معنی گوالیدن
6 بازدید
[ گُ دَ ] (مص) (از: گوال +-یدن، پسوند مصدری) قیاس شود با بالیدن. هندی باستان، وی +ورذ (نمو کردن، رشد کردن). (حاشیهٔ برهان قاطع چ معین). بالیدن و نمو کردن، اعم از انسان و حیوان. (برهان) (آنندراج). اِرباء. اِنماء: ایفاع؛ گوالیدن کودک و نزدیک بلوغ رسیدن. تفالی؛ گوالیدن گیاه. طَمْی؛ گوالیدن گیاه. مید. مَیَدان؛ گوالیدن. (منتهی الارب). نتو. نشوء. (صراح). نمو. نما. برکت. ریع. فزون شدن. || اندوختن. الفختن. (حاشیهٔ فرهنگ اسدی نخجوانی). انباردن. انباشتن : بزرگان گنج سیم و زر گوالند تو از آزادگی مردم گوالی.طیان. زمانه از این هردوان بگذرد تو بگْوال چیزی کز او نگذرد.شهید. || جنبانیدن کودک را بر روی دستها و یا زانوها. || جنبیدن از این طرف به آن طرف در راه رفتن. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «گوالیدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر