معنی یکقلمه
5 بازدید
[ یَ / یِ قَ لَ مَ / مِ ] (ص نسبی، اِ مرکب) کل. تمام. مجموع. همه. (یادداشت مؤلف): قاضی از عالم رفته مولانا ضیاءالدین قاضی یک قلمهٔ کرمان شده. (مزارات کرمان ص ۲۲). و رجوع به یک قلم شود.
کلمات همقافیه با «یکقلمه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «مه» برای سرودن شعر