معنی گنجیدن

معنی گنجیدن

14 بازدید
[ گُ دَ ] (مص) جا گرفتن مظروفی در ظرفی. درآمدن چیزی در چیزی. (حاشیهٔ برهان قاطع چ معین). راست آمدن چیزی در چیزی. محاط شدن. (ناظم الاطباء): هیچ چیز اندر سر او نگنجد از بزرگی سرش. (ترجمهٔ تاریخ طبری بلعمی). نگنجد جهان آفرین در مکان که او برتر است از مکان و زمان.فردوسی. چنین گفت کین مرد صورت پرست نگنجد همی در سرای نشست.فردوسی. چو سازد به دشت اندرون بارگاه نگنجد همی در جهان آن سپاه.فردوسی. وآنگه به تبنگویکش اندر سپردشان ور زآنکه نگنجند بدو در فشردشان. منوچهری. دو تیغ به هم در یک نیام نتواند بود و نتوان نهاد که نگنجد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۱۶). به باغ شادیاخ فرودآمد و لشکر چندان که آنجا گنجیدند فرودآمدند و دیگران گردگرد باغ. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۵۶۵). قصه طویل است در این کتاب نگنجد، ام الخبائث خمر است. (قصص الانبیاء ص ۲۲۸). و رغبت مردمان به هر روز به اسلام بیشتر می شد، پس بدان مسجد نگنجیدند تا به روزگار فضل بن یحیی... (تاریخ بخارای نرشخی ص ۵۸). و بدین نمازگاه سالهای بسیار نماز عید گذارده اند نمی گنجد. (تاریخ بخارای نرشخی ص ۶۲). دل جای تو شد حسب ببر زآنکه درین دل یا زحمت ما گنجد یا نقش خیالت.سنائی. مرا با عشق تو در دل هوای جان نمی گنجد مرا یک رخش در میدان دو رستم برنمی تابد. خاقانی (دیوان چ سجادی ص ۵۹۲). موی شکافم به شعر موی شدستم ز غم لیک نگنجم همی در حرم مقتدا.خاقانی. چنان ترتیب کرد از سنگ جوئی که در درزش نمی گنجید موئی.نظامی. صد خورنده گنجد اندر گرد خوان دو ریاست جو نگنجد در جهان.مولوی. جام می هستی شیخ است ای فلیو کاندرو اندرنگنجد بول دیو. مولوی (مثنوی چ نیکلسون دفتر دوم ص ۴۳۸). دلم از تو چون نرنجد که به وهم در نگنجد که جواب تلخ گوئی تو بدین شکرفشانی. سعدی (طیبات). خورشید اگر تو روی نپوشی فرورود گوید دو آفتاب نگنجد به کشوری. سعدی (طیبات). در اوراق سعدی نگنجد ملال که دارد پس پرده چندین جمال. سعدی (بوستان). ده درویش در گلیمی بخسبند و پادشاهی در اقلیمی نگنجد. (گلستان). || مجازاً سزاواری و لیاقت. (چراغ هدایت) (آنندراج). || فراهم آورده شدن. (ناظم الاطباء). جمع شدن. فراهم آمدن : چو آب و آتش راند سخن به صلح و به جنگ چگونه گنجدش اندر دو شکر آتش و آب. مسعودسعد. || تصرف کردن و ضبط نمودن جای و محل. || آکنده شدن و پر گشتن. (ناظم الاطباء). || راست آمدن. صدق کردن. درست بودن : نیاید از تو بخیلی چو از رسول دروغ دروغ بر تو نگنجد چو بر خدای دوئی. منوچهری. هر زنی که در عقد من است یا بعد از این در عقد من خواهد آمد مطلّقه است به سه طلاق به این که رجعت در او نگنجد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۱۸). وگرنه نگنجد که در کارزار گریزد یکی لشکر از یک سوار.نظامی. - در پوست خود نگنجیدن؛ کنایه از بسیار شاد بودن : نشسته هر یکی چون دوست با دوست نمی گنجید کس چون غنچه در پوست. نظامی. - درگنجیدن؛ گنجیدن : چو رشته درکشم از هجو یک جهان شاعر به یکدگر بردوزم که درنگنجد باد.سوزنی. نه کفرم ماند در عشقت نه ایمان که اینجا کفر و ایمان درنگنجد.عطار. - امثال: به گنجشک گفتند منار به شکمت، گفت چیزی بگو که بگنجد. مقراض که آلت جدایی است در نامهٔ دوستان نگنجد.؟ یک خانه دو میهمان نگنجد. کمال خجندی.

کلمات هم‌قافیه با «گنجیدن»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «دن» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید