معنی گنه

معنی گنه

19 بازدید
[ گُ نَ هْ ] (اِ) مخفف گناه. (آنندراج): اصحاب گنه را به گنه دیر بگیرد وآنگه که بگیرد زبر و زیر بگیرد.منوچهری. گنه و کاهلی خود به قضا بر چه نهی که چنین گفتن بی معنی کار سفهاست. ناصرخسرو. گویی که من ندانم چیزی و بی گناهم نیزت گنه چه باید چون خویشتن نکشتی؟ ناصرخسرو (دیوان ص ۴۷۲). ای که گنه از روزگار بینی وز جهل معادای روزگاری.ناصرخسرو. میکشدش چون گنه حادثه سیماب وار عادت سیماب گیر بی دل و جان زنده دار. خاقانی. باده تو خوردی گنه زهر چیست جرم تو کردی خلل دهر چیست؟نظامی. این گنه را که عذر داند خواست وین تحکم به مذهب که رواست؟اوحدی. لب از ترشح می پاک کن برای خدا که خاطرم به هزاران گنه موسوس شد. حافظ. و رجوع به گناه شود. - امثال: گنه بر شبان است نه بر رمه. ادیب (از امثال و حکم دهخدا ج ۳ ص ۱۳۲۷). گنه را عذر شوید جامه را آب. ویس و رامین (از امثال و حکم دهخدا ج ۳ ص ۱۳۲۷). گنه چشمان کرن دل مبتلا بی.بابا طاهر. گنه یک تن ویرانی یک شهر بود. فرخی (از امثال و حکم دهخدا ج ۳ ص ۱۳۲۸). گر گنه از کور زاید جرم چون بر کر نهیم؟ سنائی (از امثال و حکم دهخدا ج ۳ ص ۱۳۰۲). - باگنه؛ گناهکار. - بی گنه؛ کسی که مرتکب گناه نشده است : دشمن عاقلان بی گنهند زآنکه خود جاهل و گنهکارند.ناصرخسرو. بی گنهی تات کار پیش نیاید وآنگه کت تب گلو گرفت گنهکار. ناصرخسرو. بی گنه از خانه به رویم کشید موی کشان بر سر کویم کشید.نظامی. چار سال است کز ستمکاری داردم بی گنه بدین خواری.نظامی. رسد کشور بی گنه را گزند.(بوستان). - بی گنهی؛ گناه نداشتن : نبود ایچ مرا با بتم عتیب مرا بی گنهی کرد شیب شیب.عماره. - پرگنه؛ بسیارگناه. کسی که گناه بسیار کرده است.
[ گَ نَ ] (اِخ) مرکز بخش آلیه از ناحیهٔ ویشی (در فرانسه) در کنار آندلو دارای ۵۲۰۰ تن جمعیت.
[ گُ نَ ] (اِخ) دهی است جزء دهستان قزل گچیلو از بخش ماه نشان شهرستان زنجان که در ۳۳ هزارگزی جنوب خاوری ماه نشان و ۳ هزارگزی راه عمومی واقع شده است. هوای آن سرد و سکنه اش ۱۰۰ تن است. آب آن از رودخانهٔ زنگین تأمین می شود. محصول آن غلات و انگور و شغل اهالی زراعت و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۲).

کلمات هم‌قافیه با «گنه»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «نه» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید