معنی یاسه
6 بازدید
[ سَ / سِ ] (اِ) ایاسه. خواهش و آرزو. (یسنا ص ۱۲۵). خواهش و آرزو و به عربی تمنی گویند. (برهان). آرزو. (غیاث). تاسه (در تداول مردم قزوین). آرزو را گویند و آن را ایاسه نیز خوانند: مدتهاست تا ما را به تو یاسه و آرزومندی است. (ابوالفتوح رازی). گفت [ ثوبان ] یا رسول اللََّه مرا هیچ رنج نبود الا یاسهٔ دیدار تو. (ابوالفتوح رازی ج ۲ ص ۵). دوستان و رفیقان را وداع کرده به یاسهٔ من به من آمده اند. (ابوالفتوح رازی). آه: شوقاً الی رؤیتهم؛ ای یاسه به دیدار ایشان. (تفسیر ابوالفتوح رازی). برخصت دام منصب ساخته احکام شرعی را مقدم کرده بر اخبار قرآن یاسهٔ جان را. پوربهای جامی (از جهانگیری).[ سَ / سِ ] (مغولی، اِ) یاسا. راه و رسم و قاعده و قانون. (برهان). حکم و قانون و سیاست. (غیاث). رسم و قاعده : آن اسیران را بجز دوری نبود دیدن فرعون دستوری نبود. که فتادندی بره در پیش او بهر آن یاسه بخفتندی برو.مولوی. یاسه آن به که نبیند هیچ اسیر درگه و بی گه لقای آن امیر.مولوی. یاسه شد در جهان به یرلغ خان که کنند از قتال کوته چنگ چشم برهم زند ز تیهو باز چشم کوته کند ز غرم پلنگ اینهمه یاسه های سخت برفت یار با ما هنوز بر سر جنگ.نزاری قهستانی. رجوع به یاسا شود.[ سَ / سِ ] (اِ) مخفف یاسمن و یاسمین. نام زنی از کردان. - امثال: پا پای خر دست دست یاسه. (امثال و حکم ج ۱ ص ۴۹۴).
کلمات همقافیه با «یاسه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «سه» برای سرودن شعر