معنی یعقوب

معنی یعقوب

6 بازدید
[ یَ ] (ع اِ) کبک نر. ج، یعاقیب. (از منتهی الارب) (آنندراج) (از دهار) (ناظم الاطباء) (برهان) (از اختیارات بدیعی) (غیاث) (از مهذب الاسماء) (السامی فی الاسامی). ابن خلدون ذیل اقلیم خامس آرد: در آن اقلیم بر کنار بحر محیط در آخر ضلع غربی شهر شنتیاقو است و معنی آن یعقوب است. (از ترجمهٔ مقدمهٔ ابن خلدون): هم به انصاف او نهد بیضه جفت یعقوب بر دو بال عقاب.سوزنی. || جوی خرد. (دهار). || اسب. (از منتهی الارب).
[ یَ ] (اِخ) بیست ونهمین از امرای بنی مرین مراکش (۸۱۹-۸۲۷ هـ . ق.). (از طبقات سلاطین اسلام ص ۵۰).
[ یَ ] (اِخ) ششمین از امرای آق قویونلو (۸۸۴-۸۹۶ هـ . ق.). (از طبقات سلاطین اسلام ص ۲۲۷).
[ یَ ] (اِخ) ابن ابراهیم برزبینی، مکنی به ابوعلی (۴۰۹-۴۸۶ هـ . ق.). از اهل برزبین بغداد بود. در اصول و فروع کتابهایی دارد و از آن جمله است: التعلیقة، در فقه و خلاف. (از اعلام زرکلی).
[ یَ ] (اِخ) ابن ابراهیم بزاز بغدادی، ملقب به جراب. محدث است. فرزندش اسماعیل بن یعقوب بن حسن بن عرفه ای و از وی حدیث کرده اند و او از ابوجعفر محمدبن غالب تمتام و کدیمی روایت آورده است. یعقوب به سال ۳۴۵ هـ . ق. درگذشته است. (از تاج العروس ذیل جرب).
[ یَ ] (اِخ) ابن ابراهیم بن جمال الدین بن ابراهیم بختیاری حویزی. فقیه امامی. از آثار اوست: ۱- الاعتبار فی اختصار الاستبصار. ۲- حاشیه ای بر حاشیهٔ تهذیب المنطق الشاه آبادیة الیزدیة. ۳ -کتابی در تجوید قرآن. مرگ او احتمالاً در سال ۱۱۴۸ هـ . ق. بوده است. (از اعلام زرکلی).
[ یَ ] (اِخ) ابن ابراهیم بن سعد، مکنی به ابویوسف کوفی انصاری شاگرد ابوحنیفه. قاضی القضاة به زمان هارون خلیفهٔ عباسی (۱۱۳-۱۸۲ هـ . ق.). (یادداشت مؤلف). و رجوع به ابویوسف (یعقوب بن ابراهیم...) شود.
[ یَ ] (اِخ) ابن ابراهیم بن عیسی بن ابی جعفر منصور، مکنی و معروف به ابوالاسباط. از گویندگان دارالخلافهٔ عباسیان در عراق و معاصر مأمون بود و در حدود سال ۲۱۵ هـ . ق. درگذشت. (از اعلام زرکلی).
[ یَ ] (اِخ) ابن ابراهیم بن کثیربن زیدبن افلح عبدی، معروف به دورقی و مکنی به ابویوسف. در زمان خویش محدث عراق و از ثقات بود. ائمهٔ سته از او حدیث فراگرفتند. او راست: «مسند»، در حدیث. وی به سال ۱۶۶ به دنیا آمد و در سال ۲۵۲ هـ . ق. درگذشت. (از اعلام زرکلی).
[ یَ ] (اِخ) ابن ابی سلمة قرشی تمیمی، مکنی به ابویوسف و معروف به یعقوب الماجشون. از فقهای تابعی بود و از عبداللََّه بن عمر و جز وی روایت شنید. در زمانی که عمربن عبدالعزیز والی مدینه بود با او انس و الفت داشت. یعقوب به سال ۱۶۴ هـ . ق. در بغداد درگذشت و مهدی خلیفه بر جنازهٔ او نماز خواند. (از قاموس الاعلام ترکی). و رجوع به ابن خلکان ج ۲ ص ۴۶۰ و ۴۸۹ شود.
[ یَ ] (اِخ) ابن ابی عصرون. رجوع به یعقوب بن عبدالرحمان... شود.
[ یَ ] (اِخ) ابن احمد، مکنی به ابویوسف. ادیب نیشابوری، متوفی به سال ۴۷۴ هـ . ق. او راست: البلغة المترجمة فی اللغة. (یادداشت مؤلف). او اصلاً کرد بود و کتاب «جونةالند» نیز از اوست. (از اعلام زرکلی).
[ یَ ] (اِخ) ابن احمد حاج عوض. او راست: شرحی ممزوج بر الکافیهٔ ابن الحاجب و آن را به سال ۸۴۵ هـ . ق. به اتمام رسانده است. (یادداشت مؤلف).
[ یَ ] (اِخ) ابن ارسلان غازی. چهارمین از امرای دانشمندیه پس از ذوالنون بن محمد. (یادداشت مؤلف). یغنی (یا یعقوب)بن ارسلان غازی ابراهیم بن محمد پس از ذوالنون محمد ثانی به سال ۵۶۰ هـ . ق. به حکومت رسید و آخرین امرای دانشمندیه بود که به دست سلاجقهٔ روم منقرض گردیدند. (از طبقات سلاطین اسلام ص ۱۳۹).
[ یَ ] (اِخ) ابن ادریس بن عبداللََّه قرمانی نکدی لارندی، معروف به قرایعقوب. از دانشمندان و فقهای حنفی بود. او در نکده به دنیا آمد و در لارنده اقامت گزید و به تدریس و فتوی پرداخت. وی به حج رفت و نیز به قاهره سفر کرد و سپس به لارنده برگشت و به سال ۸۳۳ هـ . ق. در همانجا درگذشت. بر الهدایة در فقه حنفی و بر بیضاوی در تفسیر حواشیی نوشت و اشراق التواریخ و نیز شرح المصابیح که ناتمام مانده از اوست. تولدش به سال ۷۸۹ هـ . ق. بوده است. (از اعلام زرکلی).
[ یَ ] (اِخ) ابن اسحاق بن ابراهیم. نام پسر اسحاق پیغمبر و او را اسرائیل نیز گویند و با عیصو از یک شکم زاییده شدند. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء). نام پیغمبری که پدر یوسف بود و این لفظ عبرانی است نه عربی. (آنندراج) (غیاث). یکی از انبیای بنی اسرائیل، پدر یوسف، روضه اش به شام به شهر مسجد ابراهیم است. (حدودالعالم). یعقوب را دوازده پسر بود. چون او را اجل نزدیک رسید فرزندان او به بالینش حاضر آمدند. یعقوب فرزندان یوسف را چون فرزندان خود از جملهٔ اسباط قرار داد. یوسف را وصیت کرد و گفت برادران را نیکو دار اگرچه ایشان با تو زشتی کردند. یوسف پذیرفت. یعقوب به پیش خدا شد و یوسف او را دفن کرد و طبق وصیت خود پس از ۸۰ روز برگرفتند و به زمین کنعان بردند نزدیک پدر و جدش اسحاق و ابراهیم. و سبب نزول آیهٔ شریفهٔ{/B «أَمْ کُنْتُمْ شُهَدََاءَ إِذْ حَضَرَ یَعْقُوبَ اَلْمَوْتُ إِذْ قََالَ لِبَنِیهِ مََا تَعْبُدُونَ مِنْ بَعْدِی قََالُوا نَعْبُدُ إِلََهَکَ وَ إِلََهَ آبََائِکَ إِبْرََاهِیمَ وَ إِسْمََاعِیلَ وَ إِسْحََاقَ إِلََهاً وََاحِداً وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ »۱-۳۱۲:۱۳۳/} این بود که جهودان دعوی کردند که او را وفات رسید فرزندان را به جهودی وصیت کرد و حق تعالی رو کرد بر ایشان. (از تفسیر ابوالفتوح رازی ج ۱ صص ۳۱۸-۳۲۲). یکی از اجداد عبرانیان است. وی پسر اسحاق و رفقه و جفت و توأم عیسو بود. اسم او از واقعه ای که در وقت ولادتش روی داد مشتق شده است. با عیسو مختلف الذوق بود. عیسو صیاد و چادرنشین و قدری خودخواه بود و می خواست نبوت را ازآنِ خود سازد ولی یعقوب به واسطهٔ حیلهٔ رفقه که اسحاق را فریفت و برکت را از برای یعقوب گرفت به نبوت رسید. خلاصه وقتی که یعقوب از پدر خویش مفارقت گزید ۵۰ و به قولی ۷۸ ساله بود. با اینکه خطا ورزید وارث وعده ها شد. در اواخر عمر به مصر رفت و پیری خود را در آنجا به سر برد. هنگام فوت یوسف را برکت داد و ایشان را از امور آینده آگاهی داد. خلاصه در ۱۴۷سالگی روح پاک را تسلیم کرد. اهل مصر جسد مبارکش را حنوط نمودند و یوسف و برادران هنگام کوچ از مصر جسد آن حضرت را با خود آوردند و در مغارهٔ مکفیله دفن نمودند. (از قاموس کتاب مقدس). از انبیای عظام و نوهٔ ابوالانبیاء حضرت ابراهیم و پسر حضرت اسحاق و همزاد عیسو بود. حضرت اسحاق می خواست نبوت را به عیسو بدهد ولی چون چشمش نمی دید زنش به جای عیسو به حیله یعقوب را که مورد علاقه اش بود پیش شوهر آورد و او نبوت را به یعقوب داد. یعقوب ۱۴ سال برای دایی خود «لابان» خدمت شبانی کرد تا او دختر بزرگ خود «لایا» و دختر کوچکش «راحیل» را که مورد علاقهٔ یعقوب بود به وی داد. از لایا، روبیل و یهودا و شمعون، و از راحیل حضرت یوسف و بنیامین و از کنیزان هفت پسر دیگر داشت که جمعاً دوازده اسباط را تشکیل می دادند. حضرت یعقوب لقب اسرائیل داشت که به معنی بندهٔ خداست و قوم بنی اسرائیل بدان حضرت منسوبند. یعقوب ۲۲۰۶ سال پیش از میلاد مسیح به دنیا آمده است. (از قاموس الاعلام ترکی). خواهرزادهٔ شعیب و پسر اسحاق از ربکا (راحیل) ملقب به اسرائیل که به فراق یوسف پسر خویش سالها گریست و نابینا گشت. وقتی یوسف را به عزیزی مصر گزیدند، پدر را به مصر خواند و در آنجا چشمان یعقوب روشن گشت و اسباط دوازده گانه از پشت دوازده پسر باشند و نام پسران این است برطبق نقل مؤلف یوسف و زلیخا که موافق با عربی آن نیز هست: یوسف، ابن یامین، یهودا، یساخر، لاوی، حادیه، ازیر، شمعون، زبولون، نفتالی، روبین، دانه. (یادداشت مؤلف): یکی چون دیدهٔ یعقوب و دیگر چون رخ یوسف سدیگر چون دل فرعون و چارم چون کف موسی. منوچهری. یکی یعقوبِ بِن اسحاق و دیگر یوسف چاهی سیم ایوب پیغمبر، چهارم یونس متی. منوچهری. رسید نوبت یعقوب تا صدوهفتاد گذشت و رفت و ببرد از جهان دل غمخور. ناصرخسرو. یعقوب هم به دیدهٔ معنی بود ضریر گر مهر یوسفی به یهودا برافکند.خاقانی. چو یعقوبم ار دیده گردد سفید نبُرّم ز دیدار یوسف امید.سعدی (بوستان). نشان یوسف گم گشته می دهد یعقوب مگر ز مصر به کنعان بشیر می آید.سعدی. - آل یعقوب؛ فرزندان حضرت یعقوب که بر یوسف ستم کردند. بنی اسرائیل : نه یوسف که چندان بلا دید و بند چو حکمش روان گشت و قدرش بلند گنه عفو کرد آل یعقوب را که معنی بود صورت خوب را. سعدی (بوستان).
[ یَ ] (اِخ) ابن اسحاق بن ابراهیم بن یزید اسفراینی، ملقب به حافظ. او راست: مستخرج ابی عوانة و نیز او مسند مسلم را مختصر کرده است. وفات یعقوب به سال ۳۱۶ هـ . ق. بود. (از یادداشت مؤلف). او در جستجوی حدیث به سیر و سیاحت در شام و مصر و عراق و حجاز و الجزیره و یمن و بلاد فارس پرداخت و در اسفراین سکنی گزید و در همانجا درگذشت. یعقوب نخستین کسی است که کتب شافعی را به اسفراین برد. (از اعلام زرکلی).
[ یَ ] (اِخ) ابن اسحاق بن زیدبن عبداللََّه حضرمی بصری، مکنی به ابویوسف و ابومحمد. هشتمین قراء عشرة. (از معجم الادباء ج ۷ ص ۳۰۲). او در بصره به سال ۱۱۷ هـ . ق. به دنیا آمد و در همان شهر به سال ۲۰۵ هـ . ق. درگذشت. از خاندان علم و ادب عرب و امام و مقری بصره بود. از آثار اوست: ۱- الجامع. ۲- وجوه القراآت. ۳- وقف التمام. (از اعلام زرکلی).
[ یَ ] (اِخ) ابن اسحاق بن صباح بن عمران بن اسماعیل... کندی. حکیم مشهور، ملقب به فیلسوف العرب و مکنی به ابویوسف. از اعاظم فلاسفه و اشهر اطبا و ریاضی دانان عرب بود. نیاکان او در جاهلیت همه از پادشاهان عرب و در اسلام از رؤسا و فرمانروایان مسلمین بودند. در علوم مختلف از منطق و فلسفه و هندسه و حساب و موسیقی و نجوم و طب نزدیک ۲۷۰ تألیف دارد. تألیفات او در منطق مشکل، و در برخی از علوم سست است، ولی به سبب تبحر در علوم و کثرت تألیف او را در عداد ارسطو و ابن سینا شمرده اند. (از حاشیهٔ محمد قزوینی بر چهارمقاله ص ۵۵) (از طبقات الامم قاضی صاعد اندلسی). و رجوع به کندی و الوزراء و الکتاب ص ۱۲۳ و علوم عقلی در تمدن اسلامی ص ۱۶۲ و ۱۶۵ و معجم المطبوعات مصر ج ۲ ستون ۱۹۴۷ شود.
[ یَ ] (اِخ) ابن اسحاق بن محمدبن موسی بن سلام بن حُشتن بن ورد خراسانی. محدث است و پیش از سال ۴۰۰ هـ . ق. درگذشته است. (از تاج العروس).
[ یَ ] (اِخ) ابن اسحاق ربعی مخزومی، از نسل ابی ربیعةبن مغیره. شاعر و از مردم مدینه بود و در اغانی از او قصیده ای آمده است که بیت زیر از آن است: هل تعلمین وراء الحب منزلة تدنی الیک، فإنّ الحب اقصانی. یعقوب در حدود سال ۲۰۰ هـ . ق. درگذشت. (از اعلام زرکلی).
[ یَ ] (اِخ) ابن اسحاق محلی، ملقب به اسعدالدین. طبیب یهودی مصری از مردم محله بود. در قاهره تحصیل کرد و در سال ۵۹۸ هـ . ق. به دمشق رفت و پس از اندکی به قاهره برگشت و در حدود سال ۶۰۵ هـ . ق. در همانجا درگذشت. یعقوب مقالات فراوانی در رشتهٔ پزشکی دارد و نیز از آثار اوست: ۱- النزه فی حل ما وقع من ادراک البصر فی المرایا من الشیه. ۲- مزاج دمشق و وضعها و تفاوتها من مصر و ایهما اصح و اعدل. (از اعلام زرکلی).
[ یَ ] (اِخ) ابن اسماعیل بن رافع مزنی، مکنی به ابوالمعانی. از گویندگان دوران بنی عباسی بود و در حدود سال ۱۸۰ هـ . ق. درگذشت. پسر او نیز شاعر بود و ابوالبدح نامیده می شد. (از اعلام زرکلی).
[ یَ ] (اِخ) ابن بدران بن منصور دمشقی (یا مصری) تقی الدین جرائدی، مکنی به ابویوسف. متوفا به سال ۶۸۸ هـ . ق. او راست: ۱- حل الرموز فی القرائة. ۲- کشف الرموز، در شرح قصیدهٔ حرزالامانی. (از یادداشت مؤلف). او در دمشق به دنیا آمد و در قاهره به شهرت رسید و پس از هشتادواند سال زندگی در همانجا درگذشت. وی در عصر خود استاد بزرگ قراآت در سرزمین مصر بود. از آثار اوست: ۱- المختار، در قراآت. ۲- حل رموز الشاطبیة. ۳ -سکر مصر فی ذوق اهل العصر. (از اعلام زرکلی).
[ یَ ] (اِخ) ابن جلال بن احمد تبانی، ملقب به شرف الدین. ادیب مصری رومی الاصل و در فروع مذهب حنفی و علوم عقلی دانشمند بود و به سال ۷۶۰ هـ . ق. به دنیا آمد و به سال ۸۲۷ با مرگ ناگهانی درگذشت. از وی آثار ناتمامی برجای مانده است. یعقوب به تألیف کتابی دست می یازید و آن را ناتمام می گذاشت. او را به سبب سکونت در تبانهٔ بیرون قاهره تبانی می نامیدند. (از اعلام زرکلی).
[ یَ ] (اِخ) ابن حلفا (حلفی)، یا یعقوب صغیر. یکی دیگر از ۱۲ حواری است که پسر حلفی و مریم بود. (از قاموس کتاب مقدس).
[ یَ ] (اِخ) ابن داودبن عمر سلمی، مکنی به ابوعبداللََّه. نویسنده و از وزرای بزرگ و کاتب ابراهیم بن عبداللََّه بن حسن مثنی بود. چون ابراهیم برضد منصور قیام کرد و کشته شد یعقوب به زندان افتاد ولی پس از وفات منصور آزاد شد و در نزد مهدی مقامی والا یافت و به سال ۱۶۳ هـ . ق. به وزارت برگزیده شد، ولی به سبب بدگویی حاسدان و دروغی که بر مهدی گفت از منصب وزارت عزل و زندانی شد و اموالش مصادره گردید و تا پنج سال و چند ماه از خلافت هارون الرشید نیز در زندان بود. هارون در سال ۱۷۵ هـ . ق. او را از زندان آزاد کرد و اموالش را پس داد و در اختیار محل اقامت آزادش گذاشت. او مکه را برگزید و در آنجا سکونت ورزید تا به سال ۱۸۷ هـ . ق. در همانجا درگذشت. (از اعلام زرکلی).
[ یَ ] (اِخ) ابن ربیع، برادر فضل ربیع و حاجب ابوجعفر منصور. کاتب بود و به عربی شعر گفته و دیوان او سی ورقه است. (از ابن ندیم). شاعر ظریف بغدادی و برادر فضل بود و بیشتر اشعارش را در سوک کنیزی به نام «ملک» می سرود. هارون الرشید پیش از رسیدن به خلافت با وی مأنوس بود. مرگ یعقوب در حدود سال ۱۹۰ هـ . ق. روی داد. (از اعلام زرکلی).
[ یَ ] (اِخ) ابن زبدی. یکی از دوازده حواری عیسی علیه السلام. (یادداشت مؤلف). یعقوب کبیر یکی از حواریون است که پسر زبدی و سلومه بود. وی برای یوحنا کاتب انجیل بود. (از قاموس کتاب مقدس): یعقوب این فراست دورانش دید گفتا بر پاکی مسیح چو تو محضری ندارم. خاقانی.
[ یَ ] (اِخ) ابن سعید. محدث است از یعقوبیان. (منتهی الارب).
[ یَ ] (اِخ) ابن سفیان بن جوان فارسی فسوی، مکنی به ابویوسف. از بزرگترین حافظان حدیث و از شهر فسای ایران بود. در حدود سی سال برای طلب حدیث جلای وطن کرد و از بیش از هزار تن از اهل حدیث روایت نمود و به سال ۲۷۷ هـ . ق. در بصره درگذشت. او راست: ۱- التاریخ الکبیر. ۲- المشیخة. (از اعلام زرکلی). و رجوع به فهرست سیرة عمربن عبدالعزیز و شدالازار ص ۱۱۶ شود.
[ یَ ] (اِخ) ابن سقلاب مقدسی مشرقی ملکی، ملقب به موفق الدین. از مشاهیر پزشکان و دانشمندان هیأت و نجوم بود و مذهب مسیحی داشت در دربار نورالدین شهید خدمت کرد و چون به زبان یونانی تسلط داشت دربارهٔ تألیفات جالینوس مطالعه و تحقیق نمود. وی به سال ۶۲۵ هـ . ق. در دمشق درگذشت. (از قاموس الاعلام ترکی).
[ یَ ] (اِخ) ابن سلیمان اسفراینی شافعی، مکنی به ابویوسف. متوفا به سال ۴۸۸ هـ . ق. او راست: ۱- بدایع الاخبار و روایع الاشعار. ۲- محاسن الادب و اجتناب الریب. ۳- سیرالخلافة. ۴- شرائطالخلافة. ۵- المستظهری، در امامت و شرایط خلافت. (یادداشت مؤلف). او از دانشمندان زبان و اخبار بود. خطی زیبا و شعری شیوا داشت و علاوه بر کتب بالا «قلائدالحکم» را از سخنان حضرت علی بن ابیطالب (ع) او تألیف کرده است. (از اعلام زرکلی). و رجوع به ابویوسف شود.
[ یَ ] (اِخ) ابن سیدعلی رومی. از آثار اوست: ۱- شرح بر شرح دیباچهٔ مصباح مطرزی. ۲- حاشیه بر شرح فرایض سیدشریف جرجانی. ۳- اختصاری از مرآةالجنان یافعی. ۴- جواب به پرسشهای سیدحمیدی بر شرح مفتاح سیدشریف. (یادداشت مؤلف). وی به سال ۹۳۱ هـ . ق. درگذشت و نیز از آثار اوست: ۱ - مفاتیح الجنان فی شرعة الاسلام. ۲ -التذکرة. ۳ -حاشیه ای بر حاشیهٔ سید بر لوامع الاسرار. ۴ -شرح گلستان سعدی به عربی. (از اعلام زرکلی). و رجوع به تاریخ الخلفا ص ۳۴۰ شود.
[ یَ ] (اِخ) ابن صابربن برکات حرانی، مکنی به ابویوسف و ملقب به نجم الدین. شاعر بود و به سبب تبحر در علم منجنیق به منجنیق شهرت داشت. کتابی به نام «عمدةالسالک فی سیاسة الممالک» نوشت ولی آن را ناتمام گذاشت. اشعاری در ستایش خلفا و وزیران دارد و دیوانش به نام «مغانی المعانی» موجود است. یعقوب در نزد ناصرلدین اللََّه عباسی مقامی رفیع داشت. او اصلاً از حران بود و در سال ۵۵۴ به دنیا آمد و به سال ۶۲۶ هـ . ق. در بغداد درگذشت. (از اعلام زرکلی).
[ یَ ] (اِخ) ابن شیبةبن صلت بن عصفور سدوسی بصری، مکنی به ابویوسف و معروف به ابن شیبة. از بزرگترین دانشمندان حدیث و بزرگان مذهب مالکی بود. او راست: «المسند الکبیر». هیچکس مسندی بهتر از او ننوشته جز اینکه او مسند خود را ناتمام گذاشته است. یعقوب به سال ۱۸۲ به دنیا آمد و به سال ۲۶۲ هـ . ق. درگذشت. (از اعلام زرکلی).
[ یَ ] (اِخ) ابن صالح بن علی بن عبداللََّه بن عباس بن عبدالمطلب. از گویندگان و فرمانروایان دوران بنی عباس و معاصر هارون و مأمون بود و آن دو را هجو کرد. در شجاعت و چابک سواری شهرت داشت و برضد مأمون قیام کرد و نصربن شیث و برخی از رؤسای دیگر الجزیره و شام با او همداستان و آمادهٔ بیعت شدند. ولی پیش از حرکت به سوی مأمون مرگ به سراغش آمد (در حدود سال ۲۰۰ هـ . ق.). (از اعلام زرکلی). و رجوع به عقدالفرید ج ۲ ص ۵۳ و ذکر اخبار اصبهان ج ۲ ص ۳۵۳ شود.
[ یَ ] (اِخ) ابن طارق. از علمای احکام و نجوم بود. او راست: کتاب مقالات در موالید خلفا و سلاطین. (طبقات الامم). ابن ندیم گوید از افاضل منجمین بود و او راست: ۱ -کتاب تقطیع کردجات الجیب. ۲ - کتاب ما ارتفع من قوس نصف النهار. ۳ - کتاب الزیج محلول فی سندهند لدرجة درجة، و آن دو کتاب است: اولی در علم فلک و دومی در علم الدول. (از الفهرست). منجم مشهوری است که از افاضل بزرگان هیأت و نجوم در اسلام به شمار می رود. وی یکی از علمای اسلام است که در قرن سوم هجری مطالعهٔ زیادی در کتاب سندهند یا سدهانت و ارکند نموده و در این راه از فزاری بصیرتر بوده و سندهند را به عربی ساده ترجمه کرده و در آن جداول کواکب سبعهٔ سیاره و مسائل متعلق به مواضع زمین را از قبیل طول و عرض بلاد و عمل به مطالع و میل و کسوف نیرین را آورده است. (از گاهنامهٔ سیدجلال الدین تهرانی). و رجوع به آثارالباقیه چ زاخائو ص ۱۳ و تاریخ الحکمای قفطی ص ۲۷۸ شود.
[ یَ ] (اِخ) ابن طلحةبن عبیداللََّه بن عثمان تیمی، از بنی سعدبن تیم بن مرة از قریش. یکی از کسانی است که ابن حبیب آنان را «اجوادالاسلام» نامیده است. ساکن مدینه بود و در جنگ «الحرة» کشته شد. (از اعلام زرکلی).
[ یَ ] (اِخ) ابن عبدالحق بن محیوبن ابی بکربن حمامهٔ مرینی زناتی، مکنی به ابویوسف و معروف به المنصور المرینی. سلطان منصورباللََّه سرآمد همهٔ سلاطین بنی مرین مراکش، بربری و از اصل عرب است و فتوحات و دلیریها و شایستگیهای شگفت انگیزی در کار حکومت و جنگها از خود نشان داده و بیمارستانها و مدارسی از خود به یادگار گذاشته و برای آنها موقوفاتی اختصاص داده. تولد او به سال ۶۸۵ هـ . ق. در اندلس بود. (از اعلام زرکلی). و رجوع به حلل السندسیة ج ۲ ص ۳۰۳ و ۳۱۴ شود.
[ یَ ] (اِخ) ابن عبدالرحمان بن عثمان بن یعقوب، ملقب به شرف الدین و معروف به ابن خطیب القلعة. از مردم حماة سوریه و دانشمند و خطیب و واعظ و عارف به قراآت و فقه و ادب عرب بود. از آثار اوست: نظم الحاوی و فروع مذهب شافعی. یعقوب به سال ۷۷۴ هـ . ق. درگذشته است. (از اعلام زرکلی).
[ یَ ] (اِخ) ابن عبدالرحمان بن قاضی سعدبن ابی عصرون، معروف به ابن ابی عصرون. از دانشمندان شافعی و استاد مدرسهٔ قطبیهٔ قاهره بود و در محله به سال ۶۶۵ هـ . ق. درگذشت. او راست: کتاب «مسائل». (از اعلام زرکلی).
[ یَ ] (اِخ) ابن عبدالرفیع قرشی زبیری، مکنی به ابویوسف و معروف به الصاحب زین الدین وزیر مصری. از گویندگان دانشمند مصر بود. وزارت الملک المظفر «قطز» و الملک الظاهر رکن الدین را داشت. و رکن الدین او را عزل کرد. یعقوب خانه نشین شد و به سال ۶۶۸ هـ . ق. در قاهره درگذشت. تولد او به سال ۵۸۶ هـ . ق. بود. (از اعلام زرکلی).
[ یَ ] (اِخ) ابن عبدالعزیز المتوکل ثانی بن یعقوب بن متوکل اول، محمد، عباسی هاشمی، مکنی به ابوالصبر و معروف به المستمسک باللََّه. پانزدهمین از خلفای بنی عباسی در مصر بود. به سال ۹۰۳ هـ . ق. با مرگ پدر به خلافت رسید و یازده سال و نه ماه خلافت کرد. او مردی نیک سیرت و فروتن بود. به سال ۸۵۱ هـ . ق. متولد شد و به سال ۹۲۷ هـ . ق. در قاهره درگذشت. (از اعلام زرکلی).
[ یَ ] (اِخ) ابن عثمان چرخی نقشبندی. او راست: ۱ -تفسیر فاتحةالکتاب به فارسی و مختصر. ۲ -رسالة الانسیة به فارسی در کلمات بهاءالدین نقشبند. (یادداشت مؤلف). در سلک مشایخ ماوراءالنهر انتظام داشت و همواره همت بر متابعت حضرت خواجه بهاءالدین نقشبندی می گماشت. (از رجال حبیب السیر ص ۹۱).
[ یَ ] (اِخ) ابن علی بن محمدبن جعفر بلخی جندلی، مکنی به ابویوسف. از راویان بود. (یادداشت مؤلف).
[ یَ ] (اِخ) ابن علی قصرانی، مکنی به ابویوسف و ملقب به موفق. او راست: مسائل فی احکام النجوم، و آن کتاب بزرگی است. (از یادداشت مؤلف).
[ یَ ] (اِخ) ابن غنائم، معروف به سامری و مکنی به ابویوسف و ملقب به موفق الدین. از حکما و محققان و اطبای نامی و بزرگ اسلام بود. در دمشق به دنیا آمد و به سال ۶۸۱ هـ . ق. در همانجا درگذشت. از اوست: ۱- شرح کلیات قانون ابن سینا. ۲ - حل شکوک نجم الدین بن منفاخ علی الکلیات. ۳ -کتاب المدخل الی علم المنطق و الطبیعی و الالهی. ۴ -کناش السامری. (از اعلام زرکلی) (از قاموس الاعلام ترکی).
[ یَ ] (اِخ) ابن قف، یا یعقوب بن اسحاق کرکی نصرانی، مکنی به حکیم ابوالفرج و ملقب به امین الدوله و معروف به ابن قف. از پزشکان نامی بود. از آثار اوست: ۱- شرح قانون ابن سینا در ۶ جلد. ۲- شرح فصول بقراط در ۲ جلد. یعقوب به سال ۶۸۵ هـ . ق. درگذشته است. (از یادداشت مؤلف). و رجوع به ابن قف شود.
[ یَ ] (اِخ) ابن لیث صفاری. یعقوب پسر لیث رویگرزادهٔ قرنین زرنگ و از عیاران سیستان بود. نسبت او به خسروپرویز درست نیست و اصلاً پیش از رسیدن به شهرت کسی او را نمی شناخته و نسبش بر همه مجهول بوده است. یعقوب از قرنین به شهر سیستان (زرنج) آمد و پیش رویگری دیگر به روزی پانزده درهم قبول مزدوری کرد، اما طبع بلند و هوش سرشارش مانع از این بود که بدین شغل حقیر بگذراند، ازاین رو به عیاران پیوست، ولی در عیاری و دزدی نیز جانب انصاف نگه می داشت و بزرگی همت و بخشندگی خویش را نشان می داد تا در سال ۲۳۲ هـ . ق. با یارانش به خدمت صالح بن نصر رئیس فرقهٔ مطوعه پیوست و صالح سرهنگی سپاه خویش بدو داد و به کمک هم بر بُست استیلا یافتند و این آغاز اهمیت و اعتبار یعقوب بود. صالح به سرکردگی یعقوب و درهم سردار دیگرش بر عمار رئیس خوارج سیستان غالب شد ولی چون قصد غارت سیستان داشت یعقوب زیر بار نرفت و بین آن دو جنگی سخت درگرفت. صالح شکست یافت و طاهر برادر یعقوب نیز در این واقعه کشته شد (سال ۲۴۴) و درهم را نیز که قصد کشتن او داشت به زندان افکند. در سال ۲۴۷ هـ . ق. از طرف لشکر و مردم سیستان به امارت منصوب گردید. در سال ۲۵۳ هـ . ق. هرات را که به منزلهٔ دروازهٔ خراسان بود از آل طاهر گرفت و در سال ۲۵۵ هـ . ق. به حکومت فارس و کرمان رسید و با پیروزی به کابل بازگشت. مردم به وصول او شادیها کردند و شعرا او را به عربی و فارسی مدح گفتند و نام او را از این تاریخ در خطبه وارد نمودند. در سال ۲۵۶ هـ . ق. کابل را فتح کرد و آن را از دست بودائیان خارج ساخت و بسیاری از بتخانه های آنان را ویران کرد و عده ای از بتهای زرین و سیمین به غنیمت آورد و پنجاه عدد از آنها را هم پیش معتمد خلیفه به بغداد فرستاد. در سال ۲۵۹ هـ . ق. با فتح نیشابور سلسلهٔ طاهریان را منقرض کرد و پس از فتح نیشابور گرگان و طبرستان را ضمیمهٔ قلمرو حکومت خویش ساخت و حسن بن زید علوی را در طبرستان شکست داد. سپس عازم اهواز شد و آن شهر را نیز گشود و به سوی واسط حرکت کرد. معتمد خلیفه خواست با پیغام او را از این حرکت بازدارد ولی یعقوب نپذیرفت تا سرانجام در سال ۲۶۲ هـ . ق. میان سپاه خلیفه و یعقوب در دیرالعاقول (بین بغداد و مداین) جنگ شروع شد. ابتدا پیروزی ازآنِ یعقوب بود، اما خلیفه که خود در میان سپاه بود وسیلهٔ منادی سپاهیان یعقوب را به سوی خود خواند و او را عاصی و سرکش نسبت به امیرالمؤمنین معرفی کرد. شکست در لشکر یعقوب افتاد و سردار سیستان برای نخستین بار مزهٔ شکست را چشید و با اینکه خود سه زخم خورده بود در عزمش فتوری رخ نداد و به خوزستان برگشت و برای کشیدن انتقام به گردآوری سپاه و نیرو پرداخت و سرکشان فارس و دیگر نواحی را از نو مطیع خود ساخت و در سال ۲۶۴ هـ . ق. در جندی شاپور به درد قولنج گرفتار آمد. در این موقع خلیفه رسولی پیش وی فرستاد که از گناه تو گذشتیم و تو را کماکان به امارت خراسان و فارس می گماریم. یعقوب امر داد تا قدری نان خشک و ماهی و تره پیش آوردند. رسول را گفت به خلیفه بگو من رویگرزاده ام و خوراک من همین است و این حکومت و دولت از راه دلاوری به دست آورده ام و تا خاندانت برنیندازم از پای ننشینم. اگر مُردم از جانب من آسوده شدی، اگر ماندم سر و کارت با این شمشیر است و اگر مغلوب شدم به سیستان بازمی گردم و به این نان خشک و پیاز بقیهٔ عمر را به انجام می رسانم. لیکن پیش از وصول رسول خبر مرگ یعقوب به خلیفه رسید و او از ناحیهٔ چنان حریفی آسوده خاطر گردید. یعقوب مردی بلندهمت و خوشخو و جوانمرد و عاقل و دوراندیش، و سپهسالاری دلیر و جنگجو و وطن خواهی آزاده بود. پایتخت یعقوب زرنج بود از بلاد سیستان قدیم و مدت هفده سال و ده ماه سلطنت کرد. یعقوب به سال ۲۶۵ هـ . ق. در جندی شاپور درگذشت و در همانجا به خاک سپرده شد. کنیهٔ او ابویوسف و لقب او «ملک الدنیا» و «صاحب قران» بود. (از تاریخ مفصل ایران تألیف عباس اقبال آشتیانی صص ۱۸۹-۲۰۱). ابراهیم بن ممشاد کاتب یعقوب از سوی او به معتمد خلیفه شعری نوشت که ابیات زیر از آن است: أنا ابن المکارم من نسل جم و حائز ارث ملوک العجم و محیی الذی باد من عزهم و عفی علیه طوال القدم یهم الانام بلذاته و نفسی تهم بسوق الهمم فقل لبنی هاشم اجمعین هلموا الی الخلع قبل الندم و اولاکم الملک آباؤنا فما إن وفیتم بشکر النعم فعودوا الی ارضکم بالحجاز لأکل الضباب و رعی الغنم فانی سأعلو سریر الملوک بحد الحسام و حرف القلم. (از معجم الادباء ج ۱ ص ۳۲۲). مؤلف تاریخ سیستان او را بنیانگذار شعر فارسی دری داند و گوید در فتح هرات شعرا او را به شعر تازی مدح گفتند و او عالم نبود درنیافت. محمدبن وصیف حاضر بود و دبیر رسایل او بود و ادب نیکو دانست و بدان روزگار نامهٔ پارسی نبود، پس یعقوب گفت: چیزی که من اندرنیابم چرا باید گفت؟ محمد وصیف پس شعر پارسی گفتن گرفت و اول شعر پارسی اندر عجم او گفت و پیش از او کسی نگفته بود... و چون یعقوب هری بگرفت... محمدبن وصیف این شعر بگفت: ای امیری که امیران جهان خاصه و عام بنده و چاکر و مولای و سگ بند و غلام... (از تاریخ سیستان صص ۲۰۸-۲۱۰): امیر از تخت به زیر آمد و مصلی بازافکند که یعقوب لیث بر این جمله بود. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۴۴). بر منبر آنجا [شهر مهروبان کنار خلیج فارس در جنوب ارجان و شمال بندر دیلم ] نام یعقوب لیث نوشته دیدم. پرسیدم که حال چگونه بوده است؟ گفتند یعقوب لیث تا این شهر گرفته بود و دیگر هیچ امیر خراسان را آن قدرت نبوده است. (سفرنامهٔ ناصرخسرو چ دبیرسیاقی ص ۱۲۱).
[ یَ ] (اِخ) ابن متمسک. آخرین خلیفهٔ عباسی که اسماً در مصر خلافت داشتند. سلطان سلیم در فتح مصر یعقوب را به استانبول آورد و او در همانجا درگذشت. (از قاموس الاعلام ترکی).
[ یَ ] (اِخ) ابن مجاهد ابوحرزة. محدث است و از ابن زنیم خلجی روایت کرده و ابن ابی حاتم به نقل از پدرش نام او را یاد کرده است. (از تاج العروس ذیل «خ ل ج»).
[ یَ ] (اِخ) ابن محمد الحاسب مصیصی، مکنی به ابویوسف. رجوع به ابویوسف (یعقوب...) شود.
[ یَ ] (اِخ) ابن محمدبن حسن، ملقب به امیر اشرف الدین هذیانی اربابی. از راویان بود و از یحیی ثقفی روایت کرده است. وی مردی ادیب و دانشمند بود و به سال ۶۴۶ هـ . ق. در مصر درگذشت. (از حسن المحاضرة فی اخبار مصر و القاهرة ص ۱۷۳).
[ یَ ] (اِخ) ابن محمدبن علی طاوسی. او راست: کنه المراد و خلاصة وفق الاعداد. (از یادداشت مؤلف).
[ یَ ] (اِخ) ابن محمدبن علی کاتب. از اوست: ۱- کتاب الخضابات. ۲- ذم الشیب و مدح الشباب. (از فهرست ابن الندیم).
[ یَ ] (اِخ) ابن مصطفی فنایی اماسی رومی جلوتی حنفی، معروف به یعقوب عفوی. دانشمند متصوف و واعظ ترک بود. بیشتر تألیفاتش به عربی است. وی به سال ۱۱۴۹ هـ . ق. درگذشت. از آثار اوست: ۱- نتیجة التفاسیر. ۲- المفاتیح شرح المصابیح. ۳- الوسیلة العظمی لحضرة النبی المجتبی. ۴- الحاقات علی التجلیات. ۵- خلاصة البیان فی مذهب النعمان. ۶- کنز الواعظین. (از اعلام زرکلی).
[ یَ ] (اِخ) ابن موسی اردبیلی، مکنی به ابوالحسین. از محدثان و علمای ساکن بغداد بود و در آنجا از احمدبن طاهر و سعیدبن عمرو بردعی حدیث آموخت و ابوالحسن دارقطنی و ابوبکر برقانی از او روایت دارند. او شافعی و ثقه و امین و فاضل بود و به سال ۳۸۱ هـ . ق. در بغداد درگذشت. (از الانساب سمعانی).
[ یَ ] (اِخ) ابن نقولا، معروف به دکتر صروف. از دانشمندان فلسفه و ریاضی و نجوم و شعر و ادب، و از مترجمان چیره دست انگلیسی و از نویسندگان و روزنامه نگاران طرازاول عرب بود. او در دیه محدث بیروت به سال ۱۲۶۸ هـ . ق. به دنیا آمد و از دانشگاه آمریکایی بیروت در ریاضی و فلسفه فارغ التحصیل شد. آنگاه به ادبیات روی آورد و اشعار شیوا و استواری از او به جاست. از آثار اوست: ۱- سر النجاح. ۲- بسائط علم الفلک. ۳- الحرب المقدسة. ۴- الحکمة الالهیة. ۵- سیر الابطال و العظماء. ۶- فصول فی التاریخ الطبیعی. ۷- الحلی الفیروزیة فی اللغة الانکلیزیة. مجلهٔ المقتطف را منتشر ساخت و در انتشار روزنامهٔ «المقطم» شرکت جست. اصطلاحات علمی بیشماری بر لغت عرب افزود و در کشف معنی بسیاری از واژه های مشکوک موفق شد. دکتر صروف به سال ۱۳۴۶ هـ . ق. درگذشت. (از اعلام زرکلی).
[ یَ ] (اِخ) ابن نوح کاتب. به عربی شعر گفته و دیوان او پنجاه ورقه بوده است. (از الفهرست ابن الندیم).
[ یَ ] (اِخ) ابن یزید تمار، مکنی به ابویوسف. شاعر عراقی که به شیوایی طبع و نداشتن تکلف در شعر معروف و از یاران ابونواس و به منتصر عباسی منسوب بود و در حدود سال ۲۵۶ هـ . ق. درگذشت. (از اعلام زرکلی).
[ یَ ] (اِخ) ابن یوسف. یکی از ملوک بنی مرین است که در مغرب فرمانروایی داشتند. وی ملقب به المنصور بود. در تاریخ ۶۵۶ هـ . ق. در فاس جانشین برادر خود ابوبکر شد و مراکش را نیز ضبط کرد و بنابه دعوت محمد حاکم غرناطه سه بار به اسپانیا هجوم آورد و با آلفونس دهم زدوخورد کرد و به سال ۶۸۵ هـ . ق. درگذشت. (از قاموس الاعلام ترکی). ابویوسف، پنجمین از سلاطین بنی مرین مراکش است. (از طبقات سلاطین اسلام ص ۴۹).
[ یَ ] (اِخ) ابن یوسف الناصر صلاح الدین بن ایوب شرف الدین، ملقب و معروف به ملک الاعز. یکی از فرمانروایان دودمان ایوبی بود و به علم حدیث اشتغال داشت و از گروهی از محدثان زمان خود در مصر و شام حدیث اخذ کرد و روایت نمود. تولد وی به سال ۵۷۲ و مرگش به سال ۶۲۷ هـ . ق. بود. (از اعلام زرکلی).
[ یَ ] (اِخ) ابن یوسف بن ابراهیم بن هارون بن کلس، مکنی به ابوالفرج وزیر. از کاتبان و حسابداران بود. در بغداد به سال ۳۱۸ هـ . ق. به دنیا آمد و با پدرش به شام مسافرت کرد. سپس به مصر رفت و در آنجا به مقامات بلند و سرانجام به وزارت رسید. ابتدا یهودی بود ولی در سال ۳۵۶ هـ . ق. اسلام آورد. کتابی در فقه بر مبنای مذهب باطنیه نوشت که به نام رسالة الوزیریة معروف است. یعقوب به سال ۳۸۰ هـ . ق. درگذشت. (از اعلام زرکلی). و رجوع به ابن خلکان ج ۲ ص ۵۰۰ شود.
[ یَ ] (اِخ) ابن یوسف بن عبدالمؤمن، مکنی به ابویوسف. سومین از سلاطین موحدین مراکش و پسر عبدالمؤمن مؤسس آن سلسله بود. در سال ۵۵۵ هـ . ق. در مراکش به دنیا آمد و با مرگ پدر به جای او نشست و به نام منصور بدو بیعت کردند. دوران پرافتخار موحدین در ایام سلطنت او بود. وی در پیشرفت معارف و صنایع و گسترش قلمرو حکومت خویش سخت موفق بود و ادبا و شعرا را می نواخت. به عدالت حکومت کرد و معاصر صلاح الدین ایوبی بود. صلاح الدین از او در سرکوب کردن اهل صلیب یاری طلبید ولی یعقوب نپذیرفت. وی به سال ۵۹۵ هـ . ق. درگذشت و پسرش محمد ناصر به جای او نشست. (از قاموس الاعلام ترکی). دینار یعقوبی (یعقوبیه) بدو منسوب است و از آثار وی در مراکش دروازهٔ «آکنا» و مسجد اعظم است. و پلها و چاهها و کاروانسراها و بیمارستانها و تیمارستانهای بسیاری در افریقا و مغرب و اندلس بنیان نهاد و برای مدرسان و طلاب مدارس حقوق و مستمری معین کرد. (از اعلام زرکلی). و رجوع به حبیب السیر ج ۱ صص ۴۰۳-۴۰۴ شود.
[ یَ ] (اِخ) الحضرمی. رجوع به یعقوب بن اسحاق بن زیدبن عبداللََّه حضرمی شود.
[ یَ ] (اِخ) یعقوب باراده. رئیس طریقهٔ یعقوبیان از نصارا. پیشوای یعقوبیهٔ نصاری. مؤسس فرقهٔ یعقوبیه در سدهٔ ششم میلادی. (یادداشت مؤلف): مرا اسقف محقق تر شناسد ز یعقوب و ز نسطور و ز ملکا.خاقانی. رجوع به یعقوبیه و یعقوبیان شود.
[ یَ ] (اِخ) یا یعقوب پاشا، ابن خضربن جلال الدین، معروف به ابن جلال الدین قاضی حنفی. ترک بود و به عربی تألیفاتی دارد. در بروسه به تدریس پرداخت و سپس به منصب قضای آنجا رسید و در همان منصب به سال ۸۹۱ هـ . ق. درگذشت. وی بر شرح الوقایة صدرالشریعه و نیز شرح الچغمینی قاضی زاده حواشی دارد و نیز بر المواقف تعلیقات نوشته است. (از اعلام زرکلی).
[ یَ ] (اِخ) صبری بک. جغرافیدان مصری. او راست: ۱- النخبة الوافیة فی علم الجغرافیة. ۲- رسالة جغرافیة (ترجمهٔ از انگلیسی به سال ۱۲۹۱ هـ . ق.). یعقوب به سال ۱۳۳۴ هـ . ق. درگذشته است. (از اعلام زرکلی).
[ یَ ] (اِخ) میریعقوب یا یعقوبی. اصلش از قم و مولدش کاشان بود و پیشهٔ خیاطی داشت. به سال ۹۸۸ هـ . ق. درگذشت. از اشعار اوست: دوشینه یکی وصف جمال تو ادا کرد نادیده رخت مهر تو جا در دل ما کرد. (از صبح گلشن ص ۶۱۵) (از فرهنگ سخنوران). سیدیعقوب خیاط، متولد کاشان و متوفی به سال ۹۸۸ هـ . ق. از شعرای قرن دهم هجری بود. بیت زیر بدو منسوب است: هر صدا کز کوه کندن تیشهٔ فرهاد داد داد این معنی که از بیداد شیرین داد داد. (از مجمع الخواص ص ۹۶). و رجوع به فرهنگ سخنوران و مآخذ مندرج در آن شود.
[ یَ ] (اِخ) یعقوب میرزا، پسر بایزید سلطان استاجلو یا استجلو. از قوم قزلباش سر برافراشته و فکر نظم مدام مد نظر داشته. و به سال ۹۵۰ هـ . ق. درگذشته است. رباعی زیر از اوست: خورشید فلک چو ماه تابان تو نیست چشمی به جهان نیست که حیران تو نیست سرچشمهٔ آب خضر ای غنچه دهن چون لعل حیات بخش خندان تو نیست. (از صبح گلشن ص ۶۱۵).

کلمات هم‌قافیه با «یعقوب»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «وب» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید