معنی آوری
7 بازدید
[ وَ ] (ص نسبی) موقن. مؤمن. معتقد. صاحب یقین. گرویده : کسی کو بمحشر بود آوری ندارد بکس کینه و داوری.ابوشکور. || یقین و درست. (صحاح الفرس). || (ق) بی خلاف. بالقطع : مردمان هموار دانند، آوری کز نهان من تو خود آگه تری (کذا).رودکی. یکی گفت ما را بخوالیگری بباید بر شاه رفت، آوری وزآن پس یکی چاره ای ساختن ز هر گونه اندیشه انداختن مگر زین دو تن را که ریزند خون یکی را توان آوریدن برون.فردوسی.[ وَ ] (حامص) در استخوان آوری، بارآوری، بخت آوری، بیخ آوری، تناوری، جان آوری، خارآوری، خطآوری، دل آوری، دنبه آوری، دین آوری، ریش آوری، زبان آوری، زورآوری، سروآوری، سودآوری، شتاب آوری، کین آوری، گندآوری و نظائر آن به معنی آوردن و آوریدن باشد: میان را ببستی بکین آوری بایران نکردی کسی سروری.فردوسی. یکی سرو فرمود کشتن بدست بدین آوری راه پیشین ببست.فردوسی.
کلمات همقافیه با «آوری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر