معنی گوال
9 بازدید
[ گُ ] (اِ) گاله. پهلوی گوبال و گوال ، کردی جوهال ، طبری گوال (جوال)، مازندرانی کنونی گوال ، گال ، غال ، گلپایگانی گوال (کیسه ای که در آن پِهِن ریزند)، معرب آن جوال. (حاشیهٔ برهان قاطع چ معین). بر وزن و معنی جوال است و جوال معرب آن است. (برهان). || گوشه و خلوتگاه. || قسمی از ماهی که فرنگیان کارپ نامند. (ناظم الاطباء).[ گُ ] (اِمص) بالیدن و نمو کردن. (برهان). بالیدگی و افزونی و نشو و نما. (رشیدی). و رجوع به گوالیدن شود. || اندوختن. (لغت فرس ص ۳۲۷). اندوختن و جمع نمودن. (برهان). و رجوع به گوالیدن شود. || مالش و مالیدن، اعم از آنکه چیزی را بر چیزی بمالند یا کسی را مالندگی کنند. (برهان). || (نف مرخم) نشو و نما کننده. (انجمن آرا) (آنندراج): ای ز سحاب کفت نخل امل ترگوال ای ز هوای درت گلشن جان خوش نما. سیف اسفرنگی (از رشیدی و جهانگیری و انجمن آرا و آنندراج). || نشو و نما شده. || جمع کننده. (انجمن آرا) (آنندراج). || (اِ) به زبان هندی گاوبان را گویند، یعنی شخصی که محافظت گاو کند. (برهان). || سود و نفع. || جلادهنده و صیقل دهنده. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «گوال»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ال» برای سرودن شعر