معنی گیر کردن

معنی واژه گیر کردن

0 بازدید
[ کَ دَ ] (مص مرکب) در تداول عامه، به مانعی برخورد کردن. به سبب مانعی از حرکت بازایستادن. حرکت چیزی به سبب اصطکاک یا برخورد با مانعی کند و یا متوقف شدن. - گیر کردن چیزی در جایی؛ فروماندن و بیرون نیامدن چیزی در جائی، همچون گیر کردن لقمه در گلو، گیر کردن سنگ در آبراهه. مثال: ته دیگ در گلوی حاجب الدوله گیر کرد و مرد. - گیر کردن کار نزد کسی؛ حل مشکل و انجام گرفتن آن به دست آن کس افتادن: کارم نزد فلان کس گیر کرده و انجام یافتن آن به دست او است. موکول به اقدام او است. || دچار مشکلی شدن. در مخمصه ای گیر کردن. (یادداشت مؤلف). عامه گویند: عجب گیر کردم. || بند شدن. اتصال و پیوستگی یافتن. به مانع تصادم کردن. - گیر کردن ناخن؛ کنایه از بند شدن ناخن به چیزی یا جایی. (از آنندراج) (بهار عجم) (ناظم الاطباء): هیچ جا ناخن من گیر نکرده ست چو گل مگر از دست تو در سینهٔ من گیر کند. طغرا (از بهار عجم). || بمجاز، عاشق و دلباخته شدن. (یادداشت مؤلف). - گلو پیش کسی گیر کردن؛ خواستار و فریفته و شیفتهٔ آن کس شدن: حاجب الدوله گلویش پیش فلان گیر کرده؛ طالب و خواستار او است. - گیر کردن سگ؛ سخت پارس کردن او. سخت عوعو کردن سگ (در تداول مردم قزوین).
راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید