معنی گندیدن
6 بازدید
[ گَ دی دَ ] (مص) بوی بد دادن چیزی. (آنندراج). بدبو شدن. متعفن شدن. (ناظم الاطباء). بو گرفتن. گنده شدن. نَتْن. نُتونة. نَتانت. اِنتان : هیکلی که صخر جنی از طلعت او برمیدی و عین القطر از بغلش بگندیدی. (گلستان). - امثال: نگندد سیرناخورده دهانی .(ویس و رامین). هرچه بگندد نمکش می زنند وای به وقتی که بگندد نمک.؟ || پوسیدن. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «گندیدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر