معنی گیر کردن
6 بازدید
[ کَ دَ ] (مص مرکب) در تداول عامه، به مانعی برخورد کردن. به سبب مانعی از حرکت بازایستادن. حرکت چیزی به سبب اصطکاک یا برخورد با مانعی کند و یا متوقف شدن. - گیر کردن چیزی در جایی؛ فروماندن و بیرون نیامدن چیزی در جائی، همچون گیر کردن لقمه در گلو، گیر کردن سنگ در آبراهه. مثال: ته دیگ در گلوی حاجب الدوله گیر کرد و مرد. - گیر کردن کار نزد کسی؛ حل مشکل و انجام گرفتن آن به دست آن کس افتادن: کارم نزد فلان کس گیر کرده و انجام یافتن آن به دست او است. موکول به اقدام او است. || دچار مشکلی شدن. در مخمصه ای گیر کردن. (یادداشت مؤلف). عامه گویند: عجب گیر کردم. || بند شدن. اتصال و پیوستگی یافتن. به مانع تصادم کردن. - گیر کردن ناخن؛ کنایه از بند شدن ناخن به چیزی یا جایی. (از آنندراج) (بهار عجم) (ناظم الاطباء): هیچ جا ناخن من گیر نکرده ست چو گل مگر از دست تو در سینهٔ من گیر کند. طغرا (از بهار عجم). || بمجاز، عاشق و دلباخته شدن. (یادداشت مؤلف). - گلو پیش کسی گیر کردن؛ خواستار و فریفته و شیفتهٔ آن کس شدن: حاجب الدوله گلویش پیش فلان گیر کرده؛ طالب و خواستار او است. - گیر کردن سگ؛ سخت پارس کردن او. سخت عوعو کردن سگ (در تداول مردم قزوین).
کلمات همقافیه با «گیر کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر