معنی گوهرکش
5 بازدید
[ گَ / گُو هَ کَ / کِ ] (نف مرکب) کشندهٔ گوهر. حامل گوهر: نشسته به هر گوشه گوهرکشی برانگیخته آبی از آتشی.نظامی. گشاد از گوش گوهرکش بسی لعل سم شبدیز را کرد آتشین نعل.نظامی. چار گوهر ز گوش گوهرکش برگشاد آن نگار حوراوش.نظامی. || دارای گوهر. که در آن یا بر آن گوهر باشد. || (اِ مرکب) دست برنجن و دستبند مرصع را گویند. (از برهان قاطع) (از انجمن آرا) (از جهانگیری) (از بهار عجم) (از آنندراج) (از فرهنگ شعوری) (ناظم الاطباء): ز بهر ساعد شاخ ابر ساخت گوهرکش که قطره در خوشاب است و سبزه شبه دوال. رفیع لنبانی (از فرهنگ رشیدی).
کلمات همقافیه با «گوهرکش»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «کش» برای سرودن شعر