جلال‌الدین محمد بلخی

جلال‌الدین محمد...

جلال‌الدین محمد بلخی

مولانا

دنبال کننده 14

صفحه شخصی
جواب گفتن شیر خرگوش را و روان شدن با او

جواب گفتن شیر خرگوش را و روان شدن با او

جواب گفتن شیر خرگوش را و روان شدن با او
1
گفت : بسم الله ، بیا تا او کجاست ؟پیش در شو ، گر همی گویی تو راست
2
تا سزای او و صد چون او دهمور دروغ است این ، سزای تو دهم
3
اندر آمد چون قلاووزی به پیشتا برد او را به سوی دام خویش
4
سوی چاهی کو نشانش کرده بودجاه مغ را دام جانش کرده بود
5
می شدند این هر دو ، تا نزدیک چاهاینت خرگوشی چو آبی زیر کاه
6
آب ، کاهی را به هامون می بردکاه ، کوهی را عجب چون می برد ؟
7
دام مکر او ، کمند شیر بودطرفه خرگوشی که شیری می ربود
8
موسیی ، فرعون را با رود نیلمی کشد با لشکر و جمع ثقیل
9
پشه ای نمرود را با نیم پرمی شکافد بی محابا درز سر
10
حال آن کو قول دشمن را شنودبین جزای آن که شد یار حسود
11
حال فرعونی که هامان را شنودحال نمرودی که شیطان را شنود
12
دشمن ار چه دوستانه گویدتدام ، دان گر چه ز دانه گویدت
13
گر تو را قندی دهد ، آن زهر دانگر به تن لطفی کند ، آن قهر دان
14
چون قضا آید ، نبینی غیر پوستدشمنان را باز شناسی ز دوست
15
چون چنین شد ، ابتهال آغاز کنناله و تسبیح و روزه ساز کن
16
ناله می کن کای تو علام الغیوبزیر سنگ مکر بد ، ما را مکوب
17
گر سگی کردیم ای شیر آفرینشیر را مگمار بر ما زین کمین
18
آب خوش را صورت آتش مدهاندر آتش ، صورت آبی منه
19
از شراب قهر ، چون مستی دهینیست ها را صورت هستی دهی
20
چیست مستی ، بند چشم از دید چشمتا نماند سنگ ، گوهر ، پشم ، یشم
21
چیست مستی ، حس ها مبدل شدنچوب گز ، اندر نظر صندل شدن
بر مبنای نسخه مُصَحَّحِ نیکلسون - نام حکایت : نخچیران و شیر : در مرغزاری سرسبز و دل‌انگیز که نسیمش عطر بهشت را با خود همراه داشت و شکوه منظره‌اش چشم آسمان را خیره می‌کرد، از هر شاخسار گلی چون ستاره می‌درخشید. جانوران بسیاری به لطف چراگاه‌های خرم و آب‌های گوارا در وفور نعمت روزگار می‌گذراندند، اما همسایگی شیری درنده، گوارایی این زندگی را در کامشان تلخ و آرامش را از آنان سلب کرده بود.روزی همگی گرد هم آمدند، نزد شیر رفتند و گفتند: «تو هر روز با رنج فراوان و تلاش بسیار، تنها یکی از ما را شکار می‌کنی؛ در این میان تو مدام در سختی و شکاری و جان ما پیوسته دستخوش وحشت و اضطراب. اکنون چاره‌ای اندیشیده‌ایم تا تو از این پس در آسودگی باشی و ما نیز به آرامش دست یابیم: پیمان می‌بندیم که هر روز بدون نیاز به صید و دوندگی، جیره و طعمه‌ای مشخص را خود به پیشگاهت بفرستیم...»
+
+
+

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن

بحر: رمل مسدّس محذوف

مثنوی معنوی مولوی دفتر اول ابیات 1181 تا 1201

نام حکایت : نخچیران و شیر

بخش : 24 از 34

بیت ۱: گفت : بسم الله ، بیا تا او کجاست ؟ / پیش در شو ، گر همی گویی تو راست

  • قافیه: کجاست / راست

  • ردیف: ندارد

  • آرایه: کنایه («بسم الله» کنایه از آمادگی، شتاب و پذیرش هماوردی؛ «پیش در شو» کنایه از پیشاهنگ شدن و راهنمایی کردن)، جناس ناقص اختلافی (کجاست / راست).

  • معنی: شیر گفت: بسیار خوب، حرکت کن و پیش بیفت تا ببینم او کجاست؛ اگر راست می‌گویی جلوتر از من راه بیفت.

بیت ۲: تا سزای او و صد چون او دهم / ور دروغ است این ، سزای تو دهم

  • قافیه: او / تو

  • ردیف: دهم (یا «سزای ... دهم»)

  • آرایه: تضاد (راست در بیت قبل / دروغ)، تکرار (سزا، دهم)، اغراق (صد چون او).

  • معنی: تا کیفر و جزای درخورِ او و صد شیرِ دیگر مانند او را کف دستشان بگذارم؛ و اگر سخنت دروغ باشد، کیفر و سزای دغل‌کاریِ تو را خواهم داد.

بیت ۳: اندر آمد چون قلاووزی به پیش / تا برد او را به سوی دام خویش

  • قافیه: پیش / خویش

  • ردیف: ندارد

  • آرایه: تشبیه (تشبیه خرگوش به قلاووز و پیشاهنگ لشکر)، استعاره مصرحه («دام خویش» استعاره از تلهٔ مرگ و چاه آب)، جناس ناقص (پیش / خویش).

  • معنی: خرگوش همانند راهنما و پیشاهنگی کارکشته پیش افتاد تا شیر را به سوی دامی که چیده بود راهنمایی کند.

بیت ۴: سوی چاهی کو نشانش کرده بود / چاهِ مَغ را دام جانش کرده بود

  • قافیه: نشانش / جانش

  • ردیف: کرده بود

  • آرایه: اضافه استعاری («دام جان»)، جناس ناقص اختلافی (نشانش / جانش).

  • معنی: به سوی چاهی ژرف و تاریک (چاهِ مَغ) که از پیش آن را شناسایی و نشان کرده بود حرکت کرد؛ چاهی که آن را تله‌ای برای ستاندن جانِ شیر قرار داده بود.

بیت ۵: می شدند این هر دو ، تا نزدیک چاه / اینت خرگوشی چو آبی زیر کاه

  • قافیه: چاه / کاه

  • ردیف: ندارد

  • آرایه: تشبیه و تمثیل («آب زیر کاه» کنایه از مکار، فریبکار پنهان و آب‌زیرکاه)، شبه‌جمله و ادات تعجب («اینت» به معنی شگفتا از این...).

  • معنی: هر دو به سوی چاه روانه شدند و به آن نزدیک گشتند؛ شگفتا از این خرگوشِ مکار که در ظاهر ناتوان و در باطن همچون آبی پنهان در زیر کاه بود.

بیت ۶: آب ، کاهی را به هامون می برد / کاه ، کوهی را عجب چون می برد ؟

  • قافیه: هامون / چون

  • ردیف: می‌برد

  • آرایه: تضاد و طباق (کاه / کوه)، استعاره مصرحه («کاه» استعاره از خرگوش خردجثه؛ «کوه» استعاره از شیر تنومند و سهمگین)، استفهام تعجبی («عجب چون می‌برد؟»)، تمثیل.

  • معنی: جریان آب در حالت عادی پرِ کاهی را به سوی دشت و بیابان می‌برد؛ اما در اینجا شگفتا، چگونه ممکن است کاهی سبک‌وزن، کوهی استوار و سنگین را به دنبال خود بکشد؟!

بیت ۷: دام مکر او ، کمند شیر بود / طرفه خرگوشی که شیری می ربود

  • قافیه: شیر بود / می‌ربود

  • ردیف: بود

  • آرایه: تناقض‌نما و شگفتی (خرگوشی که شیر را شکار می‌کند)، تشبیه بلیغ (تشبیه مکر خرگوش به کمند صیاد)، جناس ناقص اختلافی (شیر / شیر).

  • معنی: حیله و تدبیر خرگوش به کمندی برای به بند کشیدن شیر بدل شد؛ شگفتا از این خرگوش نادر و شگفت‌انگیزی که شیری درنده را صید می‌کرد و با خود می‌برد!

بیت ۸: موسیی ، فرعون را با رود نیل / می کشد با لشکر و جمع ثقیل

  • قافیه: نیل / ثقیل

  • ردیف: ندارد

  • آرایه: تلمیح (اشاره به غرق شدن فرعون و لشکریانش در نیل به دست اعجاز حضرت موسی)، تمثیل (غلبهٔ مؤمنانِ ضعیف به تأیید الهی بر مستکبران قدرتمند).

  • معنی: چنان‌که حضرت موسی (ع) با همراهی آب نیل، فرعونِ جبار را همراه با لشکریان انبوه و سپاهیان سنگین‌اسلحه‌اش به گرداب هلاکت و غرق کشاند.

بیت ۹: پشه ای نمرود را با نیم پر / می شکافد بی محابا درز سر

  • قافیه: پَر / سَر

  • ردیف: ندارد

  • آرایه: تلمیح (اشاره به هلاکت نمرود با نفوذ پشه‌ای به درون مغز او)، کنایه («با نیم‌پر شکافتن درز سر» کنایه از غلبهٔ حقیرترین آفرینش بر مغرورترین ستمگر).

  • معنی: و چنان‌که پشه‌ای ناتوان با نیمی از بال خود، کاسه و شکاف سر نمرودِ متکبر را بی‌هیچ باکی می‌شکافد و او را خوار و هلاک می‌سازد.

بیت ۱۰: حال آن کو قول دشمن را شنود / بین جزای آن که شد یار حسود

  • قافیه: شَنود (شنید) / حَسود

  • ردیف: ندارد

  • آرایه: جناس ناقص اختلافی (شنود / حسود)، مراعات نظیر (قول، شنود / جزا، یار، حسود).

  • معنی: فرجام و حال‌وروز کسی را بنگر که به سخن و فریب دشمن گوش می‌دهد، و ببین کیفر کسی را که با انسانی حسود و بدخواه هم‌نشین و یار می‌گردد.

بیت ۱۱: حال فرعونی که هامان را شنود / حال نمرودی که شیطان را شنود

  • قافیه: هامان / شیطان

  • ردیف: را شنود

  • آرایه: تلمیح (اشاره به فریب خوردن فرعون از وزیرش هامان، و همراهی نمرود با ابلیس)، تکرار (حال، شنود)، ترصیع و موازنه.

  • معنی: سرگذشت عبرت‌آموز فرعونی را ببین که به رأی گمراه‌کنندهٔ هامان تکیه کرد، و فرجام نمرودی را بنگر که به وسوسه‌های شیطان دل سپرد.

بیت ۱۲: دشمن ار چه دوستانه گویدت / دام ، دان گر چه ز دانه گویدت

  • قافیه: گویدت

  • ردیف: ندارد

  • آرایه: تضاد (دشمن / دوستانه، دام / دانه)، تمثیل (دانه نهادن صیاد در دام)، جناس اشتقاق (دام / دانه)، کنایه («از دانه گفتن» کنایه از وعدهٔ منفعت و طمع دادن).

  • معنی: دشمن حتی اگر با لحنی سرشار از مهر و دوستی با تو سخن بگوید، سخنش را دامی مهلک بدان؛ هرچند از منافع و دانه‌های لذیذ با تو سخن ساز کند.

بیت ۱۳: گر تو را قندی دهد ، آن زهر دان / گر به تن لطفی کند ، آن قهر دان

  • قافیه: زَهر / قَهر

  • ردیف: دان

  • آرایه: تضاد (قند / زهر، لطف / قهر)، جناس ناقص اختلافی (زهر / قهر)، ترصیع و موازنه.

  • معنی: اگر دشمن به ظاهر کام تو را با قند شیرین کند، آن را زهری کشنده به شمار آور؛ و اگر به جسمت محبتی نماید، آن را خشم و کینه‌ای ویرانگر بدان.

بیت ۱۴: چون قضا آید ، نبینی غیر پوست / دشمنان را باز نشناسی ز دوست

  • قافیه: پوست / دوست

  • ردیف: ندارد

  • آرایه: تضاد (دشمن / دوست)، تضاد مفهومی (پوست و ظاهر در برابر مغز و باطن)، کنایه («غیر پوست ندیدن» کنایه از سطحی‌نگری و سلب شدن بصیرت با نزول قضای الهی).

  • معنی: هنگامی که تقدیر و قضای الهی فرارسد، باطن امور از چشمت پنهان می‌ماند و جز پوستهٔ ظاهری چیزی را نمی‌بینی؛ از این رو در شناخت دشمن و دوست دچار سردرگمی و خطا می‌شوی.

بیت ۱۵: چون چنین شد ، ابتهال آغاز کن / ناله و تسبیح و روزه ساز کن

  • قافیه: آغاز / ساز

  • ردیف: کن

  • آرایه: مراعات نظیر (ابتهال، ناله، تسبیح، روزه)، جناس ناقص اختلافی (آغاز / ساز).

  • معنی: چون چنین ابتلایی روی آورد و خطر کوردلی پیش آمد، زاری و تضرع (ابتهال) به درگاه حق را آغاز کن و به ناله، ستایش الهی و روزه‌داری متمسک شو.

بیت ۱۶: ناله می کن کای تو علام الغیوب / زیر سنگ مکر بد ، ما را مکوب

  • قافیه: الغُیوب / مَکوب

  • ردیف: ندارد

  • آرایه: جناس ناقص اختلافی (غیوب / مکوب)، استعاره مصرحه («سنگ مکر بد» استعاره از پیامدهای سنگین و خردکنندهٔ فریب و نیرنگ).

  • معنی: با تضرع ناله برآور که ای پروردگارِ دانای نهان‌ها! ما را در زیر سنگِ کوبندهٔ نیرنگ‌های شوم، خرد و تباه مگردان.

بیت ۱۷: گر سگی کردیم ای شیر آفرین / شیر را مگمار بر ما زین کمین

  • قافیه: شیرآفرین / کمین

  • ردیف: ندارد

  • آرایه: کنایه («سگی کردن» کنایه از سرکشی نفس، فرومایگی و ارتکاب معصیت)، تناسب (سگ / شیر)، جناس تام میان «شیر» (حیوان درنده / نماد قهر الهی) و «شیر» (در ترکیب شیرآفرین).

  • معنی: ای پروردگاری که آفرینندهٔ شیران و قدرت‌هایی! اگر ما از پستی و هواپرستی خصلت سگان را پیش گرفتیم، از این کمینگاه حوادث، شیری درنده (عذاب و بلای قاهر) را بر ما مسلط مفرما.

بیت ۱۸: آب خوش را صورت آتش مده / اندر آتش ، صورت آبی منه

  • قافیه: آتش مده / آبی منه

  • ردیف: ندارد

  • آرایه: تضاد (آب / آتش)، لف و نشر، تقابل حقیقت‌بینی با خطای باصره و وهم.

  • معنی: بار الها، حقیقتِ گوارای آب (هدایت و خیر) را در نگاه ما به صورت آتش جلوه مده، و در درون آتش سوزان (گناه و هوس)، فریبی از ظاهر آب مگذار.

بیت ۱۹: از شراب قهر ، چون مستی دهی / نیست ها را صورت هستی دهی

  • قافیه: مَستی / هَستی

  • ردیف: دهی

  • آرایه: اضافه استعاری (شراب قهر)، تضاد (نیست / هست)، جناس ناقص اختلافی (مستی / هستی).

  • معنی: هرگاه از بادهٔ غضب و قهر خود بنده‌ای را مست و بیخود سازی، امور باطل و عدمی را در چشم او واقعی و ماندگار جلوه می‌دهی.

بیت ۲۰: چیست مستی ، بند چشم از دید چشم / تا نماند سنگ ، گوهر ، پشم ، یشم

  • قافیه: دیدِ چشم / یَشم

  • ردیف: ندارد

  • آرایه: جناس تام (چشم / چشم)، مراعات نظیر (سنگ، گوهر، پشم، یشم)، کنایه («بند چشم از دید چشم» کنایه از سلب بصیرت و از بین رفتن تشخیص).

  • معنی: مستی غفلت چیست؟ بسته شدن دیدهٔ حقیقت‌بین آدمی است، بدان حد که دیگر توان تفکیک میان سنگ بی‌ارزش با گوهر گران‌بها، و پشم بی‌مقدار با سنگ یشم قیمتی برایش باقی نماند.

بیت ۲۱: چیست مستی ، حس ها مبدل شدن / چوب گز ، اندر نظر صندل شدن

  • قافیه: مُبَدَّل / صَندَل

  • ردیف: شدن

  • آرایه: تعریف تمثیلی، تضاد (چوب گز [چوب بیابانی و تلخ] در برابر چوب صندل [چوبی بسیار معطر و گران‌قیمت])، جناس ناقص اختلافی (مبدل / صندل).

  • معنی: مستی غفلت چیست؟ واژگون شدن حواس و ادراکات انسان؛ تا جایی که چوبِ بی‌ارزش و بیابانیِ گز در نظر او همانند چوب خوش‌بوی صندل جلوه کند.

قسمت نظرات برای این شعر غیر فعال است.
خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید