معنی گنبد زدن
7 بازدید
[ گُمْ بَ زَ دَ ] (مص مرکب) نوعی از جست حیوانات که به هر چهار پا جهند، مانند: جست آهو. (بهار عجم) (آنندراج). گنبد. گنبده. گنبدی. گنبد کردن : چو جولان کند هست کوه روان چو گنبد زند گنبد اخضر است. امیرمعزی (از فرهنگ رشیدی). هر خدنگی که سوی گور گشاد گور گنبد زد و خدنگ افتاد. امیرخسرو. - گنبدزنان؛ صفت فاعلی از گنبد زدن، در حال گنبد زدن. گنبدزننده : درین نخجیرگه افلاک را بنگر سراسیمه که شد گنبدزنان گویی گریزان خیل آهوئی. محمدقلی سلیم (از آنندراج).
کلمات همقافیه با «گنبد زدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر