معنی گوری
183 بازدید
(حامص) دویدن چون گورخر. (صحاح الفرس). دویدن مانند گورخر. || عشرت و نشاط و به عشرت و نشاط رفتن. (برهان) (آنندراج). سور و نشاط. (شعوری ج ۲ ورق ۳۲۸). بطر و نشاط. (صحاح الفرس): خوریم آنچه از ما به گوری خورند بریم آنچه از ما به غارت برند. نظامی (شرفنامه ص ۴۸۴). رجوع به ترکیب «گوری کردن» شود. - گوری کردن؛ عشرت و نشاط کردن. به عشرت و نشاط رفتن : گوری کنیم و باده کشیم و بُویم شاد بوسه دهیم بر دو لبان پری وشان .رودکی. || حرص و طمع. (ناظم الاطباء). || (اِ) نامی است که در رامسر به اوری (درختی است جنگلی) دهند. رجوع به اوری شود. || گودالی که در فارس و سواحل و بنادر و قشلاقات بکنند مانند گور و قبر و چاه، و غالباً سر آن تنگ است و زیر آن فراخ است و گندم را در آن زیر زمین انبار کرده، سر آن را ببندند که جز خودشان کسی نداند که در آنجا انبار گندم است، و این کار را گاهی برای حفظ از دشمن و لشکر بیگانه نمایند و گاهی برای حفظ گندم و زیادتی قیمت آن به جهت فروختن، چون قیمت غله گران گردد گندم را بیرون آورند و بفروشند، و آن گندم را نیز گندم گوری گویند. (از انجمن آرا) (از آنندراج).(اِخ) دهی است از دهستان مرغا از بخش ایذهٔ شهرستان اهواز واقع در ۳۶ هزارگزی باختر ایذه. کوهستانی و معتدل و سکنهٔ آن ۲۱۹ تن. آب آن از چشمه است. محصول آن غلات و شغل اهالی زراعت و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۶).(اِخ) دهی است از دهستان شهرکی بخش شیب آب شهرستان زابل واقع در ۲۳۰۰۰ گزی شمال خاوری سکوهه و ۱۲۰۰ گزی شوسهٔ زاهدان به زابل. جلگه و گرمسیر معتدل است. سکنهٔ آن ۳۳۰۸ تن. آب آن از رودخانهٔ هیرمند است. محصول آن غلات و لبنیات و صیفی و شغل اهالی زراعت و گله داری و قالیچه و گلیم و کرباس بافی و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۸).(اِخ) دهی است از دهستان خسروشیر بخش جغتای شهرستان سبزوار واقع در ۱۵ هزارگزی شمال خاوری جغتای، سر راه اتومبیل رو نقاب که ۳۴۷ تن سکنه دارد. آب آن از قنات و محصول آن غلات، پنبه، زیره و شغل اهالی زراعت است. راه اتومبیل رو دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۹).(اِخ) کوری. غوری. قصبه ای است در گرجستان که حکومت گاه قدیم سلاطین کارتیل بوده است و شاه عباس آن را فتح کرد. (از عالم آرا ص ۸۷۷). رجوع به غوری شود.(اِخ) رأس شمالی کوهستان لوزی شکل آرارات. (از جغرافیای شمال ایران تألیف د مرگان ترجمهٔ ودیعی ص ۳۴۸).[ گَ / گُو ] (ص نسبی) گبری. منسوب به گبر. رجوع به گبری شود. (ناظم الاطباء). || نوعی انگور.
کلمات همقافیه با «گوری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر