معنی یکران

معنی یکران

4 بازدید
[ یَ / یِ ] (ص مرکب، اِ مرکب) اسب اصیل و خوب سرآمد را گویند. (از فرهنگ جهانگیری) (برهان): مبارز را سر و تن پیش خسرو چو بگراید عنان خنگ یکران یکی خوی گردد اندر زیر خوده یکی خف گردد اندر زیر خفتان.عنصری. شهباز به حسرت رسید هین یکران مرا برنهید زین.ابوالفرج. یکران بادپای تو چون آب خوش رو است رخش تناور تو چو گردون تکاور است. شرف الدین شفروه. پیش یکران ضمیرش عقل را داغ بر رخ کش به لالایی فرست.خاقانی. گیسوی حوا شناس پرچم منجوق او عطسهٔ آدم شناس شیههٔ یکران او.خاقانی. باز مریخ ز مهر افکندی ساخت زر بر تن یکران اسد.خاقانی. عنان یکران در جولان این میدان سست گذاشته آید کار از دست تدارک درگذرد. (سندبادنامه ص ۲۱۶). یکران جست وجویی در جولان آورده. (سندبادنامه ص ۲۱۶). عنان یکران عبارت دراز کشیده. (سندبادنامه ص ۶۱). وز آنجا نیز یکران راند یکسر به قسطنطینیه شد سوی قیصر.نظامی. کرد بر گور مرکب انگیزی داد یکران تند را تیزی.نظامی. نشسته آب ز رشک لطافتت بر خاک چنانکه باد بر آتش ز نعل آن یکران. کمال الدین اسماعیل (از فرهنگ جهانگیری). چه خوش گفت بهرام صحرانشین چو یکران توسن زدش بر زمین.سعدی. سم یکران سلطان را در این میدان کسی بیند که پیشانی کند چون میخ و همچون نعل خم گردد. سعدی. از برای سم یکرانش به هر سی روز چرخ از مه نو نقل و مسمار از ثریا ساخته. مبارکشاه غزنوی (از صحاح الفرس). اگر از لشکر فتحت بخیزد گرد در هیجا و گر از سُمّ یکرانت بیفتد نعل در میدان کند در چشم چون سرمه جلالت گرد آن لشکر کند در گوش چون حلقه سعادت نعل آن یکران. فرزدق (از فرهنگ جهانگیری). عنان یکران انعطاف داد و به یک ساعت کار قوشتمور را به موجب دلخواه ساختند. (حبیب السیر ج ۲ جزو۴ ص ۴۳۱). تا ولایات اسفراین عنان یکران بازنکشید. (حبیب السیر ج ۳ جزو۳ ص ۲۱۷). به نفس نفیس عنان یکران به طرف سرخس انعطاف داد. (حبیب السیر ج ۳ ص ۳۱۸). باد سر دشمنان در سم یکران تو از خم چوگان تو گوی صفت لطمه خور. هاتف. || لونی است میان زرد و بور از رنگ ستور. (از فرهنگ اسدی). بعضی گویند رنگی است میان زرد و سرخ مر اسب را و هر اسبی که به این رنگ باشد یکران خوانند. (برهان). لون اسب است میان زرد و بور. (صحاح الفرس). || بعضی [ اسب ] به رنگ اشقر گفته اند به شرطی که یال و دمش سفید باشد و اگر چنین نباشد بور گویند. (برهان). اسب اشقر که یال و دمش سفید باشد. (ناظم الاطباء). || اسبی را گفته اند که به هنگام رفتن یک پای پس را تنگ تر نهد از پای دیگر یعنی کوتاه تر گذارد. (برهان). اسبی که در رفتن یک پای را کوتاه تر از پای دیگر گذارد. (ناظم الاطباء). || مطلق اسب بی ملاحظهٔ رنگ. (آنندراج) (انجمن آرا).

کلمات هم‌قافیه با «یکران»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ان» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید