معنی گوساله
27 بازدید
[ لَ / لِ ] (اِ مرکب) از: گو (MMM گاو) + ساله (از: سال +ه «پسوند نسبت» دارای یک سال). (از حاشیهٔ برهان). بچهٔ گاو باشد. (برهان)... در اصل بچهٔ گاو یکساله باشد. (انجمن آرا). و گو به واو مجهول به معنی گاو هم نوشته اند و هاء برای نسبت باشد، پس معنی گوساله گاو یکساله باشد. (غیاث). معروف است و برحسب شریعت موسوی گوسالهٔ پرواری [ دارای ] بهترین خوراک و نیکوترین طعام بود. (قاموس کتاب مقدس). بَحْزَج. تَبیع. غِفر. تَولَب. عِجل، عِجَّول. (منتهی الارب): یکی خرد گوساله در پیش اوی تنش لاغر و خشک و بی آبروی.فردوسی. کی سزد حجت بیهوده سوی جاهل پیش گوساله نشاید که قُران خوانی. ناصرخسرو. با گاو زَری که سامری ساخت گوساله شمار زرگران را. خاقانی (دیوان چ سجادی ص ۳۵). یا سم گوساله و دنبال گرگ بر سر طور و شبان خواهم فشاند. خاقانی (دیوان چ سجادی ۱۴۲). سامری سیرم نه موسی سیرت اَر تازنده ام در سم گوساله آراید ید بیضای من. خاقانی (دیوان چ سجادی ص ۳۲۲). - امثال: تا گوساله گاو شود دل مادرش آب شود، یا: دل صاحبش آب شود. (امثال و حکم ج ۱ ص ۵۳۷). گاومان دو گوساله زاییده است. (امثال و حکم دهخدا ج ۳ ص ۱۲۶۶). گوسالهٔ بسته را میزنند. (امثال و حکم دهخدا ج ۳ ص ۱۳۲۹). گوسالهٔ بسته ملانصرالدین است ؛ گویند ملا دو گوساله یا دو بز داشت، یکی از آن دو بگریخت، ملا پس از کوشش بسیار از گرفتن حیوان عاجز آمده بازگشت و بز یا گوسالهٔ بسته را به زدن گرفت. گفتند چرا چنین کنی، گفت شما ندانید اگر این یک بسته نبود از دیگری چابکتر می دوید. (امثال و حکم ج ۳ ص ۱۳۳۰). گوساله به روزگار، گاوی گردد. (امثال و حکم دهخدا ج ۳ ص ۱۳۲۹). گوساله به زور میخ میجهد؛ یعنی حکم عرض دارد که قائم به غیر است. (آنندراج). گوساله به نردبان و اشتر به قفس. (امثال و حکم ج ۳ ص ۱۳۳۰). گوساله گو نمی شود (این مثل در ملایر معمول است). (امثال و حکم ج ۳ ص ۱۳۳۰). گوسالهٔ مادر حسن ؛ تعبیر مثلی به معنی ابله و کانا. (امثال و حکم دهخدا ج ۳ ص ۱۳۳۰). مثل گوسالهٔ مادرحسن؛ آنکه بی اذن و اجازتی همه جا در شود. احمق. (امثال و حکم ج ۳ ج ۱۴۸۰). گوسالهٔ من پیر شد و گاو نشد. (امثال و حکم ج ۳ ص ۱۳۳۰). گوساله هرچند مِه، گاوتر. (امثال و حکم دهخدا ج ۳ ص ۱۳۳۰). حَوشَب، جَذَع؛ گوسپند و گاو به سال دوم درآمده. دَبَب؛ گوسالهٔ نخست زاده. ذَرَع؛ گوسالهٔ دشتی. طَلا؛ بچه گاو، گوساله. عِجْلة؛ گوسالهٔ ماده. عَضْب؛ گوسالهٔ شاخ برآورده. غَضّ؛ گوسالهٔ نوزاده. فَرْقَد؛ گاوساله. فَریر؛ گاوسالهٔ دشتی. یَرَع؛ بچهٔ گاو. (منتهی الارب). - گوسالهٔ مرده پرکاه کردن؛ رسم است که چون بچهٔ گاو دوشه بمیرد در پوست او کاه پر کرده در نظر گاو آرند تا آن را بچه خیال کند و شیر دهد. (آنندراج): صاحب طبعان ستایش جاه کنند تا در دل جاه پروران راه کنند دلجویی گاو نیست شیر است مراد گوسالهٔ مرده را چو پرکاه کنند. ناظم هروی (از آنندراج). || شتربچه و فیل بچه و هر چیز که آن کوچک و خردسال باشد هم هست، چه گو به معنی خرد و کوچک نیز آمده است.(برهان) (از غیاث). || و گاهی به طریق کنایه به جوانان بی عقل اول عمر هم استعمال کنند. (برهان). || در بازی گاو یا گوساله یا فنگلی سنگ متوسط میان گاو و فنگلی. (یادداشت مؤلف). رجوع به گاو شود.
کلمات همقافیه با «گوساله»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «له» برای سرودن شعر