معنی یحموم
6 بازدید
[ یَ ] (ع ص، اِ) سیاه. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). سیاه سیر. (از معجم البلدان). هر چیز که سیاه باشد. (دهار). || شب سخت سیاه. (مهذب الاسماء). || سیاهی. (مهذب الاسماء). || دود. (منتهی الارب) (مهذب الاسماء). دخان. (ناظم الاطباء). دود سیاه. (دهار) (غیاث) (آنندراج) (ترجمان القرآن جرجانی ص ۱۰۸). دخ. نحاس. (از یادداشت مؤلف): {/Bوَ ظِلٍّ مِنْ یَحْمُومٍ. ۱-۴۵۶:۴۳/}(قرآن ۵۶/۴۳). || کوه سیاه. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). || نام مرغی است. (منتهی الارب) (از آنندراج) (ناظم الاطباء).[ یَ ] (اِخ) آبی است غربی مغیثة. (منتهی الارب). آبی است در غرب مغیثة. در شش میلی سغدیه در یک صخره و در راه مکه واقع شده است. (از معجم البلدان). || نام چند اسب، از جمله اسب حسین بن علی و اسب هشام بن عبدالملک و نعمان بن منذر. (از منتهی الارب) (یادداشت مؤلف): رخش با او لاغر و شبدیز با او کندرو ورد با او ارجل و یحموم با او اژکهن. منوچهری. آفرین زان مرکب شبدیزنعل رخش روی اعوجی مادرش وان مادرش را یحموم شوی. منوچهری. آباد بر آن بارهٔ میمون و همایون خوشگام چو یحموم و ره انجام چو دلدل. عبدالواسع جبلی. چرخ نعمان دوم خواندت و گفت نعل یحمون توام تاج سر است.خاقانی.[ یَ ] (اِخ) کوهی است در مصر. (منتهی الارب) (از معجم البلدان). نام قسمتی از جایی است در مصر در شرق قاهره و تمام آن جبال را به صیغهٔ جمع، یحامیم خوانند. (از قاموس). || کوه دراز سیاهی است در دیار ضباب. (منتهی الارب) (از معجم البلدان).
کلمات همقافیه با «یحموم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وم» برای سرودن شعر