معنی گواز
6 بازدید
[ گَ / گُ ] (اِ) در اوستا گوازه : گو(گاو) +از (راندن). گواز، لغةً به معنی گاو(ستور)ران. (فرهنگ ایران باستان ج ۱ ص ۱۸۶ حاشیهٔ ۹). (حاشیهٔ برهان قاطع چ معین). چوبی که بدان گاو و خر زنند، و خرگواز نیز گویندش. (لغت فرس چ اقبال ص ۱۶۷). چوبدستی باشد که گاو و خر و سایر ستوران بدان برانند. (برهان). شنگینه. (اوبهی). جواز. غباز. غبازه : از گواز و تش و انگشتهٔ بهمان و فلان با تبرزین و دبوسی و رکاب کمری. کسایی (از لغت فرس چ اقبال ص ۴۱۹). دوستان را بیافتی به مراد سر دشمن بکوفتی به گواز. فرخی (از لغت فرس چ اقبال ص ۱۶۷) (در دیوان فرخی چ دبیرسیاقی ص ۲۰۰ به جای گواز، جواز آمده). بشوی روی عروس ظفر ز گرد فتن بکوب تارک اعدای مملکت به گواز. شمس فخری (از جهانگیری و رشیدی). و رجوع به خرگواز شود. || هاون چوبین. (از برهان) (آنندراج). جواز معرب آن است. (از برهان) (آنندراج). هاون بزرگ چوبین که در آن شلتوک را کوبیده پوست از آن برگیرند و نیز برنج را سفید کنند. (ناظم الاطباء). || و بالضم، تخم مرغ نیم پخته، و جوازق معرب آن، لیکن جواز و جوازق در کتب عربی ظاهر نشد بلکه از باب جیم ظاهر میشود که جواز فارسی باشد. (رشیدی) (در برهان قاطع کوازه و در تاریخ بیهقی چ فیاض و غنی ص ۵۰۲ کواژه به این معنی آمده است). رجوع به برهان قاطع چ معین ذیل کوازه شود.[ گُ ] (اِخ) دهی است از دهستان ژاوه رود بخش رزاب شهرستان سنندج که در ۳۶۰۰۰ گزی جنوب خاور رزآب و ۷۰۰۰ گزی شمال خاور پالنگان واقع شده است. هوای آن سرد و سکنه اش ۲۰۰ تن است. آب آن از چشمه تأمین میشود. محصول آن غلات، میوه جات، لبنیات و شغل اهالی زراعت و گله داری و راه آن مالرو است. چشمهٔ آب معدنی دارد و برای امراض جلدی مفید است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۵).
کلمات همقافیه با «گواز»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «از» برای سرودن شعر