معنی یکرنگ

معنی یکرنگ

6 بازدید
[ یَ / یِ رَ ] (ص مرکب) دارای یک رنگ. ضد رنگارنگ. (ناظم الاطباء). به لون واحد. (یادداشت مؤلف). که رنگ واحد دارد. مقابل دورنگ : از این ناحیت [ دیلمان ] جامه های ابریشم خیزد یکرنگ و باریک. (حدودالعالم). به نزد من آمد کمربسته روزی یکی صدره پوشیده یکرنگ اخضر. ابوسرانه امین درودگر. - یکرنگ کردن؛ اصمات. (تاج المصادر بیهقی). به رنگ واحد درآوردن. همرنگ کردن. - || موافق و متحد کردن. - یکرنگ گشتن؛ همرنگ شدن. به رنگ واحد درآمدن : جامهٔ صدرنگ از آن خُمّ صفا ساده و یکرنگ گشتی چون ضیا.مولوی. صبغةاللََّه چیست رنگ خُمّ هو پیسه ها یکرنگ گردند اندر او.مولوی. || کنایه از مردم صادق العقیده است که یار بی نفاق و دوست بی ریا باشد. (برهان) (آنندراج). بی ریا. صمیمی. مخلص. پاکدل. درست منش. یک جهت. که نفاق ندارد. (یادداشت مؤلف): به بوی دل یار یکرنگ بود به منزل دورنگی که من داشتم.خاقانی. چون تو یکرنگی به دل گر رنگ رنگ آید لباس چه عجب چون عیسی دل بر درت دارد مکان. خاقانی. چو یکرنگ خواهی که باشد پسر چو دل باش یک مادر و یک پدر.نظامی. آتش عشق و محبت برفروز تا بسوزد هرکه او یکرنگ نیست. عطار. آنان که این لباس دعوی نپوشیده اند و یک رنگ اند و خویشتن را از دیگران امتیازی ننهاده و اندیشهٔ تمکین و سروری و زهد و مستوری ندارند کس را بر ایشان اعتراضی نیست. (تاریخ غازانی ص ۱۹۷). بر در میخانه رفتن کار یکرنگان بود خودفروشان را به کوی می فروشان راه نیست. حافظ. غلام همت دردی کشان یکرنگم نه آن گروه که ازرق لباس و دل سیهند. حافظ. پیر گلرنگ من اندر حق ازرق پوشان رخصت خبث نداد ارنه حکایتها بود.حافظ. - یکرنگ شدن؛ به یک رنگ بودن. صمیمی شدن : یکرنگ شویم تا نماند این خرقهٔ سترپوش زنار.سعدی. سعدی همه روزه عشق می باز تا در دو جهان شوی به یکرنگ.سعدی. || (اِ مرکب) گلگونه. (فرهنگ اسدی): آراسته گشته ست ز تو چهرهٔ خوبی چون چهرهٔ دوشیزه به یکرنگ و به گلنار. خسروی (از فرهنگ اسدی).

کلمات هم‌قافیه با «یکرنگ»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «نگ» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید