معنی یارگی
6 بازدید
[ رَ / رِ ] (حامص، اِ) توانایی و قدرت و زهره و قوت. (برهان) (غیاث). قوت و توانائی و جرأت و جسارت. (آنندراج): ترا چه یارگی بود ایدر اندر آمدن بی بار و سلام. (ترجمهٔ طبری بلعمی). محمدبن حمدون [ نبیرهٔ مرزبان ] گفت کمینه سواران آن شهرمائیم و ما را یارگی نباشد که از پیش سواران ملک نیمروز به میدان اندرشویم. (تاریخ سیستان ص ۳۴۹). و فرزندان او [ را ] یارگی نبود که بر چاکری از آن خویش بانگ زدندی. (تاریخ سیستان ص ۳۴۳). و هیچکس را یارگی آن نبود که سوی وی شدی. (تاریخ سیستان ص ۳۴۷). و غلامان را یارگی نبود که بیرون آمدندی به کشتن. (تاریخ سیستان ص ۱۳۸). ما را چه یارگی بودی که این کردی به شکر باید شد. (تاریخ سیستان ص ۱۷۰). گر جمله را سعید کند یا شقی کند چونین مکن که گوید آن یارگی کراست. امیرمعزی (از آنندراج). ای آن که تویی چاره و بیچارگیم از تو صله خواستن بود یارگیم.سوزنی. نبد هیچکس را دگر یارگی که با او برون افکند بارگی.نظامی. کرا یارگی کز سر گفتگو ز من جای آبا کند جستجو.نظامی. خواجه کان دید جای صبر نبود یاری و یارگی نداشت چه سود.نظامی. درآید بتندی و خونخوارگی بجز شه کرا باشد این یارگی.نظامی. و که را یارگی باشد که در حضرت مابخلاف این گوید. (عتبة الکتبه). و در عهد او در خراسان هیچکس را یارگی آن نبود که در احادیث مصطفی صلوات اللََّه علیه بنا وجه تصرف کردی. (تاریخ بیهق). || مجال و فرصت. (برهان).
کلمات همقافیه با «یارگی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «گی» برای سرودن شعر