معنی گوشتی
4 بازدید
(ص نسبی) گوشتین. از گوشت. منسوب به گوشت. درست شده با گوشت. - خال گوشتی؛ خال که نه مصنوع بود. خال طبیعی. || پرگوشت. فربه. - گنجشک گوشتی؛ فربه. پرگوشت. که لاغر و نزار نبود. - گوسفند (گاو) گوشتی؛ گوسفند و گاو که برای کشتن پرورند، و آن را کاردی نیز گویند. (یادداشت مؤلف): و فرمود [هوشنگ ] تا گاو و گوسفند و دیگر حیوانات را گوشتی کنند و از گوشت آن خورند. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۲۷). ای بزرگی که دین یزدان را لقبت صد کمال نو داده ست دان که من بنده را خداوندی میوه و گوشتی فرستاده ست میوه در ناضج اوفتاد و کسی اندر این فصل میوه ننهاده ست گوشتی ماند و من در این ماندم زآنکه رعنا و محتشم زاده ست گفتم ای گوسفند کاه بخور کز علفها همینت آماده ست گفت جو، گفتمش ندارم، گفت در کدیه خدای بگشاده ست. انوری (دیوان چ مدرس رضوی ج ۲ ص ۵۳۱ و چ نفیسی ص ۳۴۱). || نوعی خرما در حاجی آباد. (یادداشت مؤلف).(اِخ) ده کوچکی است از دهستان قنقری بالا (علیا) از بخش بوانات و سرچهان شهرستان آباده واقع در ۷۶۰۰۰ گزی شمال باختری سوریان و ۱۵۰۰۰ گزی شوسهٔ شیراز به اصفهان. سکنهٔ آن ۱۱ تن است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۷). محلی در چهارفرسخ ونیمی شمال قاضیان است. (فارسنامهٔ ناصری گفتار۲ ص ۲۴۵).
کلمات همقافیه با «گوشتی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تی» برای سرودن شعر