معنی ابوعمر
6 بازدید
[ اَ عُ مَ ] (اِخ) رجوع بتاریخ الحکماء قفطی چ لیپزیک ص ۱۶۵ س ۱۵ شود.[ اَ عُ مَ ] (اِخ) او از ابی جحیفه و از او شریک البجلی یا شریک المنبهی روایت کند.[ اَ عُ مَ ] (اِخ) او از حسن و حسن مرسلاً از رسول صلوات اللََّه علیه روایت کند.[ اَ عُ مَ ] (اِخ) ابراهیم بن ابی الوزیر. از روات حدیث است.[ اَ عُ مَ ] (اِخ) ابن جماعة، عبدالعزیز عزالدین. رجوع به ابن جماعة ابوعمر عبدالعزیز... شود.[ اَ عُ مَ ] (اِخ) ابن حجاج احمدبن محمدبن حجاج خطیب. رجوع به ابن حجاج ابوعمر احمد... شود.[ اَ عُ مَ ] (اِخ) ابن خلال. احمدبن محمدبن حفص الخلال. رجوع به ابن خلال قاضی ابوعمر احمد... شود.[ اَ عُ مَ ] (اِخ) ابن دراج. رجوع به ابی عمر احمدبن محمدبن عاصی... شود.[ اَ عُ مَ ] (اِخ) ابن راهبون. ابوعمر سهل بن هارون. رجوع به ابن راهبون ابوعمر... شود.[ اَ عُ مَ ] (اِخ) ابن عات. احمدبن هارون نقری. ادیب و مورخ اندلسی شاطبی. استاد ادب و حدیث. مولد او بشاطبه در سال ۵۴۲ هـ . ق. بود. وی سفری بمشرق کرد و هم بزیارت خانه شد و بموطن خویش بازگشت. او راست: النزهة بشیوح الوجهة. ریحانةالنفس. راحةالانفس فی ذکر شیوخ الأندلس. و در وقعهٔ عقاب (جنگی میان مسلمین و ترسایان) ابوعمر ناپدید شد و کس از او خبر نداد.[ اَ عُ مَ ] (اِخ) ابن عبدالبرّ یوسف بن عبداللََّه قرطبی. رجوع به ابن عبدالبر ابوعمر یوسف... شود.[ اَ عُ مَ ] (اِخ) ابن عبد ربه. احمدبن محمدبن حبیب القرطبی. رجوع به ابن عبدربه ابوعمر احمد... شود.[ اَ عُ مَ ] (اِخ) ابهری. کمال الدین وزیر طغرل بن ارسلان بن طغرل بن محمدبن ملکشاه. صاحب حبیب السیر گوید: وزارت طغرل مدتی مدید تعلق بکمال الدین ابوعمر الابهری میداشت و او بعلو اصل و نسب و وفور فضل و ادب موصوف بود و پیوسته نقش زهد و عبادت بر لوح خاطر می نگاشت و در آن اوقات که هرج و مرج بمملکت طغرل راه یافت ابوعمر از اعداء توهم نموده محاسن خود را تراشیده در لباس صوفیان بعربستان شتافت و در بادیهٔ حجاز این رباعی بگفت و بأبهر فرستاد: بیچاره دلم چو محرم راز نیافت و اندر قفس جهان هم آواز نیافت در سایهٔ زلف خوبروئی گم شد تاریک شبی بود و کسش بازنیافت. و پس از او وزارت بعزالدین کاشی دادند.[ اَ عُ مَ ] (اِخ) احمدبن سعیدبن حزم اندلسی. رجوع به احمد... شود.[ اَ عُ مَ ] (اِخ) احمدبن عبداللََّه بن طالب. رجوع به احمد... شود.[ اَ عُ مَ ] (اِخ) احمدبن عبدالملک اشبیلی. رجوع به احمد... شود.[ اَ عُ مَ ] (اِخ) احمدبن محمدبن عاصی بن احمدبن سلیمان بن عیسی بن دراج اندلسی قسطلی، شاعر و ادیب. او کاتب منصوربن ابی عامر بود. و در اندلس بشعر مانند متنبّی است بشام. مولد او به سال ۳۴۷ و وفات در ۴۲۱ هـ . ق. بود.[ اَ عُ مَ ] (اِخ) احمدبن محمدبن عبد ربه. رجوع به ابن عبد ربه... شود.[ اَ عُ مَ ] (اِخ) احمدبن محمدبن هاشم بن خلف بن عمروبن سعد. رجوع به احمد.. شود.[ اَ عُ مَ ] (اِخ) احمدبن محمدبن هاشم بن خلف بن عمروبن سعد. رجوع به احمد.. شود.[ اَ عُ مَ ] (اِخ) اسماعیل بن مخالدبن سعید. از روات حدیث است.[ اَ عُ مَ ] (اِخ) الاعرج. از بطالین مشهور و از نوادر او کتابی کرده اند. (ابن الندیم).[ اَ عُ مَ ] (اِخ) الاعرج. از بطالین مشهور و از نوادر او کتابی کرده اند. (ابن الندیم).[ اَ عُ مَ ] (اِخ) بزاز. تابعی است. و از محمدبن الحنفیه روایت کند.[ اَ عُ مَ ] (اِخ) البزاز. او از مسلم بن البطین روایت کند.[ اَ عُ مَ ] (اِخ) بصری. رجوع به خلیفةبن الخیاط... شود.[ اَ عُ مَ ] (اِخ) بکربن اسود بصری. ابوزرعهٔ رازی از وی روایت کند.[ اَ عُ مَ ] (اِخ) بنداربن عبدالحمید اصفهانی. رجوع به ابن لره بنداربن عبد الحمید الکرجی الأصفهانی... شود.[ اَ عُ مَ ] (اِخ) تاشفین. چهاردهمین از امرای بنی مرین مراکش (از ۷۶۲ تا ۷۶۳ هـ . ق.). و رجوع به تاشفین... شود.[ اَ عُ مَ ] (اِخ) جریربن عبداللََّه البجلی. صحابی است.[ اَ عُ مَ ] (اِخ) الجرمی. صالح بن اسحاق بصری نحوی فقیه. رجوع به صالح... شود.[ اَ عُ مَ ] (اِخ) جمیل بن معمربن صباح بن ظبیان بن حنّ. شاعر مشهور عرب صاحب بثینه. رجوع به جمیل... شود.[ اَ عُ مَ ] (اِخ) حبیب. تابعی است و عثمان بن عمر از او روایت کند.[ اَ عُ مَ ] (اِخ) حجین بن المثنی. از روات حدیث است.[ اَ عُ مَ ] (اِخ) حصین بن عمر الأحمسی. از روات حدیث است.[ اَ عُ مَ ] (اِخ) حفص بن ابی الصهباء العدوی. علاءبن اسد از او روایت کند.[ اَ عُ مَ ] (اِخ) حفص بن سلیمان القاری. محدث و متروک است.[ اَ عُ مَ ] (اِخ) حفص بن عبیداللََّه الانصاری. تابعی است واز انس بن مالک روایت کند.[ اَ عُ مَ ] (اِخ) حفص بن عمربن عبدالعزیزبن صهبان الدوری. رجوع به حفص... شود.[ اَ عُ مَ ] (اِخ) حفص بن عمر الحوضی البصری. از شعبه روایت کند.[ اَ عُ مَ ] (اِخ) حفص بن عمر الخطابی البغدادی. او از معاویةبن سلام روایت کند.[ اَ عُ مَ ] (اِخ) حفص بن عمر الضریر. او از حمادبن سلمه روایت کند و رجوع به حفص ضریربن عمر... شود.[ اَ عُ مَ ] (اِخ) حفص بن عمر المقری. او از اسماعیل بن عیاش روایت کند.[ اَ عُ مَ ] (اِخ) حفص بن غیاث کوفی. او از جعفربن محمد علیهماالسلام و اعمش روایت کند.[ اَ عُ مَ ] (اِخ) حفص بن مغیرهٔ مخزومی. صحابی است.[ اَ عُ مَ ] (اِخ) حفص بن میسرة الشامی. از او ابن وهب روایت کند.[ اَ عُ مَ ] (اِخ) حمادبن واقد البصری. از روات حدیث است.[ اَ عُ مَ ] (اِخ) حمزة الضبی. از روات حدیث است.[ اَ عُ مَ ] (اِخ) حمزة العائذی. عوف از او روایت کند.[ اَ عُ مَ ] (اِخ) خالدبن ابی عمران. حیوةبن شریح از او روایت کند.[ اَ عُ مَ ] (اِخ) الدمشقی. معاویه از او روایت کرده است.[ اَ عُ مَ ] (اِخ) دمشقی. یکی از شیوخ تصوف در نیمهٔ آخر مائهٔ سیم و اوائل مائهٔ چهارم معاصر اخشید. وی از مردم دمشق است و جامی در نفحات ذکر او آورده است. او از اصحاب ذوالنون مصری است و صحبت ابوعبداللََّه بن جلا را نیز درک کرده. رجوع به نفحات و نامهٔ دانشوران ج ۲ ص ۳۹۶ شود.[ اَ عُ مَ ] (اِخ) الدوری. او راست: کتاب اجزاء القرآن. و کتاب الوقف و الابتداء فی القرآن. و کتاب ما اتفقت الفاظه [ واختلفت ] معانیه فی القرآن. (ابن الندیم).[ اَ عُ مَ ] (اِخ) دینار. از روات حدیث است.[ اَ عُ مَ ] (اِخ) دینار بزار. رجوع به دینار... شود.[ اَ عُ مَ ] (اِخ) ذربن عبداللََّه والد عمربن ذر. رجوع به ذر... شود.[ اَ عُ مَ ] (اِخ) ریّان بن علاء. یکی از علمای نحو و قرائت. (لغت نامهٔ مقامات حریری چ کلکته به سال ۱۲۲۹ هـ . ق.)[ اَ عُ مَ ] (اِخ) زاذان الکندی. از او منهال بن عمیر روایت کند.[ اَ عُ مَ ] (اِخ) الزاهد. محمدبن عبدالواحدبن ابی هاشم باوردی خراسانی ملقب بمطرّز و معروف بغلام ثعلب نحوی لغوی. ابن خلکان گوید: او یکی از مشاهیر ائمهٔ لغت و بسیارتألیف است. وی زمانی از اصحاب ابی العباس ثعلب بود و از این رو بغلام ثعلب اشتهار یافت و او را بر کتاب الفصیح ثعلب استدراکی لطیف است بنام فائت الفصیح و نیز کتابی دیگر که در آن فصیح را شرح کرده است. مولد او باورد یعنی ابیورد خراسان به سال ۲۶۱ هـ . ق. بود و اشتغال دائم او بعلم وی را از کسب رزق باز میداشت و از این رو در عسرت و تنگی میزیست و چندی مؤدبّی پسر قاضی ابی عمر و محمدبن یونس کرد. و از بسیاری روایات و غزارت حفظ که او را بود ادبای معاصر وی را بکذب تهمت کردندی و از جمله گفتندی اگر مرغی در هوا پرد ابوعمر گوید: ثعلب از ابن الاعرابی روایت کرد که... و چیزی راجع به پریدن مرغ ذکر کند. لکن این سخنان تهمتی بیش نبود چه محدثین در روایت احادیث او را صادق و ثقه گفته اند و در تأیید صحت روایات او در لغت نیز دو حکایت است که ابن خلکان نقل کند یکی آنکه معزّالدولةبن بویه شرطهٔ بغداد بجوانی خواجا (خواجه) نام داد و چون این آگاهی به ابی عمر برداشتند وی در مجلس درس بود و کتاب الیواقیت بشاگردان املا میکرد. گفت: بنویسید «یاقوتةُ خواجا». الخواج فی اصل لغة العرب الجوع، و سپس بابی بر آن تفریع کرد و املا کردن گرفت و مردمان آنرا جعل و کذبی گمان بردند. لکن ابوعلی حاتمی کاتب لغوی در امالی حامض از ثعلب و او از ابن الاعرابی همین معنی را برای کلمهٔ خواجا بیافت. و حکایت دویم این است: بدان وقت که او مؤدبی پسر قاضی ابوعمر محمد داشت روزی صد مسئله در لغت و غریب بر شاگرد املا کرد و دو بیت در آخر آن مسائل که بدان استشهاد کرده بود. ابوبکربن درید و ابوبکربن الانباری و ابوبکربن مقسم نزد قاضی ابوعمر حاضر آمده بودند قاضی درس پسر بآنان بنمود و آن سه تن هیچیک از آن مسائل بندانستند و آن دو بیت را نیز نشنیده بودند قاضی ابوعمر گفت: در این چه گوئید؟ ابن انباری گفت: خاطر من اکنون متوجه تألیف «مشکل القرآن» است و در این باب چیزی نتوانم گفت. و ابن مقسم نیز سخنی نظیر آن گفت و اظهار داشت که وقت من بالفعل مصروف قراآتست. ابن انباری گفت: این مسائل از موضوعات و مخترعات ابی عمر است و هیچ پایه و بنیان لغوی ندارد و بازگشتند. این گفته بمطرّز برسید و نزد قاضی شد و عین دواوین جماعتی از قدماء شعرا را طلب کرد، قاضی خزانهٔ کتب خویش بگشود و او آن دواوین بیرون کرد و ابوعمر بنشست و از آن دیوانها شواهد و امثال برای هریکی از مسائل صدگانهٔ مذکور استخراج کرد و یکایک بقاضی بنمود، تا شواهد هر صد مسئله به پایان رسید و گفت: اما آن دو بیت شعر را نیز که بدان تمثل جسته ام ثعلب در حضور شما انشاد کرد و شما بخط خویش به پشت فلان کتاب بنوشتید آن کتاب بیاوردند و قاضی آن دو بیت بخط خود برظهر کتاب بدید. و رئیس الرؤسا گوید: چیزهای بسیاری از گفته های ابی عمر را که منکر میشمردند و بکذب منسوب می داشتند من در کتب لغت و بالخاصه در غریب المصنف ابی عبید بیافتم. و عبدالواحدبن علی بن برهان اسدی گوید: هیچ کس از اولین و آخرین نیکوتر از ابی عمر زاهد، در لغت سخن نکرد علاوه بر استدراک کتاب الفصیح، او راست: کتاب شرح الفصیح. کتاب الیواقیت یا یاقوت در لغت و ابن الندیم گوید بهترین روایت این کتاب روایت ابواسحاق طبریست. کتاب الجرجانی. کتاب الموضح. کتاب الساعات. کتاب یوم و لیلة. کتاب المستحسن. کتاب العشرات. کتاب الشوری. کتاب البیوع. کتاب تفسیر اسماء الشعراء. کتاب القبائل. کتاب المکنون و المکتوم. کتاب التفاحه. کتاب المداخل. کتاب علل المداخل یا حلی المداخل. کتاب النوادر. کتاب فائت العین. کتاب فائت الجمهره. کتاب ما انکرته الأعراب علی ابی عبید فیما رواه و صنّفه. و جزئی در حدیث و ابوعمر زاهد غریب اللغة و حوشی یعنی شوارد آنرا نقل میکرد و ابومحمدبن السید البطلیوسی آنچه در کتاب المثلث آورده نقل از ابوعمر است و نیز ابوالحسن و محمدبن رزقویه و ابوعلی بن شاذان و غیر آن دو از او روایت کنند. وفات او بذی قعدهٔ ۳۴۵ و بقولی ۳۴۴ هـ . ق. به بغداد بود و او را در صفه ای مقابل صفهٔ گور معروف کرخی به خاک سپردند و میان آن دو گور فاصلهٔ عرض رهگذر باشد. و ابن الندیم در الفهرست کتاب السریع و کتاب المرجان و کتاب علی الکلمات که آنرا بنام حصری کرده است و کتاب الموشح را نیز از او نام برده و کتاب استدراک الفصیح را نیز باسم فائت الفصیح و کتاب المستحسن را باسم فائت المستحسن یاد کرده است. و باز گوید: که او ناصبی متعصب بود و ابن خلکان گوید: او را جزئی بود در فضائل معاویه و چون تلمیذی نو پیش او رفتی وی را بخواندن آن جزء ملزم ساختی. و ابوعلی محمدبن حسن حاتمی گوید مرا بیماری افتاد و دیری بکشید و درک مجلس او میسر نگشت و چون چند روز از غیبت من بگذشت از من پرسید گفتند او بیمار است فردا بپرسش من آمد قضا را من در آن ساعت از خانه بحمام رفته بودم او بخط خویش با اسفیداج بدر خانه نوشت: و اعجب شی ء سمعنا به علیل یعاد و لایوجد.[ اَ عُ مَ ] (اِخ) زبیدی. او راست: الاحتفال. و آن منتخب اخبار فقهای قرطبه است.[ اَ عُ مَ ] (اِخ) سالم بن عمربن الخطاب. از تابعین است.[ اَ عُ مَ ] (اِخ) سالم بن محرزبن ابی هریره. از تابعین است. صبیح بن صهیب از او روایت کند.[ اَ عُ مَ ] (اِخ) سکن. عبدالرحمن بن مهدی از او روایت کند.[ اَ عُ مَ ] (اِخ) الشامی. او از عبیدبن الحسحاس و مسعودی از او روایت کند.[ اَ عُ مَ ] (اِخ) شبیب. از روات حدیث است.[ اَ عُ مَ ] (اِخ) شهاب بن عبادالعبدی. از روات حدیث است.[ اَ عُ مَ ] (اِخ) صالح بن اسحاق جرمی کوفی نحوی. رجوع به بجرمی ابوعمر صالح... شود.[ اَ عُ مَ ] (اِخ) الصفار. او از عبداللََّه بن العیزار المقری روایت کند.[ اَ عُ مَ ] (اِخ) الضبی یا الصینی. تابعی است. او از ابی الدرداء و از او حکم روایت کند. (الکنی للبخاری).[ اَ عُ مَ ] (اِخ) طرفةبن العبد. رجوع به طرفة... شود.[ اَ عُ مَ ] (اِخ) عاصم بن عمر العمری. از روات حدیث است.[ اَ عُ مَ ] (اِخ) عاصم بن النضر. از روات حدیث است و از معمربن سلیمان روایت کند.[ اَ عُ مَ ] (اِخ) عامربن شراحیل. رجوع به عامر... شود.[ اَ عُ مَ ] (اِخ) عبادبن عمربن ابی حلیمه. از روات حدیث است و عباس بن عبدالعظیم از او روایت کند.[ اَ عُ مَ ] (اِخ) عبدالحمیدبن حسن الهلالی. از روات است و حسن بن حجر از او روایت کند.[ اَ عُ مَ ] (اِخ) عبدالرحمن بن عمر الاوزاعی. رجوع به ابی عمر اوزاعی... شود.[ اَ عُ مَ ] (اِخ) عبدالعزیزبن فائد. از روات حدیث است.[ اَ عُ مَ ] (اِخ) عبداللََّه بن ابی اسحاق حضرمی. رجوع به عبداللََّه... شود.[ اَ عُ مَ ] (اِخ) عبداللََّه بن عبید. مولی اهبان بن صیفی. از روات حدیث است.[ اَ عُ مَ ] (اِخ) عبداللََّه. مولی اسماء و او عبداللََّه بن کیسان است. و از مغیرةبن زیاد و حجاج بن ارطاة روایت کند.[ اَ عُ مَ ] (اِخ) عبدالملک بن عمیربن سوید او پس از شعبی قضای کوفه داشت و از مشاهیر تابعین است. و رجوع به عبدالملک... شود.[ اَ عُ مَ ] (اِخ) عبدالواحدبن احمدبن ابی القاسم الملیحی هروی. لغوی و ادیب و محدثی از مردم هرات. شاگرد احمدبن محمد هروی. او راست: الروضة و کتاب الرّد علی ابی عبید فی غریب القرآن. وفات وی ۴۶۳ هـ . ق. بود.[ اَ عُ مَ ] (اِخ) عثمان بن عبدالرحمن الجمحی. او از محرزبن عوف ابوالفضل روایت کند.[ اَ عُ مَ ] (اِخ) عدیّ بن زید. رجوع به عدیّ... شود.[ اَ عُ مَ ] (اِخ) العنبری. اخباری و نسابه است و او راست: کتاب ادعیاء الجاهلیة و کتاب النساء.[ اَ عُ مَ ] (اِخ) عیسی بن عمر ثقفی نحوی بصری. او از موالی خالدبن ولید بود و به قبیلهٔ ثقیف درآمد و از اینرو او را ثقفی گویند و برادر حاجب بن عمر است. وی قرائت را عرضا از عبداللََّه بن ابی اسحاق فراگرفت و حروف را از عبداللََّه بن کثیر و ابن محیصن روایت کند و از حسن بصری استماع حدیث کرد و مصاحب ابی عمروبن العلاء بود و میان آن دو مسائل و مجالسی است. و او را بر قیاس عربیت در قرائت اختیاری است. احمدبن موسی اللؤلؤی و هارون بن موسی بن النحوی و اصمعی و خلیل بن احمد و سهل بن یوسف و عبیدبن عقیل و شجاع بن ابی نصر نقل قراآت از وی کرده اند و سیبویه نحو از وی فراگرفت و کتاب الجامع در نحو از اوست. و گویند که اساس الکتاب سیبویه همین کتاب است و سیبویه آن را بسط داد و از خلیل بر وی تعلیقات افزود و آنگاه که به بحث و تحشیه تکمیل یافت کتاب به سیبویه منسوب گشت. و ابن خلکان گوید: مؤیّد این گفته آن است که سیبویه پس از مفارقت از عیسی بن عمر بصری مذکور آنگاه که به ملازمت خلیل شد خلیل از وی از مصنفات عیسی پرسید او گفت او را هفتاد و اند مصنف در نحو هست و یکی از توانگران جمله آن کتب گرد کرد و آفتی همگی را نابود ساخت و جز دو کتاب از وی بر جای نماند که یکی موسوم به اکمال است و آن به فارس نزد فلان است و دیگری این کتاب که موسوم به جامع است و من بدان مشغولم و خواهم که مشکلات آن بر من روشن فرمائی. خلیل لحظه ای خاموش ماند پس سر برداشت و گفت خدای تعالی عیسی را رحمت کند و این دو بیت انشاد کرد: ذهب النحو جمیعا کله غیر ما احدث عیسی بن عمر ذاک اکمال و هذا جامع و هما للناس شمس و قمر. و خلیل نیز نزد عیسی شاگردی کرده بود و گویند که ابی الاسود الدوئلی از نحو جز باب فاعل و مفعول نیاورد و بنای کتاب عیسی بن عمر تهذیب و تبویب کلیات قواعد نحو است و مستثنیات و شذوذ را لغات نام می دهد. و او بر عرب طعن می کرد و مشاهیر آن قوم از قبیل نابغه را در بعض اشعار آنان به خطا منسوب می داشت. و گویند او سخن به تقعیر و تکلّف می گفت و افسانه ای در این معنی از او مشهور است که روزی از خر خویش فروغلطید و مردمان بر وی گرد آمدند. او بجای ما لکم تجمعتم علی تجمعکم علی مجنون انکشفوا عنّی، گفت: ما لکم تکأکأتم علیّ تکأ کوکم علی ذی جنّة افرنقعوا عنّی. و گفته اند در بازار برای تنگی نفس که داشت بیفتاد و چون مردم بر وی انبوهی کردند این مقالت ادا کرد و یکی از حاضران گفت جنیّهٔ او به هندی سخن میگوید. وفات عیسی ۱۴۹ هـ . ق. بود. و رجوع به معجم الأدباء یاقوت چ مارگلیوث ج ۶ ص ۱۰۰ شود.[ اَ عُ مَ ] (اِخ) عیسی بن عمر القاری الکوفی. از روات حدیث است.[ اَ عُ مَ ] (اِخ) الغداتی. تابعی است. او از ابی هریره و قتاده از او روایت کند.[ اَ عُ مَ ] (اِخ) الفارسی، مولی کندة. تابعی است و درک صحبت عمر کرده و مذهب شیعه داشته است و بزمان عبدالملک درگذشت.[ اَ عُ مَ ] (اِخ) القاری. زیادبن ابی مسلم و بعضی ابن مسلم گفته اند. ابن مهدی و ابن عدی از او روایت کنند.[ اَ عُ مَ ] (اِخ) القاری مبارک بن یزید. محدث است.[ اَ عُ مَ ] (اِخ) قعنب بن محرر باهلی. رجوع به قعنب شود.[ اَ عُ مَ ] (اِخ) قنبل بن عبدالرحمن بن محمد. رجوع به قنبل... شود.[ اَ عُ مَ ] (اِخ) قیس بن رافع. از روات حدیث است و عبدالکریم بن حارث از او روایت کند.[ اَ عُ مَ ] (اِخ) کیسان. از روات است و از یزیدبن بلال فزاری روایت کند.[ اَ عُ مَ ] (اِخ) مبارک بن احمد انصاری. رجوع به مبارک... شود.[ اَ عُ مَ ] (اِخ) محمد. شعیب بن حرب از او روایت کند.[ اَ عُ مَ ] (اِخ) محمدبن ابان بن صالح. از روات حدیث است.[ اَ عُ مَ ] (اِخ) محمدبن احمدبن سلیمان نوقاتی. رجوع به محمد... شود.[ اَ عُ مَ ] (اِخ) محمدبن عبدالواحد لغوی. معروف به غلام ثعلب. رجوع به ابوعمرالزاهد شود.[ اَ عُ مَ ] (اِخ) محمدبن یحیی بن قیس المازنی. از روات حدیث است.[ اَ عُ مَ ] (اِخ) محمدبن یوسف کندی. رجوع به محمد... شود.[ اَ عُ مَ ] (اِخ) مروان بن جعفربن سعدبن سمرة بن جندب. از روات حدیث است.[ اَ عُ مَ ] (اِخ) مندادبن عبدالحمید ابوعمر کرخی. رجوع به منداد... شود.[ اَ عُ مَ ] (اِخ) مولی بنی امیه. او از محمدبن ابی سفیان و از او ابن المبارک روایت کند.[ اَ عُ مَ ] (اِخ) مولی خزیمة یا جذیمة. او از مورق و از او سلام بن مسکین روایت کند.[ اَ عُ مَ ] (اِخ) نضربن عبد الرحمن خزار. از روات حدیث است.[ اَ عُ مَ ] (اِخ) النوقاتی. یکی از علما و بزرگان سیستانی است. رجوع به تاریخ سیستان چ طهران ص ۲۰ شود.[ اَ عُ مَ ] (اِخ) یحیی بن عبید النهرانی. از روات است و ابواسحاق و شعبه از او روایت کند.[ اَ عُ مَ ] (اِخ) یزیدبن ابی زیاد. از روات حدیث است.[ اَ عُ مَ ] (اِخ) یزیدبن حمیر شامی. تابعی است و شعبه از او روایت کند.[ اَ عُ مَ ] (اِخ) یزیدبن مسلم صنعانی. از روات حدیث است.[ اَ عُ مَ ] (اِخ) یوسف بن عبداللََّه بن محمدبن عبدالبرالقرطبی النمری. رجوع به ابن عبدالبر شود.[ اَ عُ مَ ] (اِخ) یوسف بن هارون الکندی القرطبی. شاعر معروف به رمادی. رجوع به رمادی... شود.[ اَ عُ مَ ] (اِخ) یونس بن القاسم. از روات حدیث است.
کلمات همقافیه با «ابوعمر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «مر» برای سرودن شعر