معنی گندهدماغ
11 بازدید
[ گَ دَ / دِ دَ ] (ص مرکب) متکبر و سرکش. (آنندراج). متکبر و باغرور و بددماغ. (ناظم الاطباء): مالیخ کاخ پخته بد اندر دماغ خویش زآن کاخ خویشتن را گنده دماغ کرد. سوزنی. || آنکه از هر چیز زود قهر کند. زودرنج. || آنکه بینی او بوی بد بدهد: گنده دماغی بنفشه بوی نه کالوخ گنده دهانی کرفس خای نه کیکیز.سوزنی.
کلمات همقافیه با «گندهدماغ»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اغ» برای سرودن شعر