معنی گند

معنی گند

123 بازدید
[ گَ ] (اِ) اوستا گئینتی (بوی متعفن)، پهلوی گند، گندگ (گنده)، هندی باستان گندها (بو، عطر [ خوشبو ] )، افغانی گنده ، بلوچی گند (گل [ به کسر اول ] ، فضله)، گندک ، گندق (بد، شریر)، پارسی باستان گسته (بدی، تنفرآور)، سریکلی قند. (از حاشیهٔ برهان قاطع چ معین).بوی بد را گویند. (برهان) (غیاث اللغات): غساک؛ گند باشد و فرغند. (لغت فرس اسدی چ اقبال ص ۲۷۶). بوی ناخوش. عفونت. تعفن. ادفر. دَفر. صَمر. صَمِرَه. عِصار. مَخرة. فُساء. (منتهی الارب): الاخشم؛ آنکه گند و بوی نشنود. (مهذب الاسماء). آنکه بوی و گند نشنود. (تاج المصادر بیهقی). به جای خشتچه گر شصت نافه بردوزی هم ایچ کم نشود گند رشت آن بغلت.عماره. معذور است ار با تو نسازد زنت ای غر زآن گنددهان تو و زآن بینی فرغند.عماره. چه سود چون همی ز تو گند آید گر تو به نام احمد عطاری.ناصرخسرو. گند است دروغ از او حذر کن تا پاک شود دهانت از گند.ناصرخسرو. کز گند فتاده ست به چاه اندر سرگین وز بوی چنان سوخته شد عود مطرا. ناصرخسرو. دانه اندر دام او دانی که چیست نرم و سخت و خوب و زشت و بوی و گند. ناصرخسرو. یک تیز فروداد و یکی گند برآمد.سوزنی. سیر ارچه هم طویلهٔ سوسن بود برنگ غماز رنگ او بود آن بوی گند او.خاقانی. نقل است که روزی جماعتی از مشایخ نشسته بودند، ابراهیم قصد صحبت ایشان کرد، گفتند: برو که هنوز از تو گند پادشاهی می آید با آن کردار. (تذکرة الاولیاء عطار). بوی عبیر از گند سیر فروماند. (گلستان). جعل از گلستان ندارد نصیب ز کناس گند و ز عطار طیب.نزاری. - گند بغل؛ بوی بد زیر بغل. عرق زیر بغل: دُسُس؛ بوی گند بغل. صُنان. (منتهی الارب): نقره اندوده بر درست دغل عنبرآمیخته به گند بغل.سعدی (هزلیات). گند بغلش نعوذباللّه مردار به آفتاب مرداد.سعدی (گلستان). مشکل بود ای اسیر گمراه گند بغل و ندیمی شاه.امیرحسینی. - گند دهن؛ بوی بد دهان. بَخَر. گندگی دهان. (منتهی الارب). - گند زدن (عامیانه)؛ کاری را بسیار بد انجام دادن. رسوا شدن. و رجوع به گندش را بالا آوردن شود. - گندش را بالا آوردن (عامیانه)؛ گندش را درآوردن. در انجام دادن کاری افتضاح درآوردن. کاری را بسیار بد انجام دادن. رسوا شدن. و رجوع به گند زدن شود. - گند کاری بالا آمدن؛ گند کاری درآمدن. بدی آن مشهور شدن. فساد آن آشکار گشتن. - گند گرفتن؛ بوی بد گرفتن. متعفن شدن. - امثال: مشکل بود ای اسیر گمراه گند بغل و ندیمی شاه.امیر حسینی. || گوگرد باشد و آن را گندک خوانند. (فرهنگ جهانگیری نسخهٔ خطی کتابخانهٔ لغت نامه). || (پسوند) مزید مؤخر امکنه باشد و این مبدل کند است: بیرگند. بیگند. اوزگند. هرچه بهمش بزنی گندش زیاده می شود.
[ گُ ] (اِ) خایه باشد که به عربی خصیه خوانند. (برهان). خایه. (آنندراج). بیضه. تخم. عُنبُل. معرب آن جند و قند است. و رجوع به جند و خایه شود. - خر نر را از گندش شناسند، نظیر: خر نر را از خایه شناسند؛ به مزاح، ابله است. || سپاه. لشکر. در پهلوی نیز گند آمده به معنی سپاه (و مترادف آن). در کتاب پهلوی کارنامهٔ اردشیر پاپکان (فصل ۷ ص ۲) آمده: (اردوان) پس از آن سپاه و گند آراست». (مزدیسنا تألیف معین چ ۱ ص ۳۳۸). معرب آن جند است، و کلمهٔ جند در جندیشاپور همین کلمه است. و رجوع به جند و گندآور و جندیشاپور شود. واحدهای بزرگ سپاه را [ در زمان ساسانیان ] گند می گفتند و فرماندهی آنها با گندسالاران بود. تقسیمات کوچکتر را وشت می نامیدند. (ایران در زمان ساسانیان چ ۲ ص ۲۳۷). - امثال: اگر لوطی نگوید دنیا به گندم دلش می گندد؛مرد ناتوان یا ناکوشا اعتقاد به بی اعتباری و بی حاصلی دنیا را مایهٔ تسلیت عجز و پردهٔ کاهلی خویش می سازد، نظیر: گربه دستش به گوشت نمی رسد می گوید گوشت بو میکند. (امثال و حکم ص ۲۲۷). گندم را ول کن تا گندت را ول کنم.

کلمات هم‌قافیه با «گند»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ند» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید