معنی ابوغانم
5 بازدید
[ اَ نِ ] (اِخ) میان جیرفت و منوکان کوهستانی است آبادان و با نعمت بسیار و آنرا کوهستان ابوغانم خوانند. و از مغرب این کوهستان روستائیست که آنرا رودبار خوانند. (حدودالعالم). و رجوع به محیسن (طائفهٔ...) شود.[ اَ نِ ] (اِخ) عشیره ای از طائفهٔ محیسن از قبیلهٔ بنی کعب خوزستان.[ اَ نِ ] (اِخ) قصری. عبدالرحیم معروف به ابن محمد شاعر و ادیب ایرانی. کاتب و وزیر منوچهربن قابوس. و او کرتی از جانب مخدوم بسفارت نزد سلطان محمودبن سبکتکین شد. او را بعربی اشعاری نیکوست.[ اَ نِ ] (اِخ) محمدبن عمربن احمدبن عدیم. رجوع به محمد... شود.[ اَ نِ ] (اِخ) یونس بن نافع مروزی. از روات حدیث است. و ابن المبارک از او روایت کند.
کلمات همقافیه با «ابوغانم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نم» برای سرودن شعر