معنی ابوالمقدام

معنی ابوالمقدام

5 بازدید
[ اَ بُلْ مِ ] (اِخ) ثابت بن هرمز الحداد الکوفی. محدث است و سفیان و اعمش از او روایت آرند.
[ اَ بُلْ مِ ] (اِخ) رجاءبن ابی سلمه فلسطینی. محدث است.
[ اَ بُلْ مِ ] (اِخ) رجاءبن حیوةبن جرول کندی. فقیهی معاصر و مجالس عمربن عبدالعزیز. وفات ۱۱۲ هـ . ق. و صاحب حبیب السیر اضافه می کند از نقباء و اتقیاء شام و ابن خلکان گوید: او از علماست و مجالس عمربن عبدالعزیز بود و شبی نزد عمربن عبدالعزیز بسر برد چراغ رو بخاموشی گذاشت ابوالمقدام گوید برخاستم تا چراغ برکنم و عمربن عبدالعزیز مرا قسم داد که بنشین و خود برخاسته و پلیته بالا کرد. گفتم ای امیر مؤمنان آیا تو برمی خیزی گفت برخاستم و نام من عمر بود و بازگشتم باز همان نام دارم و هم او آرد که روزی عمربن عبدالعزیز مرا گفت او را جامه ای خرم بشش درهم و من بخریدم و بیاوردم و او جامه به دست بسود و گفت این آن جامه است که من خواهم جز اینکه کمی نرم است و مرا گریه افتاد. عمر گفت از چه گریستی گفتم از اینکه جامه ای بشش درهم برای امیری خریده ام و او آنرا بپسود و گوید نرم است گفت مرا نفسی بوالهوس است چنانکه آرزوی فاطمه دختر عبدالملک کرد و من او را بزنی کردم و خواهش امارت کرد و او را بدان جایگاه رسانیدم و از من خلافت خواست و خلافت بدو ارزانی داشتم حالا از من بهشت میطلبد و امیدوارم که آنرا برای او آماده کنم. و گوید روزی عمربن عبدالعزیز خطبه میگفت و من همهٔ جامه ای را که بر تن داشت نزد خود بها کردم دوازده درهم بود و آن عمامه ای و قمیصی و سراویلی و ردائی و قلنسوه ای و جفتی موزه بود و نقلست که رجاء روزی نزد عبدالملک بن مروان بود و شخصی را ببدی نزد وی یاد کردند عبدالملک گفت قسم بخدای اگر من بر او دست یابم با وی چنین و چنان کنم و آنگاه که به وی دست یافت خواست به ایعاد خویش وفا کند، رجاءبن حیوة برخاست و گفت ای امیر مؤمنان تو آنچه را که از خدای خواستی او تعالی بتو ارزانی فرمود اکنون تو نیز آنچه خدای خواهد بجای آر گفت آن چه باشد گفت عفو عندالقدرة و عبدالملک از گناه آن مرد درگذشت. رجوع به ابن خلکان چ طهران ج ۱ ص ۲۰۶ و نامهٔ دانشوران ج ۶ ص ۷۰ شود.
[ اَ بُلْ مِ ] (اِخ) زریق بن حیان. محدث است.
[ اَ بُلْ مِ ] (اِخ) شریح بن هانی. صحابی است.
[ اَ بُلْ مِ ] (اِخ) غسّان بن برزین. محدث است و از یساربن سلامه حدیث شنوده است.
[ اَ بُلْ مِ ] (اِخ) کندی. رجوع به ابوالمقدام رجاءبن حیوة شود.
[ اَ بُلْ مِ ] (اِخ) معارک. تابعی است. و او از ابن عمر و از او رزّام بن سعید روایت کند.
[ اَ بُلْ مِ ] (اِخ) مقدام بن ثابت. محدث است و یحیی بن یونس از او روایت کند.
[ اَ بُلْ مِ ] (اِخ) هشام بن زیاد. مولی آل عثمان. محدث است و وکیع از او روایت کند.

کلمات هم‌قافیه با «ابوالمقدام»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ام» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید