معنی آب

معنی آب

15 بازدید
(اِ) (اوستائی آپ p a، سانسکریت آپَ ap a، پارسی باستانی آپی ip a، پهلوی آپ p a) مایعی شفاف بی مَزه و بوی که حیوان از آن آشامد و نبات بدان تازگی و تری گیرد. و آن یکی از چهار عنصر قدماست و به عربی آن را ماء و بلال خوانند. و ابوحیّان و ابوالحیوة و ابوالعباب و ابوالغیاث و ابومدرک از کنیتهای آن است و در بعض لهجه های فارسی آف، آو، و اَو گویند. حصبه، وبا، نوبه، ذوسنطاریا و بسیاری از بیماریهای وافِده و نیز بقاعی از آب ناپاک و آلوده زاید. || دریا. بحر. مقابل خشکی و برّ. || دریاچه. بحیره : بیاورد لشکر بدریای چین بر او تنگ شد پهن روی زمین بدانگه کجا خواست بگذاشت آب به پیران چنین گفت افراسیاب.فردوسی. بمادر چنین گفت کافراسیاب فرستاد و خوانَد مرا نزد آب [ دریای چین ]. فردوسی. دگر نامور گنج افراسیاب که کس را نبود آن بخشکی و آب.فردوسی. که بازارگانان ایران بدند به آب و بخشکی دلیران بدند.فردوسی. قضا را من و پیری از فاریاب رسیدیم در خاک مغرب به آب.سعدی. مرا پیر دانای مرشد شهاب دو اندرز فرمود بر روی آب.سعدی. - آبهای اسلامبول؛ دریاهای ساحلی آن. || رود. نهر. جوی. چشمه : و اندر وی [ اندر دریاچهٔ بتمان ] آبها درافتد از بتمان میانه. (حدودالعالم). و چون از آنجا [ از سول ] بهندوستان بروی تا بحسینان راه اندر میان دو کوه است و اندر این راه هفتاد و دو آب بباید گذاشتن. (حدودالعالم). رسیدند بر آب گل زرّیون شهنشاه را گیو بد رهنمون.فردوسی. بد آن آب را نام گل زرّیون بدی در بهاران چو دریای خون.فردوسی. ز جنگش بپستی بپیچید روی گریزان همی رفت پرخاش جوی چو از آب وز لشکرش دور کرد بزین اندر افکند گرز نبرد.فردوسی. دو [ شهر ] در بوم بغداد و آب فرات پر از چشمه و چارپای و نبات.فردوسی. ملک بر پسران قسمت کرد، ترکستان از آب جیحون تا چین و ماچین تور را داد. (نوروزنامه). عاقل بکنار آب تا ره می جست دیوانهٔ پابرهنه از آب گذشت.؟ - آب زمزم؛ چشمهٔ زمزم. - آب علا؛ چشمهٔ علا بدماوند. - آب گرم؛ هر چشمه که آبش بطبع گرم بود. || (اِخ) جیحون : خوش نخسبند همی از فزعش زآن سوی آب نه قدرخان نه طغان خان نه خطاخان نه تکین. فرخی. سکندر آنگه کز چین همی فرود آمد بماند بر لب جیحون سه ماه تابستان بدان نیت که مگر پل بر آن تواند بست همی نشسته در آن کار بسته جان و توان هزار حیله فزون کرد و آب دست نداد در آن حدیث فروماند عاجز و حیران. فرخی. و اسفندیار سدی کرد برابر ترکان از پس بیست فرسنگی سمرقند و در آب سلسله ای عظیم آهنین ساخت تا گذار ترکان نیفتد. (مجمل التواریخ و القصص). سواد نظم مرا گر بود بر آب گذر کنند فخر رشیدی و صابر و عمعق.انوری. || سیحون : تا بدید آتش ملک سیحون هم بر آن آب نیست آب کنون.سنائی. || رود گنگ : چو بشنید بدگوهر افراسیاب که شد طوس و رستم بر آن روی آب شد از باختر سوی دریای گنگ دلی پر ز کین و سری پر ز جنگ.فردوسی. با آنکه فرهنگ نویسان به آب معنی جیحون و سیحون و گنگ و امثال آن داده اند لیکن حق آن است که مجاورین هر رود و دریایی از آب همان معنی اصلی او را اراده می کرده اند نه آنکه آب نام آن رودها و دریاها باشد. || (اِ) بول. گمیز. شاش. و آب در آب تاختن و آب ریختن و آب افکندن و آب انداز از این قبیل است : گر این اسب سرگین و آب افکند و گر خشت این خانه را بشکند بشبگیر سرگینْش بیرون بری...فردوسی. || قاروره. تفسره. دلیل. بیسیار: خواجه اسماعیل قاروره نگرید، گفت این آب فلان است و فواقش پدید آمده. (چهارمقاله). || اشک. دمعه. سرشک : ز سوک سیاوش پر از آب روی برخ بر نهاده ز دیده دو جوی.فردوسی. بر آنسان به نزدیک افراسیاب ببردند رخ زرد و دیده پرآب.فردوسی. خروشید سودابه در پیش اوی همی ریخت آب و همی کند موی.فردوسی. گشادند از دیدگان هر دو آب زبان پر ز نفرین افراسیاب.فردوسی. چو گیو آن نشان دید بردش نماز همی ریخت آب و همی گفت راز.فردوسی. همی رفت سوی سیاووش گرد بماه سفندارمذ روز ارد چو آمد بدین شارسان پدر دو رخسار پرآب و خسته جگر...فردوسی. وز آن پس فروریخت بر چهره آب بسی یاد کرد از رد افراسیاب.فردوسی. از آن درد بگریست افراسیاب همی کند موی و همی ریخت آب.فردوسی. ز درد برادر پر از آب روی گزین کرد نیک اختری چرب گوی.فردوسی. بترسید کو را بد آمد بروی دلش گشت پرخون و پرآب روی.فردوسی. همی کند گودرز کشواد موی همی ریخت آب و همی خست روی. فردوسی. نهادند سر سوی افراسیاب همه رخ ز خون سیاوش پرآب.فردوسی. رسیدند یاران لشکر بدوی غمی یافتندش پر از آب روی.فردوسی. همه زار و گریان و پرآب روی زبان شاه گوی و روان شاه جوی.فردوسی. همه سوگوار و پر از آب روی سوی راه ایران نهادند روی.فردوسی. نگون شد سر و تاج افراسیاب همی کند موی و همی ریخت آب.فردوسی. چو زآن گونه دیدند گفتار اوی برفتند گریان و پرآب روی.فردوسی. نگه کرد پیران بر آن فر و چهر رخش گشت پرآب و دل پر ز مهر. فردوسی. ز تاب ماند جانم به آذرِ برزین ز آب ماند چشمم برود آبسکون.قطران. موسی را آب در چشم آمد. (مجمل التواریخ). و آب دیده و آب چشم و آب مژه و آب گرم نیز به معنی سرشک است. و آب بچشم و در چشم گردانیدن و آب بچشم و بدیده آوردن، گریستن و گریه آغازیدن باشد. || خلط که از بینی ترشح کند. مخاط. خلم. || بصاق. رضاب. خیو. خیم. و نیز لیزآبهٔ دهان گاو و جز آن : بر این شهر بگذشت پویان دو تن پر از گرد و بی آب گشته دهن.فردوسی. || خوی. عرق : پرآب ترا غیبه های جوشن پرخاک ترا فرجه های دیبا.منجیک. بیامد به نزدیک افراسیاب نیا را رخ از شرم شد پر ز آب.فردوسی. دهان خشک و غرقه شده تن در آب ز رنج و ز تابیدن آفتاب.فردوسی. فرستاده آمد رخی پر ز شرم ز شرم فریدون پر از آب گرم.فردوسی. || (اصطلاح کحالی) رطوبت غریبه که زیر ثقبهٔ عنبیه میان رطوبت بیضیه و صفاق قرنی پیدا آید. و فعل آن آب آوردن چشم باشد: هر چشم که از خاک درت سرمهٔ او بود زآوردن هر آب که آرد نشود تار.سنائی. || (اصطلاح طب) رطوبتی که در شکم یا زیر پوست مستسقی گرد آید. || (اصطلاح بیطاری) رطوبتی که در پی و زانوی ستور جمع شود. (السامی فی الاسامی). || نطفه. (السامی فی الاسامی). منی. آب پشت : هر آنکس که او باشد از آب پاک نیارد سر گوهر اندر مغاک.فردوسی. که بهرام فرزند او همچو اوست ز آب پدر یافت او مغز و پوست.فردوسی. کسی کو برادر فروشد بخاک سزد گر نخوانندش از آب پاک.فردوسی. آب کارت مبر که گردی پیر کار این آب را تو سهل مگیر.اوحدی. || عصاره و شیره که از بعض میوه ها و گیاهان گیرند، خواه به کوفتن چون آب گشنیز و کاسنی و قصیل و خواه به فشردن، چون آب غوره و آب انار و آب هندوانه : ویحک ای برقعی ای تلختر از آب فرژ تا کی این طبع بد تو که گرفتی سر پژ. منجیک. و آب انگور بگرفتند و خم پر کردند. (نوروزنامه). دفع مضرت شراب مویزی با سکنجبین و آب کاسنی و تخم خیار... کنند. (نوروزنامه). || آب که از جوشانیدن چیزی در آب حاصل کنند، چون آبگوشت، نخوداب، آبچلو. || آب که از تخمیر چیزی بدست کنند، چون آب جو، و آب انگور بمعنی شراب. || نرمی و پختگی که در میوه به آغاز رسیدن پیدا آید، و فعل آن آب افتادن باشد. || زیبق. جیوه. سیماب. || مستراح. مبرز: سر آب رفتن، دست به آب رسانیدن؛ یعنی به آبخانه شدن. || عطر و عَرَقهای نباتی: و از وی [ از پارس ] آب گل و آب بنفشه و آب طلع خیزد. (حدودالعالم). || شرم و حیا: بر روی بیخرد نبود شرم و آب آن کس که باک نیستش از سرزنش. ناصرخسرو. و به این معنی شرم آب و آب شرم نیز گویند: مباد اندر آن دیده در آب شرم که از درد ما نیست پر خون گرم.فردوسی. شاب نه ای چونکه به شویی همی شرم کن از روی مَشو شرم آب.ناصرخسرو. چون سگ و گربه آب شرم برد تا ز خلق آب و نان گرم برد. سنائی (حدیقه). || طراوت و تازگی و لطافت : چو آمد ببرج حمل آفتاب جهان گشت با فر و آیین و آب.فردوسی. و امیر فرمود که قصاص باید کرد. مهتر سرای گفت زندگانی خداوند دراز باد دریغ باشد اینچنین رویی زیر خاک کردن. امیر گفت او را هزار چوب بزنند و خصی کرد. اگر بمیرد قصاص کرده باشند، اگر بزیَد بگویم تا چه کار را شاید. بزیست و به آب خود بازآمد، و در خادمی هزار بار نیکوتر از آن شد و زیباتر. (تاریخ بیهقی). آب نمانده در آن دو رنگین سوسن تاب نمانده در آن دو مشگین چنبر. مسعودسعد. چو باغ گشت خراب از خزان نماندش آب نماند آب مر آن جای را که گشت خراب. مسعودسعد. جانا خوش است تحفهٔ باغ بتان ولیک نوباوهٔ جمال ترا آب دیگر است. سیدحسن غزنوی. نماند قوت آذر ز صولت آذر برفت آب ریاحین ز صدمت آبان. جمال الدین عبدالرزاق. پیش رخسار عرقناک تو مه را تاب نیست چشمهٔ خورشید را گر تاب هست این آب نیست. نظامی. ز تازگی نوزیده نسیم صبح بر او فرو همی چکد از آتش عذارش آب. سیف اسفرنگ. || روش. طرز. وتیره. گونه. نوع : تا بدید آتش ملک سیحون هم بر آن آب نیست آب کنون.سنائی. ز غزنی تا لب دریا در این باب همه اسلام بینی بر یکی آب.امیرخسرو. بسی گشتم در این گردنده دولاب ندیدم هیچ دورش بر یکی آب.امیرخسرو. نیکوان راندند سوی گلشن و آب روان هر بتی در هر چمن بر آب دیگر میرود. امیرخسرو. باز ابر تیره از هر سوی سر برمیکند سبزه را در هر چمن بر آب دیگر می کند. امیرخسرو. || رونق و رواج : ای همه کار تو برونق و آب وی همه رای تو درست و صواب.سوزنی. || درخشندگی و صفا و تلألؤ گوهرها، یعنی فلزات و احجار کریمه : چون زورق افلاک پر از در ثمین کرد آب گهر مدح تو این بحر روان را. سیف اسفرنگ. || رونق و روشنی دندان. (السامی فی الاسامی). || مینای دندان : زینهار از دهان خندانش وآتش لعل و آب دندانش.سعدی. || جلا و صقال. || درجهٔ الماس در خوبی و ارز: الماس آب اول. || باده. شراب. و در عبارت ذیل آب ظاهراً کنایه از
(اِ) نام ماه یازدهم از سال ملی یهود و ماه پنجم از سال عرفی و دیوانی آنان و غُرّهٔ آن بگفتهٔ مورخین قدیم با سلخ مرداد یا غُرّهٔ شهریور مطابق است. و این ماه نزد بنی اسرائیل ماه عزا و ماتم باشد. و بروز پسین آن وفات هارون است و یهود بدان روز روزه دارند. (از قاموس کتاب مقدس). و در فرهنگهای فارسی نام ماه یازدهم سال سریانی معروف برومی میان تموز و ایلول مطابق اسد عربی و مرداد فارسی و نیز اغسطوس رومی، و بعضی گفته اند مطابق عقرب، و در سامی فی الاسامی ماه سوم تابستان، و سبب اختلاف اقوال ظاهراً اختلاف حسابهای نجومی در اعصار مختلفه است : ساحت آفاق را اکنون که فرّاش صبا از حزیران فرش گسترد از تموز و آب نخ. انوری. بسوزد بشب خرمن ماه را سموم نهیب تو در ماه آب.اثیر اخسیکتی.
(اِخ) نزد نصاری، اقنوم اوّل از اقانیم سه گانه. صورتی از اَب.

کلمات هم‌قافیه با «آب»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «آب» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید