معنی گیوه
4 بازدید
[ گی وَ ] (اِخ) صورتی از گیو است، فرزند گودرز، پهلوان داستانی. نام پادشاه زمین خاوران است و او یکی از مبارزان شاه کیخسروبن سیاوخش بود. (برهان قاطع) (از مؤیدالفضلا): فروتر از او گیوهٔ رزم زن به هر کار پیروز و لشکرشکن. فردوسی (از حاشیهٔ برهان چ معین). رجوع به گیو شود.[ گی وَ / وِ ] (اِ) نوعی پای افزار که رویهٔ آن را از ریسمان و نخ پرگ یعنی ریسمانهای پنبه ای بافته و زیره یا ته آن را گاه از چرم و بیشتر از لته های بهم فشرده و درهم کشیده سازند. نوعی از کفش است و آن را کفش جامگی نیز گویند. (برهان قاطع). صاحب بهار عجم به نقل از فرهنگ قوسی گوید منسوب به گیو گودرز است و گیو آن را در هنگام سرگردانی در توران زمین ترتیب داد. و نیز گوید کفش نمدینی است که از ساق تا کعب پا برسد و مخصوص شبروان و عیاران است. اما این تعریف و گفته اساسی ندارد. جُمجُم. (برهان قاطع). پای افزاری که زیر آن از لته و بالای آن از ریسمان باشد. چم چم. (برهان): درویش گیوه در پا، نماز می گزارد... دزدی طمع در گیوهٔ او بست. گفت با گیوه نماز نباشد درویش دریافت گفت اگر نماز نباشد گیوه باشد. (منتخب لطایف عبید زاکانی چ برلن ص ۱۶۰). شیخ گیوه ای در خانه می داشتند که چون در خانه بودندی در پای می کردند.... گیوه برمی گشت در مقابل پای ایشان. (مزارات کرمان ص ۸۸). غیر نعلین و گیوه و موزه غیر مسحی و کفش و پای اوزار. نظام قاری (دیوان ص ۲۳). صد کفش و گیوه در طلبش بیش میدرم چون آرزوی موزهٔ بلغار میکنم. نظام قاری (دیوان ص ۲۶). گیوه را اقسام است و از آن جمله: - گیوهٔ آجده؛ که زیرهٔ آن از چرم نرم است اما سطح آن به ریسمان آژده است. - گیوهٔ کرمانشاهی؛ که نوک پهن است و زیر چرم ستبر. - گیوهٔ ملکی؛ گیوه ای که نوکی باریک و برگشته دارد.
کلمات همقافیه با «گیوه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وه» برای سرودن شعر