معنی گوانجی
16 بازدید
[ گَ ] (ص مرکب، اِ مرکب) (ظ. از: گوان (جِ گو) +جی، پسوند اتصاف، قیاس شود با میانجی) (حاشیهٔ برهان قاطع چ معین). دلیر و پهلوان. (برهان). پهلوان. بهادر. (فهرست ولف): میان سخنها میانجی بوید مخواهید چیزی گوانجی بوید.فردوسی. چو شاپور مهتر گوانجی بود که اندر سخنها میانجی بود. (شاهنامه چ بروخیم ج ۹ ص ۲۷۶۴). به درگاه شاهت میانجی منم که در شهر ایران گوانجی منم.فردوسی. || سپه سالار. (برهان) (رشیدی) (جهانگیری). رجوع به گونجی شود.
کلمات همقافیه با «گوانجی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «جی» برای سرودن شعر