معنی گوز

معنی گوز

117 بازدید
[ گَ وَ ] (اِ) مخفف گوزن است که گاو کوهی باشد. (برهان) (غیاث) (آنندراج): مگر آمد خبر تعزیت میر کبیر آنکه در جنگ به چنگش چو گوز بود پلنگ. شهاب الدین عبدالرحمن (از جهانگیری و رشیدی). رجوع به گوزن شود.
[ گَ / گُو ] (اِ) گردکان را گویند، و معرب آن جوز است. (برهان). پهلوی گوز «تاوادیا ۱۶۱»، گوچ «اونوالا ۱۰۱»، کردی گوز، گویز «ژابا ص ۳۶۹»، طبری اقوز، مازندرانی کنونی جوز «واژه نامه ۴۱»، گیلکی آقوز، شهمیرزادی خوز، معرب آن جوز (MMM جوگلانس رگیا، لاتینی)«ثابتی ۱۷۶، ۲۱۰». (حاشیهٔ برهان قاطع چ معین). بالضم و واو مجهول، چارمغز، و معرب آن جوز است، و در فرهنگ به فتح گاف گفته، در اصل به معنی گرد و غنده است و چارمغز چون گرد و غنده است بدین مناسبت گوز گویند. (رشیدی): آنجا که پتک باید خایسک بیهده ست گوز است خواجه سنگین مغز آهنین سفال. منجیک (از لغت فرس: خایسک). ز زیتون و از گوز و از میوه دار که هر مهرگان شاخ بودی به بار.فردوسی. بتکوب؛ ریچالی است که از مغز گوز و سیر و ماست کنند و ترش باشد. (فرهنگ اسدی نخجوانی). دیوت از راه ببرده ست بفرمای هلا تات زیر شجر گوز بسوزند سپند. ناصرخسرو. چنانک در هر باغی درخت گوز و ترنج و نارنج و انگور و انجیر و مانند این... باشد. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۱۳۰). از پی خرس حرص و موش طمع گاه گوز و گهی پنیر مباش.سنائی. هست آسمان چو سفره و خورشید قرص او انجم چو گوز و مه چو پنیر اندر آسمان. سوزنی. || درخت گوز. درخت گردکان. ضبر [ ضَ / ضَ بِ ] : کاین فاخته زین گوز و دگر فاخته زآن گوز بر قافیهٔ خوب همی خواند اشعار. منوچهری (دیوان چ ۲ ص ۱۷۴). - امثال: چو نتوانی نشاندن گوز و خرما نباید بید و سنجد را فکندن. ناصرخسرو (از امثال و حکم ج ۲ ص ۶۵۹). گوز بر پشت قبه کی پاید؟ سنایی (از امثال و حکم ج ۳ ص ۱۳۲۹). منه دل بر سرای دهر سعدی که بر گنبد نخواهد ماند این گوز. سعدی (غزلیات). - گوز ارغ؛ گردوی پوسیدهٔ گندیده. (ناظم الاطباء). - گوز باختن؛ گردوبازی کردن. - گوز بر گنبد افشاندن (فشاندن)؛ کار عبث و بیهوده کردن : تو با این سپه پیش من رانده ای همی گوز بر گنبد افشانده ای.فردوسی. گوز بر گنبد ایچ کس نفشاند. سنایی (از امثال و حکم ج ۳ ص ۱۳۲۹). گوز بر گنبد فشان و روز همچون شب گذار یعنی از ظلمت میا بیرون چو مرغ شب پری. ادیب پیشاوری. - گوز بلغار؛ فندق. (ناظم الاطباء). - گوز پوده شکستن؛ کار بی فایده کردن : این جوان را بگوئید تا... نابوده نجوید و گوز پوده نشکند. (سندبادنامه ص ۱۸۵). - گوزکنا؛ تاتوله و جوز ماثل. (ناظم الاطباء).
(اِ) گردکان. (برهان). گوز [ گَ / گُو ]: یکی نامجوی و دگر شادروز مرا بخت بر گنبد افشاند گوز.فردوسی. رفیقا بیش ازین پندم میاموز که بر گنبد نپاید مر تو را گوز. (ویس و رامین). تو در گنجت ای زاغ رخ تیره روز نهفتی چو اندر زمین زاغ گوز.اسدی. بر وفای زمانه کینه مدوز هیچ گنبد نگه ندارد گوز.سنایی. من بر سر میدان تو گردانم چون گوی وَاندر کف هجران تو غلطانم چون گوز گر می بخوهی کشت چه امروز و چه فردا ور داد خوهی داد چه فردا و چه امروز. سوزنی. خرد آن است که بیشت نفرستم به سفر که شد این بار فراقت خردآموز پدر به سلامت چو به من بازرسی ای فرزند راست غلتد بسوی خانج همه گوز پدر. سوزنی. دو کس را حق حرمت دارد و بس بدرّد دیگران را یال و بتفوز یکی آن را که دارد آب انگور یکی آن را که دارد هیزم گوز.سوزنی. گفتمش هان چگونه داری حال زیر این ورطه تاب حادثه سوز گفت ویحک خبر نداری تو که بگو بازگشت آخر گوز. انوری (دیوان چ مدرس رضوی ج ۱ ص ۳۶۱). نرفته فرو دانه از نای نوز که بر گنبد افشاندشان بخت گوز. ادیب پیشاوری. رجوع به گوز و امثال آن شود.
(اِ) بادی را گویند که با صدا از راه پایین برآید. (برهان). به واو مجهول، بادی که از راه پایین به آواز برآید. (غیاث). بادی که از راه اسفل برآید. گوزیدن مصدر آن و با لفظ زدن و دادن و جستن مستعمل. (آنندراج). تیز. حباق. تلنگ. ضرطه : از این تاختن گوز و ریدن به راه نه دانگ و نه عز و نه نام و نه گاه.طیان. - امثال: بعد از گوزیدن گرد نشستن ؛ بعد از فوت چیزی به فکر نگاهداری آن افتادن. (فرهنگ نظام). گوز داده تغار را شکسته، طلاق هم میخواهد.(امثال و حکم دهخدا ج ۳ ص ۱۳۲۹). گوز کدبانو صدا ندارد؛ عیوب اغنیا و اقویا غالباً پوشیده ماند. (امثال و حکم دهخدا ج ۳ ص ۱۳۲۹). گوز مده عود مسوز. (امثال و حکم دهخدا ج ۳ ص ۱۳۲۹). - به گوز بند بودن؛ سست و قابل پاره شدن بودن. (فرهنگ نظام). - گنده گوزی کردن؛ لافهای بزرگ زدن. (فرهنگ نظام). - گوز به ریشِ (به سبیلِ، به دهنِ)؛ فحشی است. رجوع به فرهنگ نظام شود. - گوز دادن، گوز زدن؛ از راه پایین باد با صدا بیرون کردن. (ناظم الاطباء). - گوزکلافه کردن؛ به مزاح، سخت بی چیز و بیکار بودن. (یادداشت مؤلف). - گوز کندن؛ لاف بسیار زدن. (فرهنگ نظام). ظاهراً مصدر جعلی از گوزگند است. رجوع به گوزگند شود. || (ص) بد را نیز گفته اند که در مقابل نیک است، چه هرگاه گویند «با نغزان نغزی و با گوزان گوزی» مراد این باشد که با نیکان نیکی و با بدان بدی. (برهان). قیاس شود با کردی گوز (شیطان، شرور، بد) «ژابا ص ۳۶۹»، استعمال مجازی است از معنی قبلی. (حاشیهٔ برهان قاطع چ معین). || چفته و دوتا. (لغت فرس ص ۱۷۵). گوژ. خمیده : دلم پر آتش کردی و قد و قامت گوز فرازنامد هنگام مردمیت هنوز. آغاجی (از لغت فرس). همیشه تو را جاودان باد روز به شادی و بدخواه را پشت گوز.فردوسی. جوان را شود گوز بالای راست ز کار زمان چند گونه بلاست.فردوسی. شده گوز بالای سرو سهی گرفته گل سرخ رنگ بهی.فردوسی. بدو گفت کای پشت بخت تو گوز کسی از شما زنده مانده ست نوز.اسدی. پیرزنی موی سیه کرده بود گفتمش ای مامک دیرینه روز موی به تلبیس سیه کرده ای راست نخواهد شدن این پشت گوز. (گلستان). || (اِ) بمعنی مقل هم آمده است و بهترین آن مقل ازرق است. و بعضی گویند نبات مقل است یعنی علف مقل و مقل صمغی است که از آن به هم می رسد. || و به ترکی فصل پاییز باشد. (برهان).
[ گُزْ ]

کلمات هم‌قافیه با «گوز»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «وز» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید