معنی گندیده
5 بازدید
[ گَ دی دَ / دِ ] (ن مف) گنده. بدبو. متعفن. مسنون. فَرْغَند. بوناک. بویناک : دیگر روز روی او آماس کرد و آب گندیده از گوش و بینی او جاری شد. (قصص الانبیاء منسوب به محمد جویری ص ۱۸۵). تشنه را دل نخواهد آب زلال نیم خوردِ دهان گندیده.سعدی (گلستان). - امثال: گندیده باد لقوه هم دارد؛ یعنی با همه عیوب، معجب و متکبر نیز می باشد. (امثال و حکم ج ۳ ص ۱۳۲۷). نظیر: گنده کون باد لقوه هم دارد. (در تداول مردم افغانستان). || تخم مرغی که فاسد شده و به اصطلاح عوام آن را لق گویند.
کلمات همقافیه با «گندیده»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ده» برای سرودن شعر