معنی گنبده
9 بازدید
[ گُمْ بَ دَ / دِ ] (اِ) گنبد. (برهان) (آنندراج). رجوع به گنبد شود. || غنچهٔ گل. (برهان): اینک دهنم بر صفت گنبدهٔ گل این گنبد فیروزه به یاقوت و زر آکند. خاقانی. گرزش چو لاله بردرد البرز را و گوید کافلاک را به گنبدهٔ نستری ندارم. خاقانی (دیوان چ سجادی ص ۲۸۱). گنبد نیلوفری گنبدهٔ گل شود پیش سنانت کزوست قصر ممالک حصین. خاقانی. || پیاله و کاسه. || جستن و خیز کردن. (برهان). و رجوع به گنبد شود.[ گُمْ بَ دَ / دِ ] (اِخ) دهی است از دهستان بیلوار بخش رامیاران شهرستان سنندج که در ۱۰۰۰۰گزی شمال باختری کامیاران و ۱۰۰۰گزی باختر راه شوسهٔ کرمانشاه به سنندج واقع شده است. هوای آن سرد و سکنه اش ۳۶۰ تن است. آب آن از چشمه تأمین می شود. محصول آن غلات و لبنیات و شغل اهالی زراعت و گله داری و راه آن مالرو است. گنبده دو محل است به فاصلهٔ ۲۰۰۰ گز که گنبده علیا و سفلی نامیده میشوند. سکنهٔ گنبده بالا ۱۹۵ تن است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۵).
کلمات همقافیه با «گنبده»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ده» برای سرودن شعر