معنی گوهرشناس
5 بازدید
[ گَ / گُو هَ شِ ] (نف مرکب) شناسندهٔ گوهر. شناسندهٔ جواهر. جوهری. گوهری : ببردند نزدیک گوهرشناس پذیرفت از اندازه بیرون سپاس.فردوسی. گهر گرچه افتد به کف بی سپاس گرامی بود نزد گوهرشناس.اسدی. گر نخواهی که بر تو خندد خر پیش گوهرشناس بر گوهر.سنائی. حریرت چرا گشت بر تن پلاس چه داری شبه پیش گوهرشناس.نظامی. مرا مشتری هست گوهرشناس همان گوهر افشاندن بی قیاس.نظامی. صدف وار گوهرشناسان راز دهان جز به لؤلؤ نکردند باز.سعدی. - گوهرناشناس؛ مقابل گوهرشناس : آه آه از دست صرافان گوهرناشناس.حافظ. || کنایه از صرّاف سخن و سخن شناس : بزرگوارا گوهرشناس اهل سخن توئی برِ تو سزد عرضه دادن گوهر.سوزنی.
کلمات همقافیه با «گوهرشناس»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اس» برای سرودن شعر