معنی یکون
10 بازدید
[ یَ ] (اِ) نوعی از جامه باشد، آن را از حریر الوان بافند. (برهان) (از ناظم الاطباء). جامه ای باشد که از حریر سازند. (صحاح الفرس). جامهٔ حریر الوان. (انجمن آرا) (آنندراج). || یکونه. یکسان. (فرهنگ اسدی): تو بیاراسته بی آرایش چه به کرباس و چه به خز یکون. ابوشعیب (از فرهنگ اسدی). ابتدا در لغت نامهٔ اسدی و سپس در دیگر لغت نامه ها این کلمه را صورتی از یکسان گمان برده اند. بی شبهه این کلمه اکسون است. و در شعر ابوشعیب نیز کلمه را بکسون (MMM به اکسون) باید خواند. (از یادداشت مؤلف). و رجوع به یکونه و یکسون شود.[ یَ ] (ع فعل) می شود. || (اِ) جمله و جمع. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «یکون»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ون» برای سرودن شعر