معنی یلمه
6 بازدید
[ یَ مَ / مِ ] (اِ) یلمق. (دهار). نوعی از جامهٔ پوشیدنی دراز که قبا نیز گویند. (ناظم الاطباء). قبا و معرب آن یلمق است. (از منتهی الارب) (از المعرب جوالیقی ص ۳۵۴) (از فرهنگ جهانگیری) (از انجمن آرا). قبا. یلمک. (یادداشت مؤلف). قبا. (دیوان نظام قاری ص ۲۰۵). قبا و جامهٔ پوشیدنی را گویند و معرب آن یلمق است. (برهان): یلمهٔ صوف مشو بستهٔ بند والا زانکه والاست شعار زن و این کار تو نیست. نظام قاری (دیوان ص ۴۱). به هنگام خفتن یکی پیش بند گریزاند ایلچی یلمه ز بند.نظام قاری. من از یلمه بودم همیشه به تنگ گذشتی همی روز نامم به ننگ.نظام قاری.[ یُ مَ / مِ ] (اِخ) دهی است از دهستان آتابای بخش پهلوی دژ شهرستان گنبدقابوس، واقع در ۵۰۰۰گزی خاور پهلوی دژ، کنار راه فرعی گنبدقابوس. سکنهٔ آن ۵۲۰ تن و آب آن از رودخانهٔ گرگان است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۳).[ یُ مَ / مِ ] (ترکی، اِ) آنچه در تغاری به حیوانات خورانند. (آنندراج). اسم است از مصدر «یلماق» ترکی به معنی چیدن و کندن علف و گیاه و هم اکنون در آذربایجان خوشه های چیدهٔ گندم و جو و هر علف چیده را گویند اعم از اینکه به ستور بخورانند یا نخورانند. - یلمه کردن؛ پاکیزه کردن بزغاله از موی جهت بریان کردن : مسموط آن است که گوسفند را یلمه کنند و این الذ است از مسلوخ. (بحرالجواهر).
کلمات همقافیه با «یلمه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «مه» برای سرودن شعر