معنی ابوزرعه
6 بازدید
[ اَ زُ عَ ] (ع اِ مرکب) خوک. (مهذب الاسماء). خنزیر. (المزهر). || گاو نر. ثور. (المزهر).[ اَ زُ عَ ] (اِخ) حاجی خلیفه کتابی بنام مُسندُالشامیین نسبت به ابوزرعه نامی کرده است و معلوم نیست کیست.[ اَ زُ عَ ] (اِخ) محدث است. او از ثوبان و از او ابوالخطاب روایت کند.[ اَ زُ عَ ] (اِخ) ابن حیوةبن شریح مصری. محدث است.[ اَ زُ عَ ] (اِخ) ابن عمروبن جریر. نام او هرم است.[ اَ زُ عَ ] (اِخ) احمدبن حسین رازی. وفات ۳۷۵ هـ . ق.[ اَ زُ عَ ] (اِخ) احمدبن عبدالرحیم بن حسین عراقی، شافعی. وفات او را صاحب کشف الظنون در جائی سال ۸۲۶ هـ . ق. و در موضع دیگر ۸۳۴ گفته است. او راست: ذیلی بر کاشف ذهبی. شرحی بر نکت ابی اسحاق شیرازی. نکتی بر مختصرات ثلاثه و در آن جمع کرده است بین نکت ابن نقیب بر منهاج و تصحیح حاوی ابن الملقن و کتاب تنقیح اللباب، و اختصار مهمات اسنوی به اضافهٔ حواشی بلقینی. و رجوع به احمدبن عبدالرحیم... شود.[ اَ زُ عَ ] (اِخ) احمدبن محمد. از مردم ری. یکی از مشایخ طریقت. وی شاگرد شبلی است و بمائهٔ چهارم هجری میزیسته است.[ اَ زُ عَ ] (اِخ) رازی. محدث است.[ اَ زُ عَ ] (اِخ) روح بن زنباع. محدث است.[ اَ زُ عَ ] (اِخ) طاهربن محمد مقدسی. یکی از ادبای مشهور. ساکن همدان. وی بهشتادوپنج سالگی در سنهٔ ۵۶۶ هـ . ق. درگذشت.[ اَ زُ عَ ] (اِخ) طاهربن محمد مقدسی. یکی از ادبای مشهور. ساکن همدان. وی بهشتادوپنج سالگی در سنهٔ ۵۶۶ هـ . ق. درگذشت.[ اَ زُ عَ ] (اِخ) عبدالرحمن بن عمرو ضبّی. او راست: جزئی در حدیث مترجم بکتاب العلل.[ اَ زُ عَ ] (اِخ) عبدالرحمن بصری. از علمای دمشق. وفات او به سال ۲۸۱ هـ . ق. بوده است.[ اَ زُ عَ ] (اِخ) عبدالرحمن. مولی مقدادبن اسود. صحابی است.[ اَ زُ عَ ] (اِخ) عبداللََّه رازی. وفات ۲۶۴ هـ . ق.[ اَ زُ عَ ] (اِخ) عبدالوهاب بن محمدبن ایوب اردبیلی. او در اواخر مائهٔ سیم و اوائل مائهٔ چهارم هجری میزیست. منشأ او شیراز است و ابوعبداللََّه بن خفیف از شیوخ صوفیه شاگرد اوست. وفات وی به سال ۳۱۵ هـ . ق. به شیراز بوده است.[ اَ زُ عَ ] (اِخ) عبیداللََّه بن عبدالکریم بن یزید الرازی. رجوع به عبید... شود.[ اَ زُ عَ ] (اِخ) محمدبن محمد دوستویه یا دستویه. محدث است.[ اَ زُ عَ ] (اِخ) وهب اللََّه بن راشد. محدث است.[ اَ زُ عَ ] (اِخ) یحیی بن عمرو الشیبانی. محدث است.
کلمات همقافیه با «ابوزرعه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «عه» برای سرودن شعر