معنی ابریز
9 بازدید
[ اِ ] (معرب، ص، اِ) (از یونانی اُبریزُن ) زر خالص. (مهذب الاسماء). زر ساو. زر خلاص. زر خشک. ذهب خالص. زر ویژه. زر بی غش. زر خالص بی عیب : از سیستان زر ابریز خیزد. (تاریخ سیستان). || خالص از زر و نقره. || پیرایهٔ صافی از زر. - ابریز کردن؛ به طعن، کره ها را روغن کردن. هنگامه کردن. معرکه کردن : بدین فصاحت و این علم شاعری که تراست مکوش خیره که ابریز کردی و اکسیر. غضایری رازی (در هجای عنصری).
کلمات همقافیه با «ابریز»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یز» برای سرودن شعر