معنی گندگی
7 بازدید
[ گَ دَ / دِ ] (حامص) عفونت و بوی ناخوش. (آنندراج). نَتْن. نَتانت. نُتونت. تعفن. بدبوئی. گندائی : و شهری که نامش آب گنده باشد صفت ناخوشی و گندگی هست. (فارسنامهٔ ابن البلخی چ تهران ص ۱۲۲). بنده با افکندگی مشاطهٔ جاه شه است سیر با آن گندگی هم ناقد مشک ختاست. خاقانی (دیوان چ سجادی ص ۸۷).[ گُ دَ / دِ ] (حامص) (از: گنده +ی) قطر. سطبرا. سطبری. ثِخَن. کلفتی. درشتی. زفتی. غِلَظ. غِلظه. غِلاظه: استغلاظ؛ ناخریدن جامه را به سبب درشتی و گندگی. (منتهی الارب). || خشونت. ناهمواری. || در تداول عوام، بزرگی. درشتی حجم: آدم به این گندگی. (برهان).
کلمات همقافیه با «گندگی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «گی» برای سرودن شعر