معنی گیلی
5 بازدید
(ص نسبی) گیلانی. از مردم سرزمین گیلان. منسوب به گیلان. (از برهان قاطع). از گیلان : همه مرزبانان زرین کمر بلوچی و گیلی به زرین سپر.فردوسی. چو شب گیل شد در گلیم سیاه ورا زرد گیلی سپر گشت ماه. اسدی (گرشاسب نامه ص ۲۲۳). به پیغمبر عرب یکسر مشرف گشت بر مردم ز ترک و روم و روس و هند و سند و گیلی و دیلم. ناصرخسرو (دیوان چ دانشگاه ص ۳۸). چو زنبور گیلی کشیدند نیش به زنبوره زنبور کردند ریش.نظامی. || طایفه ای باشد از گلیم پوشان. (برهان قاطع). همان گیلی منسوب به گیلان است چه گلیم های گیلان در قدیم معروف بوده است. (از حاشیهٔ برهان قاطع چ معین). || (اِخ) نام طایفه ای هم هست از ترکان. (برهان قاطع). نام قومی از مغولان و گویند نام امیری از امرای مغول است. (غیاث اللغات). || (ص نسبی، اِ) نوعی از اسبهای خوب و منسوب به گیلان چه در آنجا اسبهای نیکو باشد. (از غیاث اللغات) (از حاشیهٔ خسرو و شیرین چ وحید ص ۱۵۹): پس آنگه پای بر گیلی بیفشرد ز راه گیلکان لشکر به در برد.نظامی. چو رهوار گیلیم از این پل گذشت به گیلان ندارم سر بازگشت.نظامی. || سپر و زوبین باشد. (انجمن آرا). - سپر گیلی؛ یا گیلی سپر، ساخته در گیلان یا متداول در آنجا: سیاوش سپر خواست گیلی چهار دو جوشن دگر ز آهن آبدار.فردوسی. بفرمود تا روزبانان در برفتند با تیغ و گیلی سپر.فردوسی. سپرهای گیلی به پیش اندرون همی از جگرشان بجوشید خون.فردوسی. همه برگشان پهن و زنگارگون ز گیلی سپرها به پهنا فزون.اسدی. ازو هر بشیزه چو گیلی سپر نه آهن نه آتش بر او کارگر.اسدی. || در زبان دری به معنی پشته و تل نیز آمده است. (انجمن آرا ذیل کلمهٔ گیلو).(اِخ) دهی است از دهستان مشک آباد بخش فرمهین شهرستان اراک. واقع در ۶۶هزارگزی جنوب خاوری فرمهین و ۳۰هزارگزی خاور اراک و کنار راه اراک به خمین. محلی کوهستانی و هوای آن سردسیر، و سکنهٔ آن ۶۱۵ تن است. آب آن از قنات کوچکی تأمین میشود. محصول عمدهٔ آن غلات، بنشن، انگور و سایر میوجات است. شغل اهالی زراعت و گله داری و صنایع دستی آن قالیچه بافی است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۲).
کلمات همقافیه با «گیلی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لی» برای سرودن شعر