معنی گیسودار
5 بازدید
(نف مرکب) مرکب از: گیسو+ دار (دارنده). (حاشیهٔ برهان چ معین). دارندهٔ گیسو. گیسو و گیس دار. ذوذؤابه. آنکه مویهای سر وی دراز باشد. (از ناظم الاطباء). || کنایه از سید باشد. (برهان). به مناسبت آنکه علویان در قدیم گیسو داشتند. (از حاشیهٔ برهان قاطع چ معین). || مولازاده. (برهان) (آنندراج). مولازاده یعنی پسر غلام. (غیاث اللغات). || پیرزاده. (برهان قاطع) (آنندراج). - هفت گیسودار؛ بنات نعش. هفت اورنگ : چون دو لشکر درهم افتادند چون گیسوی حور هفت گیسودار چرخ از گرد معجر ساختند. خاقانی. || (اِخ) نام ستاره ای نحس که مانند گیسوی دراز برآید و قدما او را از ثوانی نجوم شمرده و می گفتند بخاری است متصاعد از زمین که چون به کرهٔ نار رسد بسوزد یک سوی آن غلیظ و دیگر سوی تنگ یعنی رقیق بود و سوی رقیق را ذؤابه و سوی غلیظ را ذنب می نامیدند. رجوع به ذوذؤابة شود.(اِخ) صفت کرساسپ (گرشاشب) فرزند ثرِیتَ است که در ادبیات پهلوی و فارسی از مشاهیر پهلوانان ایران است. و صفات دیگری چون: (گئسو) و گرزورو (گذورَ) و نرمنش (نئیرمنو) (نیرم) (نریمان)، داشته ولی از نخستین صفت او (گیسودار) یا گئسو در حماسه های ملی ما اثری نیست. (از حماسه سرایی در ایران چ ۱ و ۲ ص ۵۱۸).
کلمات همقافیه با «گیسودار»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ار» برای سرودن شعر