معنی یکیگو
5 بازدید
[ یَ / یِ ] (نف مرکب) یکی گوی. موحد. (یادداشت مؤلف). که یکتایی خدا را گوید. که به خدای یکتا قائل شود. یکتاپرست : شکر ایزد همی کند سوسن آن یکی گوی ده زبان نگرید. سیدحسن غزنوی. و رجوع به موحد شود.
کلمات همقافیه با «یکیگو»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «گو» برای سرودن شعر