معنی گندی
6 بازدید
[ گَ ] (حامص) در تداول عوام، بی عرضگی. بی لیاقتی. پستی. بی شخصیتی: آدم به این گندی ندیدم. رجوع به گند شود.[ گُ ] (اِخ) دهی است جزء دهستان اوریاد بخش ماه نشان شهرستان زنجان که در ۱۲ هزارگزی شمال باختری ماه نشان و ۱۲ هزارگزی راه عمومی واقع شده است. هوای آن سرد و سکنه اش ۳۵۰ تن است. آب آن از چشمه سار تأمین می شود. محصول آن غلات و شغل اهالی زراعت و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۲).[ گُ ] (اِخ) یکی از خانواده های برجستهٔ فلورانس که پل دُ گندی کشیش رتز از ایشان بود.
کلمات همقافیه با «گندی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دی» برای سرودن شعر