معنی گیل

معنی گیل

7 بازدید
(اِخ) به قوم ساکن گیلان اطلاق شود. (حاشیهٔ برهان قاطع چ معین) (معجم البلدان). اسم طوایفی است که در ولایت گیلان در کوههای شمالی یعنی خلخال و طارم سکنی داشته اند و یونانیها آنها را کادوسی مینامیدند. (جغرافیای سیاسی کیهان ص ۲۶۳): سپر در سپر گیل مشکین کله خروشان همه چون هزبر یله.اسدی. - گیل مرد؛ اهل گیلان. از اهالی و سرزمین گیل ها. - گیل مردم؛ مردم گیل. مردم زمین گیلان. گیل ها: همان گیل مردم چو شیر یله ابا طوق زرین و مشکین کله.فردوسی. - گیل و دیلم؛ مردم دو سرزمین و ناحیهٔ گیلان و دیلمستان. این دو سرزمین به سبب داشتن مردانی جنگاور و کارزاری و افراد شجاع و دلیر در ادبیات فارسی اختصاص یافته اند و دو کلمهٔ گیل و دیلم هر یک بمجاز در معنی شجاع و دلیر و جنگاور مستعمل شده است. و کلمهٔ دیلم خاصةً معنی مجازی دیگری نیز یافته است که خدمتکار و محافظ و غلام سرایی سلاطین و امیران باشد. رجوع به کلمهٔ مزبور شود: چو شب گیل شد در گلیم سیاه ورا زرد گیلی سپر گشت ماه. اسدی (گرشاسبنامه ص ۲۲۳). || (اِخ) گیلان را گویند و آن ولایتی باشد معروف از تبرستان. (برهان قاطع) (فرهنگ نظام) (انجمن آرا) (آنندراج). سرزمین گیل ها. گیلان معرب آن جیل است :
(اِ) نام فارسی زعرور باشد. (فهرست مخزن الادویه). گیلک. گیل سرخ. رجوع به زعرور و کیل شود.
(اِخ) نام کسی است که کشتیهای ایران را در مراجعت از یونان که دچار طوفان شده بود نجات داد و نزد داریوش آورد. (از تاریخ ایران باستان ص ۵۶۲).
(اِخ) معرب جیل. قریه ای است از نواحی بغداد پایین تر از مداین و بعد از زرارین. آن را گیل و گال گویند. (از معجم البلدان). رجوع به جیل شود.
(اِخ) دهی است از دهستان خدابنده لو بخش قیدار شهرستان زنجان. واقع در ۱۸هزارگزی جنوب خاوری قیدار و ۶هزارگزی راه عمومی. محلی کوهستانی و هوای آن سردسیر و سکنهٔ آن ۱۴۳تن است. آب آن از چشمه تأمین میشود. محصول آن غلات و شغل اهالی زراعت و صنایع دستی آنان قالی بافی است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۲).
(اِخ) ابن گیلانشاه ملقب به گاوباره (گاوبره). سرسلسلهٔ ملوک گاوباره باشد. اولیاءاللََّه در تاریخ رویان (ص ۲۸) پس از ذکر قیام گاوباره و تسلیم آذرولاش نویسد: چون مدتی گاوباره باز در طبرستان حاکم بود و آذرولاش او را متابع و مطاوع... تمامت نعمت و اموال همه به گاوباره بماند، دارالملک او گیلان بود. مدت پانزده سال در طبرستان والی بود و حکم میراند. در سنهٔ خمس و ثلثین از تاریخی که عجم بنا نهاده بودند و آن را یزدجردی می گویند از دنیا رحلت کرد. و مرعشی در تاریخ طبرستان و رویان و مازندران (ص ۳۰) گوید: گاوباره در ممالک گیل و دیلم و رویان حاکم گشت... و مدت پانزده سال در طبرستان حکومت کرد در سنهٔ خمسین از تاریخ عجم درگذشت. چون تاریخ عجم را معمولاً از سال جلوس یزدگرد سوم یعنی سال ۲۵ هـ . ق. گیرند. لذا بنا به نوشتهٔ اولیاءاللََّه و مرعشی هنگام درگذشت گاوباره سال ۷۵ هـ . ق. میشود. اما ابن اسفندیار در تاریخ طبرستان (ج ۱ ص ۱۵۴) پس از ذکر خروج گاوباره و اطلاع یافتن یزدگرد از هویت وی و ملزم نمودن آذرولاش به اطاعت گاوباره و سرانجام سقوط آذرولاش از اسب در حین گوی بازی و مرگ وی و حکمرانی گاوباره نویسد: این (یعنی کشته شدن آذرولاش) در سال ۳۵ از تاریخی است که عجم بنا نهاده بود، اما دارالملک گیلان بود، ۱۵ سال برآمد مدت استیلای او [ گاوباره ] به گیلان. با توجه به شرح فوق اگر ۱۵سال حکومت او را پس از قتل آذرولاش بدانیم درگذشت گاوباره سال (۵۰MMM۱۵+۳۵ عجم) یا ۷۵ هـ . ق. یعنی موافق نوشتهٔ اولیاءاللََّه و مرعشی خواهد بود. اما اگر پانزده سال حکومت وی را از تسلط بر گیلان به حساب آوریم چند سالی قبل از تاریخ فوق یعنی قبل از ۷۵ هـ . ق. میشود که البته سال دقیق آن را نمی توان محاسبه کرد. اما خواندمیر در حبیب السیر مدت سلطنت او را پانزده سال و درگذشت وی را سال چهلم هجری گوید. (حبیب السیر چ خیام ج ۲ ص ۴۰). یعنی سال ۱۵ از تاریخ عجم نه سال ۳۵ که اولیاءاللََّه و مرعشی و ابن اسفندریار بدان اشاره کرده اند. زامباور در معجم الانساب (ج ۲ ص ۲۸۴) تاریخ یزدگری را با تاریخ هجری قمری تطبیق کرده و جلوس گیل را در سال ۲۵ هـ . ق. دانسته است و اگر ۱۵ سال حکومت را به آن اضافه کنیم سال فوت وی ۴۰ هـ . ق. میشود و این با آنچه خواندمیر در حبیب السیر آورده است، مطابقت دارد.

کلمات هم‌قافیه با «گیل»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «یل» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید