معنی گنجینه
21 بازدید
[ گَ نَ / نِ ] (اِ مرکب) منسوب به گنج. رجوع به گنج شود. || جای گنج. (غیاث اللغات) (آنندراج). خِزینه. خِزانه. (ترجمان القرآن ترتیب عادل بن علی) (منتهی الارب). سَهوة. قِیلّد. قَیطون. لُحَیزاء. مِخدَع. مَخزَن. مَفتَح. مِقلاد. (منتهی الارب). مِقلَدَه. (دهار): به گنجینه سپارم گنج را باز بدین شکرانه گردم گنج پرداز.نظامی. به گنجینهٔ این دکان تاختم زر خود برابر برانداختم.نظامی. تا قدمش بر سر گنجینه بود صورت شاهیش بر آئینه بود.نظامی. پریشان کن امروز گنجینه چست که فردا کلیدش نه در دست تست. سعدی (بوستان). || خزانه. مخزن. انبار. (ناظم الاطباء): داشت خنبی چند از روی به گنجینه که در او برنرسیدی پیل از سینه. منوچهری (دیوان چ ۱ دبیرسیاقی ص ۱۶۵). باغی که بد از برف چو گنجینه نداف بنگرش چو دیبای محلق شده چون شوش. ناصرخسرو (دیوان چ تقوی ص ۲۳۲). در هفت گنجینه را باز کرد برسم کیان خلعتی ساز کرد.نظامی. فقر ظاهر مبین که حافظ را سینه گنجینهٔ محبت اوست.حافظ. || مجازاً به اطلاق ظرف بر مظروف بمعنی مال کثیر نیز می آید. (غیاث اللغات) (آنندراج). مال بسیار و محصول. (ناظم الاطباء). گنج : بر آن گنجینه فرهاد آفرین خواند ز دستش بستد و در پایش افشاند.نظامی. || مجازاً خراج. || دفتر کوچکی که در جیب گذارند. || شربت خانه. (ناظم الاطباء). || موزه. متحف. || مخزن کتاب در کتابخانه. (واژه های مصوبهٔ فرهنگستان). در اصطلاح کتابداری، به جای مخزن کتاب پذیرفته شده و آن مکانی است که کتابها را مطابق ترتیب معینی در آن مرتب نموده چون بخواهند هر یک را به آسانی یافته در دسترس خوانندگان میگذارند. (یادداشت مؤلف).[ گَ نَ / نِ ] (اِخ) ترکان گنجینه گروهی مردمانند [ در حدود ماوراءالنهر ] اندک و اندر کوهی که میان ختلان و چغانیانیه اندر دره ای نشسته اند. و جایی سخت استوار است و این مردمانی اند دزدپیشه، کاروان شکن و شوخ روی و اندران دزدی جوانمردپیشه و ایشان تا سی فرسنگ و چهل فرسنگ از گرد آن ناحیت خویش بروند به دزدی و ایشان با امیر ختلان و آن چغانیان پیوستگی نمایند. (حدود العالم). خوارزمی می نویسد: «الهیاطله جیل من الناس کانت لهم شوکة و کانت لهم بلاد طخارستان و اتراک خلج و کنجینه من بقایاهم». (مفاتیح العلوم چ مصر ص ۱۱۹).[ گَ نَ / نِ ] (اِخ) (اراضی...) از رستاق (روستا) رودبار قم بوده است. (تاریخ قم ص ۱۳۶).[ گَ نَ / نِ ] (اِخ) نام دشتی در مازندران. (از ترجمهٔ سفرنامه مازندران و استرآباد رابینو ص ۱۷۳).[ گَ نِ ] (اِخ) دهی است از دهستان بخش مرکزی شهرستان اهواز که در ۱۳هزارگزی باختر راه شوسهٔ اهواز به آبادان واقع شده است. هوای آن گرم و سکنه اش ۳۰۰ تن است. آب آن از کارون تأمین میشود. محصول آن غلات و صیفی و شغل اهالی زراعت و گله داری و راه آن در تابستان اتومبیل رو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۶).[ گَ نِ ] (اِخ) دهی است از دهستان همت آباد شهرستان بروجرد که در ۱۵هزارگزی جنوب خاوری بروجرد و ۱۳هزارگزی جنوب واقع شده است. هوای آن معتدل و سکنه اش ۳۸۰ تن است. آب آن از رودخانه تأمین میشود. محصول آن غلات و شغل اهالی زراعت و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۶).
کلمات همقافیه با «گنجینه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نه» برای سرودن شعر