معنی گیج

معنی واژه گیج

0 بازدید
(ص) پریشان و پراکنده خاطر. (برهان قاطع) (فرهنگ جهانگیری) (غیاث اللغات) (ناظم الاطباء). || احمق و ابله. (برهان قاطع) (لغت فرس اسدی) (معیار جمالی) (ناظم الاطباء) (فرهنگ نظام). دنگ و منگ. سبک سر. سبکسار. خل. گول : ای فلک با رفعت و تعظیم تو چون خاک پست وی ملک با دانش و تدبیر تو معیوب و گیج. شمس فخری. || شخصی را گویند که به سبب صدمه، دماغ او پریشان شده باشد. (برهان قاطع) (فرهنگ جهانگیری) (غیاث اللغات) (چراغ هدایت). - گیج رفتن سر؛ مرضی است در سر که هر چیزی در نظر دور میزند. (از فرهنگ نظام). - سرگیجه؛ مرضی است در سر که هر چیزی در نظر دور میزند. (از فرهنگ نظام). رجوع به سرگیجه شود. || خودستای و صاحب عجب و تکبر. (برهان قاطع) (لغت فرس اسدی) (معیار جمالی) (فرهنگ حافظ اوبهی) (فرهنگ نظام) (فرهنگ شعوری ج ۲ ص ۳۰۸): همه با حیزان حیز و همه با گیجان گیج همه با دزدان دزد و همه با شنگان شنگ. قریع الدهر (از لغت فرس). اژدها یک لقمه کرد آن گیج را سهل باشد خونخوری حجیج را.مولوی. جز مگر مرغی که حزمش داد حق تا نگردد گیج آن دانه و مَلَق.مولوی. - گیج گشتن؛ خودستا و معجب گشتن : جز مگر مرغی که حزمش داد حق تا نگردد گیج آن دانه و مَلَق.مولوی. || خدر. دارای خدارت حواس. (ناظم الاطباء). || سرگشته و حیران. (برهان قاطع) (معیار جمالی) (ناظم الاطباء). کسی که مغزش درست کار نمیکند که لفظ دیگرش سرگشته است. (فرهنگ نظام). بی مغز. بی فکر: کار و باری کان ندارد پا و دست ترک گیر ای بوالفضول گیج مست. مولوی (مثنوی چ کلاله ص ۴۱۳). گیج گشتم از دم سودائیان که به نزدیک شما باغست و خوان.مولوی. گفتگو بسیار گشت و خلق گیج در سر و پایان این چرخ بسیج.مولوی. گفتا برو ای سادهٔ مسکین که هنوز ز آن بوی یکی تار دو عالم گیج است. رکنای مسیح (از چراغ هدایت). - گیج داشتن؛ حیران و مبهوت کردن. سرگشته و حیران ساختن : دام کردم سعیها در جستجوی خویشتن گیج دارم چرخ را از های و هوی خویشتن. ظهوری (از آنندراج). - گیج شدن؛ پریشان فکر شدن. سرگشته و حیران شدن : گیج شده ست این سر من این سر سرگشتهٔ من تا که ندانم پسرا که پسرم یا پدرم. مولوی (از فرهنگ جهانگیری). - گیج کردن؛ حیران و سرگشته کردن : گیج کرد این گردنامه روح را تا بیابد فاتح و مفتوح را.مولوی. - گیج گشتن؛ سرگشته و حیران گشتن : گیج گشتم از مردم سودائیان که به نزدیک شما باغست و خوان.مولوی.
(اِخ) دهی است از بخش روانسر شهرستان سنندج. واقع در ۱۹هزارگزی جنوب روانسر و ۴هزارگزی باختری راه اتومبیل رو کرمانشاه به روانسر، در کنار رودخانهٔ قره سو. محلی دشت و هوای آن سردسیر و سکنهٔ آن ۱۰۰ تن است. آب آن از رودخانهٔ قره سو تأمین میشود. محصول آن غلات، حبوب و چغندر و شغل اهالی زراعت است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۵).
(اِخ) نام طایفه ای است از طوایف ناحیهٔ مکران. (جغرافیای سیاسی کیهان ص ۱۰۱).
راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید