.[ اَ مُ لِ ] (اِخ) عبداللََّه بن ثوب. رجوع به ابومسلم خولانی شود.[ اَ مُ لِ ] (اِخ) عبداللََّه بن سعید. محدث است و از اعمش روایت کند.[ اَ مُ لِ ] (اِخ) عبداللََّه بن عوف. رجوع به ابومسلم خولانی... شود.[ اَ مُ لِ ] (اِخ) عبیداللََّه بن هاشم الجعفی. محدث است.[ اَ مُ لِ ] (اِخ) عبیدةبن عمرو السلمانی. محدث است.[ اَ مُ لِ ] (اِخ) عبیدة السلمانی. ابن عمرو. صحابی است.[ اَ مُ لِ ] (اِخ) علی سرخ خافی. رجوع به علی... شود.[ اَ مُ لِ ] (اِخ) عمربن احمدبن خلدون. رجوع به ابن خلدون ابومسلم... شود.[ اَ مُ لِ ] (اِخ) محمدبن بحر اصفهانی. رجوع به محمد... شود.[ اَ مُ لِ ] (اِخ) محمدبن علی اصبهانی. رجوع به محمد... شود.[ اَ مُ لِ ] (اِخ) مولی بنی ضمره. تابعی است. او از ابی هریره و از وی محمدبن ابی یحیی روایت کند.[ اَ مُ لِ ] (اِخ) مولی زیدبن صوحان العبدی. تابعی است و از سلمان حدیث کند.[ اَ مُ لِ ] (اِخ) واقدی. رجوع به ابومسلم عبدالرحمن الواقدی... و رجوع به عبدالرحمن... شود.[ اَ مُ لِ ] (اِخ) هارون بن مسلم. محدث است و ابوداود از او روایت کند.[ اَ مُ لِ ] (اِخ) یحیی بن سلیم البکاء. رجوع به یحیی بن سلیم مکنی به ابومسلم البکاء شود.[ اَ مُ لِ ] (اِخ) گچی. او در فقه متمایل بمذهب محمدبن جریر طبری است و او راست: کتاب ناسخ القرآن و منسوخه. (ابن الندیم). و رجوع به گچی... شود.[ اَ مُ لِ ] (اِخ) محمدبن بحرالاصفهانی. کاتب مترسل بلیغ و متکلم و جدلی. از کتب اوست: جامع التأویل لمحکم التنزیل بر مذهب معتزله در تفسیر قرآن و کتابی که جامع رسائل اوست. (ابن الندیم). و در موضع دیگر ابن الندیم گوید: او راست کتاب تفسیر بر قرآن. و در ترجمهٔ تاریخ قم تألیف حسن بن محمدبن حسن قمی (ص ۱۴۲) آمده: ابومسلم محمدبن بحرالاصفهانی عامل قم در سنهٔ تسع و ثلثمائه (۳۰۹ هـ . ق.). بر این [ بر خراج قم که ابوالفتح علی بن محمد عامل قم تعیین کرده بود ] زیاده گردانید و خراج عرب بقم از خراج عجم جدا کرده و مقرر گردانید که عرب بهر هزار درهم شصت و شش دینار بدهند و عجم شصت و شش دینار و چهار دانگ دیناری. و ظاهراً مراد صاحب ترجمه است.[ اَ مُ لِ ] (اِخ) معاذ الهراء. رجوع به معاذبن مسلم الهراء النحوی شود.
کلمات همقافیه با «ابومسلم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لم» برای سرودن شعر