معنی گوله
44 بازدید
[ لَ / لِ گولْ لَ / لِ ] (اِ) مخفف گلوله است. (انجمن آرا) (فرهنگ شعوری). در تداول عامه مطلق گلوله است در تمام معانی آن چون: گوله آتش. گوله برف. گوله تفنگ. گوله ریسمان. گوله قند. گوله نبات. گوله نخ. گوله یخ. || گلوله خواه کوچک باشد از برای بازی کردن و خواه بزرگ باشد از برای توپ و منجنیق. (برهان قاطع) (ناظم الاطباء). پاره ای فلز گردکرده که در سلاحهای گرم به کار برند: ز سنگ منجنیق و گولهٔ رعد که کوه از پا فتاد از صدمت آن. شهاب الدین (از فرهنگ جهانگیری) (از فرهنگ نظام). || خشخاش. || انبار حبوبات و نمک و مانند آن و این کلمه از هندی گرفته شده است. || غوزهٔ پنبه. || پیلهٔ کرم ابریشم. (ناظم الاطباء). || کوزهٔ آب خوری. (برهان قاطع) (انجمن آرا) (رشیدی) (فرهنگ شعوری) (ناظم الاطباء). اهالی دیلمان و گیلان به کوزه ای گویند سفالین و دهان گشاد که آب یا روغن در آن ریزند. (فرهنگ گیلکی منوچهر ستوده). گوشنه. (در تداول مردم قزوین): شه چو حوضی دان حشم چون لوله ها آب از لوله رود در گوله ها.مولوی. || خارپشت. (ناظم الاطباء).[ لِ ] (اِخ) دهی است از دهستان گورک سردشت شهرستان مهاباد. واقع در ۱۸۰۰۰گزی شمال خاوری سردشت و ۹هزارگزی خاور شوسهٔ سردشت به مهاباد. کوهستانی و جنگلی و هوای آن معتدل است و سالم و سکنهٔ آن ۲۱۸ تن است. آب آن از رودخانه سردشت تأمین میگردد. محصول آن غلات، توتون و حبوبات است. شغل اهالی زراعت و گله داری و صنایع دستی آنان جاجیم بافی است. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۴).[ گَ وَ لِ ] (اِخ) یا گولق. دهی است از دهستان نازلو بخش حومه شهرستان ارومیه. واقع در ۷هزارگزی شمال ارومیه و ۱۵۰۰گزی خاور شوسهٔ ارومیه به سلماس. جلگه و هوای آن معتدل و سکنهٔ آن ۲۰۰ تن است. آب آن از قنات و نازلوچای تأمین میگردد. محصول آنجا غلات، کشمش، توتون، چغندر و حبوبات است و شغل اهالی زراعت و صنایع دستی آنان جوراب بافی است. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۴).
کلمات همقافیه با «گوله»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «له» برای سرودن شعر