معنی گوهری

معنی گوهری

7 بازدید
[ گَ / گُو هَ ] (اِخ) (میرزای...) از گویندگان فارسی زبان بوده است و دیوان شعر فارسی دارد بنام «الذریعة الرضویة» که علی اکبر مروج مؤلف (نفایس اللباب) از آن اشعاری نقل میکند و می گوید: اشعار مزبور از میرزای گوهری است. (الذریعه ج ۹ ص ۹۴۷ و ج ۱۰ ص ۳۰).
[ گَ / گُو هَ ] (ص نسبی) منسوب به گوهر. از گوهر. چیزی را گویند که از گوهر ساخته باشند. (برهان قاطع) (بهار عجم) (فرهنگ نظام) (فرهنگ شعوری) (ناظم الاطباء) (فرهنگ رشیدی) مرصع. زرنگار. هرچیز منسوب به گوهر. (فرهنگ نظام): همان گوهری تخت و دیبای چین همان یاره و گرز و تیغ و نگین. فردوسی. صبحدم آب خضر نوش از لب جام گوهری کز ظلمات بحر جست آینهٔ سکندری. خاقانی. || اصیل. || خداوند اصل و نسب. (برهان قاطع). خداوند اصل و نژاد. (بهار عجم) (فرهنگ شعوری) (آنندراج) (فرهنگ رشیدی). شخص صاحب اصل و نسب. (فرهنگ نظام). اصیل و پاک نژاد. (ناظم الاطباء) نجیب. نژاده. والاتبار. حسیب و نسیب : گفت هنگامی یکی شهزاده بود گوهری و پرهنر و آزاده بود.رودکی. اما جهد باید کرد تا اگرچه اصیل و گوهری باشی بتن خود گوهر باشد. (قابوسنامه ص ۱۹). زن، زن ز وفا شود ز زیور نشود سر، سر ز وفا شود ز افسر نشود بی گوهر، گوهری ز گوهر نشود سگ را سگی از قلاده کمتر نشود.سنائی. طمغاج خان عادل سلطان گوهری از عهد خویش تا ملک افراسیاب خان. سوزنی. به اقبال این گوهر گوهری از آن دایره دور شد داوری.نظامی. هنر تابد از مردم گوهری چو نور از مه و تابش از مشتری.نظامی. چونکه نسخته سخن سرسری هست بر گوهریان گوهری. نظامی (مخزن الاسرار ص ۴۰). - اسب گوهری؛ اسب اصیل و نجیب. || سخی و جوانمرد. (ناظم الاطباء). بخشنده. بذل کننده. || ذاتی، مقابل عرضی. (برهان قاطع). ذاتی و جبلی، ضد عرضی. (ناظم الاطباء). گهری. طبعی. فطری. خلقی : گرم گردان مرا که تا بنهم عودِ شُکر و دعا بر آذر تو گرمی از شمس گوهری باشد حاجت آمد مرا به گوهر تو.سوزنی. || جوهری. جواهرفروش و جواهرشناس. (برهان قاطع) (فرهنگ نظام) (فرهنگ شعوری) (ناظم الاطباء). گوهرفروشی که آن را گوهری نیز گویند. (بهار عجم). و امروزه «جواهری» معرب گویند. رجوع به جوهر و جوهری شود. - امثال: قدر زر زرگر شناسد قدر گوهر گوهری. || باگوهر. دارای گوهر. گوهردار. مالک گوهر. دارندهٔ گوهر. صاحب گوهر: من یکی کردزاده لشکریم کز نیاکان خویش گوهریم.نظامی. گرچه ز بحر تو بگوهر کمند چون تو همه گوهری عالمند.نظامی. || شمشیر و تیغ گوهردار. آبدار: آن گوهری حسامم در دست روزگار کآخر برونم آرد یک روز در وغا. مسعودسعد. || کنایه از چیز صاف و روشن که آب و تاب گوهر داشته باشد. (بهار عجم). درخشنده. شفاف : هم از آب حیوان اسکندری زلالی چنین ساختم گوهری. نظامی (از بهار عجم). || عنصری. آخشیجی : اگر به هستی مثلت کنیش گردد شیئی که هر که شیئی بود گوهری بود ناچار. ناصرخسرو.

کلمات هم‌قافیه با «گوهری»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ری» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید