معنی گنبدی
8 بازدید
[ گُمْ بَ ] (اِ) گنبد. || خیمه را گویند که بیک ستون بر پای باشد. || جست و خیز کردن. (برهان) (آنندراج). رجوع به گنبد و گنبده و گنبد زدن و گنبد کردن شود. || (ص نسبی) بشکل گنبد. گنبدشکل و مانند گنبد.[ گُمْ بَ ] (اِخ) دهی است از دهستان پیرتاج شهرستان بیجار که در ۱۹۰۰۰گزی خاور بیجار و ۳۶۰۰۰گزی شمال باختری پیرتاج و ۱۱۰۰۰گزی شمال راه شوسهٔ بیجار به همدان واقع شده است. هوای آن سرد و سکنه اش ۱۷۰ تن است. آب آن از چشمه و قنات تأمین می شود. محصول آن غلات و لبنیات و شغل اهالی زراعت و گله داری و صنایع دستی زنان قالیچه، جاجیم و گلیم بافی و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۵).[ گُمْ بَ ] (اِخ) دهی است از دهستان چناران بخش حومهٔ ارداک شهرستان مشهد که در ۱۰۳هزارگزی شمال باختری مشهد واقع شده است. هوای آن سرد و سکنه اش ۳۱ تن است. آب آن از قنات و رودخانه تأمین می شود. محصول آن غلات و چغندر و شغل اهالی زراعت و مالداری و صنایع دستی آنان قالیچه بافی و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۹).
کلمات همقافیه با «گنبدی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دی» برای سرودن شعر